معکوس
762 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
روز نویسنده رو به تمام نویسنده‌های این‌جا تبریک می‌گم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ننویسنده کیست؟
و چرا اسمم ننویسنده است.
معکوس pinned a voice message
ما ریشه‌های خود را به هم گره می‌زنیم
و در این راه
باید تماممان را بدهیم
و تمام دیگری را بپذیریم
حتی اگر معنای درستی از تمام را ندانیم
برهنگی چشمانت دربرابر برهنگی چشمان من عشق‌بازی می‌کرد
محو می‌شدم
محو می‌شدی
استایل و لباس هالووین؟
هه.
متشکرم
چهره‌ام بعد چند ساعت درس خوندن کافی و ترسناکه!
ترجمه انگلیسیِ کتاب‌های کامو و موراکامی و کافکا و داستایوفسکی و امثال این‌هارو می‌خونن؟
اگر توجیهی جز تقویت زبان انگلیسی نداشته باشه واقعا مسخره است!!!
چون انگلیسی اونا ترجمه حساب می‌شه
از طرفی سطح ترجمه و ادبیات فارسی و انگلیسی بخاطر دستور زبان و بازبودن دست مترجم قابل مقایسه نیست!!!که فارسی رو ول کنیم بریم سراغ انگیسی
منگنه ی خاطرات قلب ما را به لحظاتی متصل می‌کند که امروز باورشان نمی‌کنیم.
نمی‌دانم خانه‌ام را گم کرده‌ام یا در خانه‌ام گمشده‌ام.
بجنبید تا قطع نشده چرت و پرتای کلیشه‌ای رو راجع به بارون مجدد بنویسید و به خورد بقیه بدید
پلاسمولیز کردم.
باور بالغ شدن باور غلطیه.
تکمیل در جهانی که برپایه ی فناست( که علم و اصول و دین و خلاصه هر منبعی این رو تایید می‌کنه) سمت و سوی اشتباهیه
بعد
ما
با چه انگیزه‌ای از خودمون و اطرافیانمون خواستار این تکامل هستیم؟
و بعضی اوقات ما به کامل شدنمون می‌بالیم!
وا مصیبتاه!!!!
درضمن
احساسات مگه بمبه که یهو داخلمون بترکه؟
انسان ذره ذره مملو از یه حالت پر می‌شه
اگر ما یک شبه عاشق میشیم دلیلش اینه که از مدت‌ها قبل پایه‌های انتخابی خودمون برای یه رابطه رو توی ذهنمون چیدیم
ما مدت‌هاست عاشقیم و دنبال انسانی برای قالب‌گیری سلیقمون می‌گردیم
و اگر شبی از کسی جدا شدیم
مدت‌ها پیش از او در ذهنمان خداحافظی رو شروع کردیم
فقط منتظر شبی برای لبریز شدن کاسه می‌گردیم.
Forwarded from پیچکِ‌مُجَعَد (هَستی؛)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوستت دارم .آنچنان که کلهر کمانچه را ....
شوق زندگیم
مثال اسرا
بند اعدامی


-داریوش
#ننوشته


معشوق من نقاشی خوش‌چهره بود. با ظرافتی عمیق دراندام و دست‌های کشیده‌ای که انگشتان کوچکش را مزین می‌کرد. هرچه بیشتر هم نگاه می‌کردم می‌فهمیدم زیبایی دستان تحت تاثیر انگشتانش است نه برعکس آن! و براین باور بود که هرچیز باید کشید الا چهره‌ها را. درحالی که زیباترین نقاشی‌ای که تا کنون کشیده بود روی تابلوی آینه نقش بسته بود. ظرافت چشم‌های خودش از چشم طبیعت زیباتر بود. به هر حال تفاوت نقاش‌ها بسیار بود و شاید من هم دلیلی جز چشم‌های او برای دوست داشتنش نداشتم.
روزی به من گفت باید از تو چیزی بکشم. چیزی که چهره‌ات نیست و نمی‌خواهم تصویر کاغذی و قلمی کهنه را بکشم که تو را برایم تجسم کرده. تو بگو چه چیزی بکشم که یادگار حضورت را نه تنها درون قلبم بلکه روی دست‌هایم ببینم.
عزیز دوست‌داشتنی من دلش می‌خواست خودش را بیشتر به من متصل کند. جز اتصال شبانه ی تن‌هایمان، دیوار خانه ی ما انگار قرار بود پذیرای تن روحم بر روی هنرش باشد.
شروع کردم به نوشتن و از او خواستم کمی صبر کند تا درخواستم را روی برگه به او بدهم.
این چنین نوشتم:«من آزار حضور انسانیتم؛ نقاشی‌ام کن.
من تنفری عمیق هستم که هر آدمی در دل خود نسبت به عزیزترین کسش دارد؛ نقاشی‌ام کن.
من ماندگاری را نقض می‌کنم؛ نقاشی‌ام کن.
من تهوع انسان از احساسات بسیارش شده‌ام؛ نقاشی‌ام کن.
من همان برگ چنارم که در جنگلی پر از درخت دنبالش می‌گردی؛ بی‌برگ نقاشی‌ام کن.
من چهارصبحی غمگینم
و درنهایت اگر خواستی مرا بکشی یادت باشد که من نا‌آگاه‌ترینم.
نسبت به عشقی که در دلم نهاده شده و دستانی که از بی‌حسی چشم‌ها می‌نویسد سرشارم.
نقاشی‌ام کن.»
بعد آن نوشته تیری از جنس بغض به جمجمه‌ام زد. من ماندم و اتاقی پر از نقاشی‌های نصفه و نیمه از او که میان هرکدام هزار بوسه بر پیشانی‌اش جاخوش کرده بود.
Romane Moztareb
Farshad
گاهی به اطرافت نگاه نکن.
کوری هم به نوع خودش زیباست.