معکوس
762 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
من
یا تو را می‌نویسم
یا تویی که درخاطرم مانده.

جز تو
ضمیر دیگری نمی‌شناسم
Be Rasme Yadegar
Mohsen Chavoshi
Forwarded from Dead Poets Society. (Mah.)
این قمارهای کوچک پای زندگی
مفت نمی‌ارزد

یک نفس وسط می‌گذاری و یک نفس پس می‌گیری
فایده ندارد
انسان باید شش‌هایش را در راه رسالتش روی میز بگذارد.
بعد تو
تلاش‌هایم بی‌فایده شد
من هم شبیه یک روشن‌فکر تقلبی

ته کافه‌های تاریک
سیگارم را مهمان قهوه‌ای تلخ می‌کنم.
برای من جز اتاقم همه جا ترسناکه
Audio
معکوس
Audio
خیلی خوب خوند
خیلی زیاد
خیلی
ممنونم
#ننوشته

از زمانی که نوشتن را به دست‌های انسان‌ها ترجیح دادم و جای خون در رگ‌هایم جوهر جوشید خودم را بی‌دفاع دیدم.
من دربرابر کلمات عجزم را به دوش می‌کشیدم و لای خط‌خطی سیاه نوشته‌هایم، جایی که نور نگهبانی نمی‌داد پناه می‌گرفتم. و برایم مهم نبود چشمان و دستانم در دست کیست؛ من تمامم را به نوشته‌هایم می‌دادم.
ناگهان خودم را متصل دیدم. انگار کلاف نابسامان موهایم به دیگری گره خورده بود. به او. به بغض‌های گلویش تکیه کردم که او بغض من بود.
بدن حساس و بدخلقم محتاج آغوشش و کلماتم ناچیز دربرابر یک نگاه. نگاهی که حافظه ی مرا افسار می‌کشید. درنبودنش چشم‌های من حفره ی چشمه ی کوهی از غم شد و هربار که نگاه او را درمیان تار و پود سقف اتاقم می‌دیدم انگار برف‌های کوه آب شده. چه چشمه ی پر آبی! و صدای خروش رودخانه ی حنجره‌ام زیر پتو خفه می‌شد.
من درمیان خود و کلماتم بودم که آمد و نشست کنج خطوطم. و فرق بین بودن و نبودن جمله‌ها و خنده‌هایم شد. (بوی گیسویی مرا دیوانه کرد.)
تقاضا کرد که جز طعم فروریزی لبان او روی لبم، نگذارم چیز دیگری درونمان خراب شود اما ما ستون محکمی برای این قول‌ها نبودیم. خانه ی گرمی برای دست‌های همیشه یخ زده‌اش نبودم.
من و کلمات بی‌در و پیکرم زانوهای بغل کرده‌اش را نبلعیدیم و محصور نکردیم. من دست‌هایم خالی شد از محبت. او را کنج نوشته‌هایم بیشتر جا دادم اما زخم‌هایی که بر او زده شد عمیق بود. دستم برای گرفتنش کوتاه بود. برای اینکه نگذارم لبه ی دره ی عشق قدم بگذارد.
ما خود را برای یک‌دیگر تکه پاره کردیم و انسان تکه پاره دیگر کاری از دستش برنمی‌آید!
ما ساعت‌های عشق‌بازی را در نگاهی مغموم و خسته خلاصه کردیم. و این انسان‌های خلاصه شده دیگر توان پرواز برفراز آشیانه ی وجود آن یکی را نداشتند.
ما نگاه‌هایمان بی‌پناه بود. اشک‌هایمان بی‌گونه! ما نای راه رفتن و ادامه را نداشتیم.ما فقط کنج تاریکی پوسیده ی هم می‌بوسیدیم؛ چون بوسه‌هایمان تنها راه مردن بود.
ما نفس می‌زدیم چون نفس‌هایمان داغ رفتن داشت و هر سلاممان بوی وداع می‌داد.
به او بگویید متاسفم
و اگر روزی دوباره لبخند زد به او بگویید مرا در خاطرش به آغوش بکشد.
او هنوز پناه بی‌پناه من است!


گاهی یادم می‌رود خرابی‌هایم را. بدتر از آن زمانی است که یادم می‌رود خرابی‌های این کشور را. و پوزخند می‌زنم وقتی یادم می‌آید خیلی وقت است هیچ جای این دنیا چیز سالمی ندیده‌ام…
نویسنده ادبی زمانی شکوفا می‌شه که داستان بنویسه
داستان نویسی نقطه عطفی در نوشتنه
اگر فکر میکنید نویسنده ی خوبی شدید داستان بنویسید
تا تموم ایراداتتون مثل غده بزنه بیرون
انسان عاشق
برای آسودگی خیال معشوق هرکاری می‌کنه

حتی ترک کردنش
این حس غربت‌شبانه چرا روزها رها نمی‌کند مرا؟
اما اینکه گاهی از درد چشممان کور می‌شود درد بزرگتری است.