#ننوشته
معشوق من نقاشی خوشچهره بود. با ظرافتی عمیق دراندام و دستهای کشیدهای که انگشتان کوچکش را مزین میکرد. هرچه بیشتر هم نگاه میکردم میفهمیدم زیبایی دستان تحت تاثیر انگشتانش است نه برعکس آن! و براین باور بود که هرچیز باید کشید الا چهرهها را. درحالی که زیباترین نقاشیای که تا کنون کشیده بود روی تابلوی آینه نقش بسته بود. ظرافت چشمهای خودش از چشم طبیعت زیباتر بود. به هر حال تفاوت نقاشها بسیار بود و شاید من هم دلیلی جز چشمهای او برای دوست داشتنش نداشتم.
روزی به من گفت باید از تو چیزی بکشم. چیزی که چهرهات نیست و نمیخواهم تصویر کاغذی و قلمی کهنه را بکشم که تو را برایم تجسم کرده. تو بگو چه چیزی بکشم که یادگار حضورت را نه تنها درون قلبم بلکه روی دستهایم ببینم.
عزیز دوستداشتنی من دلش میخواست خودش را بیشتر به من متصل کند. جز اتصال شبانه ی تنهایمان، دیوار خانه ی ما انگار قرار بود پذیرای تن روحم بر روی هنرش باشد.
شروع کردم به نوشتن و از او خواستم کمی صبر کند تا درخواستم را روی برگه به او بدهم.
این چنین نوشتم:«من آزار حضور انسانیتم؛ نقاشیام کن.
من تنفری عمیق هستم که هر آدمی در دل خود نسبت به عزیزترین کسش دارد؛ نقاشیام کن.
من ماندگاری را نقض میکنم؛ نقاشیام کن.
من تهوع انسان از احساسات بسیارش شدهام؛ نقاشیام کن.
من همان برگ چنارم که در جنگلی پر از درخت دنبالش میگردی؛ بیبرگ نقاشیام کن.
من چهارصبحی غمگینم
و درنهایت اگر خواستی مرا بکشی یادت باشد که من ناآگاهترینم.
نسبت به عشقی که در دلم نهاده شده و دستانی که از بیحسی چشمها مینویسد سرشارم.
نقاشیام کن.»
بعد آن نوشته تیری از جنس بغض به جمجمهام زد. من ماندم و اتاقی پر از نقاشیهای نصفه و نیمه از او که میان هرکدام هزار بوسه بر پیشانیاش جاخوش کرده بود.
معشوق من نقاشی خوشچهره بود. با ظرافتی عمیق دراندام و دستهای کشیدهای که انگشتان کوچکش را مزین میکرد. هرچه بیشتر هم نگاه میکردم میفهمیدم زیبایی دستان تحت تاثیر انگشتانش است نه برعکس آن! و براین باور بود که هرچیز باید کشید الا چهرهها را. درحالی که زیباترین نقاشیای که تا کنون کشیده بود روی تابلوی آینه نقش بسته بود. ظرافت چشمهای خودش از چشم طبیعت زیباتر بود. به هر حال تفاوت نقاشها بسیار بود و شاید من هم دلیلی جز چشمهای او برای دوست داشتنش نداشتم.
روزی به من گفت باید از تو چیزی بکشم. چیزی که چهرهات نیست و نمیخواهم تصویر کاغذی و قلمی کهنه را بکشم که تو را برایم تجسم کرده. تو بگو چه چیزی بکشم که یادگار حضورت را نه تنها درون قلبم بلکه روی دستهایم ببینم.
عزیز دوستداشتنی من دلش میخواست خودش را بیشتر به من متصل کند. جز اتصال شبانه ی تنهایمان، دیوار خانه ی ما انگار قرار بود پذیرای تن روحم بر روی هنرش باشد.
شروع کردم به نوشتن و از او خواستم کمی صبر کند تا درخواستم را روی برگه به او بدهم.
این چنین نوشتم:«من آزار حضور انسانیتم؛ نقاشیام کن.
من تنفری عمیق هستم که هر آدمی در دل خود نسبت به عزیزترین کسش دارد؛ نقاشیام کن.
من ماندگاری را نقض میکنم؛ نقاشیام کن.
من تهوع انسان از احساسات بسیارش شدهام؛ نقاشیام کن.
من همان برگ چنارم که در جنگلی پر از درخت دنبالش میگردی؛ بیبرگ نقاشیام کن.
من چهارصبحی غمگینم
و درنهایت اگر خواستی مرا بکشی یادت باشد که من ناآگاهترینم.
نسبت به عشقی که در دلم نهاده شده و دستانی که از بیحسی چشمها مینویسد سرشارم.
نقاشیام کن.»
بعد آن نوشته تیری از جنس بغض به جمجمهام زد. من ماندم و اتاقی پر از نقاشیهای نصفه و نیمه از او که میان هرکدام هزار بوسه بر پیشانیاش جاخوش کرده بود.
Forwarded from حضور (نوشتههای امیرعلی بنیاسدی)
همینگوی وقتی نوشت ”در مستی بنویس، در هوشیاری ویرایش کن” راز بزرگی را برملا کرد. چیزی شبیه کلید دروازه حقیقت. گشودن آنچه بسته مینمود. انگار کلمات صریحی هست که در مستی راه زبان و قلم پیدا میکند، قدمهای بزرگی هست که تنها در مستی میتوان برداشت. پس اتفاقات سرنوشتساز با یک مستی بزرگ شروع میشود، یک چشم بستن طولانی به روی واقعیت. همه آنچه در خاطر میماند، آنچه ارزش به خاطر سپردن دارد، با یک سرخوشی پر حجم از راه میرسد، با یک آرزوی شگفتانگیز، با یک خیال مستانه. از آنجا به بعد، پس از تکوین نخستین، پس از به راه افتادن کودک آرزو نوبت هوشیاری میرسد، نوبت بامدادی که کارش مراقبت از آرزوی تحقق یافته شب پیشین است، آرزویی که یک روز محال به نظر میرسید، آرزویی که دوامش نیازمند هوشیاری است.
عینک بخشی از هویتم بود
قبل از اینکه مرا ببوسد هویتم را کنار میگذاشتم
گم میشدم
بوسهها که تمام میشد
کورمال کورمال دنبال عینکم میگشتم
دنبال خودم میگشتم
قبل از اینکه مرا ببوسد هویتم را کنار میگذاشتم
گم میشدم
بوسهها که تمام میشد
کورمال کورمال دنبال عینکم میگشتم
دنبال خودم میگشتم
معمولا انسان بابت چیزهایی که از دست داده غم داره
منتها من نمیدونم چهطور غم بزرگترین دارایی که دارم یعنی «وجود» رو به دوش بکشم
منتها من نمیدونم چهطور غم بزرگترین دارایی که دارم یعنی «وجود» رو به دوش بکشم
Forwarded from اخترک M909 (🌱فراجیده🌱)
امان از آدمها که حرف نمیزنن، حدس میزنن.
من با اولین نگاه تمام خاطرات را با تو گذراندم
به نهایت هر لحظه رسیدم
از آن به بعد فقط دوست داشتم جوردیگری تکرار شویم و بس!
به نهایت هر لحظه رسیدم
از آن به بعد فقط دوست داشتم جوردیگری تکرار شویم و بس!
معکوس
آرزویی که به حقیقت پیوست...
دقیقا ۱۴ ماه از به حقیقت پیوستن یکی از آرزوهای من میگذره