گیرم که بین این همه سیاهی و تاریکی نور را هم پیدا کنم. مگر چیزی برای دیدن هست؟
#ننوشته
این تن لرزهها اثرات قرصهای نخورده است. قرصهایی که بین نگاهها و حرفهای شما روی زمین ریخته میشود. من هم چنگ میزنم به زمین.برای سردی آن سوی نوبهار خندههایم.
اگر بخندی کنج چروک صورتت لانه میکنم
اگر گریه کنی زیر چشمهایت برای پاک شدنشان رقص سما میکنم
اما اگر نالههایت از پشت پنجرهای غریب رو به اتاق خوابم باشد سیگارم را خاموش میکنم و با شوق به نالههایت گوش میدهم.
ردشان را بین موهای راست ایستاده ی دستانم میبینم و نفسهای عمیقم گواه فریادهای آزاد توست.
دلم میخواهد باز زجر بکشی و من بدون خود بخوابم. میان غرورت که با قرصهای من خرد شده فقط برای رهایی از قفسه ی سینه ی مزخرفت.
نخند، گریه نکن!
تو هنوز برای نالههای تیزت انرژی داری و من به اندازه کافی آرام نشدهام.
این تن لرزهها اثرات قرصهای نخورده است. قرصهایی که بین نگاهها و حرفهای شما روی زمین ریخته میشود. من هم چنگ میزنم به زمین.برای سردی آن سوی نوبهار خندههایم.
اگر بخندی کنج چروک صورتت لانه میکنم
اگر گریه کنی زیر چشمهایت برای پاک شدنشان رقص سما میکنم
اما اگر نالههایت از پشت پنجرهای غریب رو به اتاق خوابم باشد سیگارم را خاموش میکنم و با شوق به نالههایت گوش میدهم.
ردشان را بین موهای راست ایستاده ی دستانم میبینم و نفسهای عمیقم گواه فریادهای آزاد توست.
دلم میخواهد باز زجر بکشی و من بدون خود بخوابم. میان غرورت که با قرصهای من خرد شده فقط برای رهایی از قفسه ی سینه ی مزخرفت.
نخند، گریه نکن!
تو هنوز برای نالههای تیزت انرژی داری و من به اندازه کافی آرام نشدهام.
نفسهایت اینجا نیست
اینجا که هوا بوی تو میداد
در و پنجره نام تو میگفت
اینجا بیتو پر از من است
و من
چقدر از این من متنفرم!
اینجا که هوا بوی تو میداد
در و پنجره نام تو میگفت
اینجا بیتو پر از من است
و من
چقدر از این من متنفرم!
Forwarded from انجمن نوازندگان مُرده. (دلستر لیمو.)
«اما حقیقت این است که ما بسیار قبل از آخرین خداحافظی، همدیگر را از دست میدهیم.»
_حمید سلیمی.
_حمید سلیمی.
من هنوز به تنهاییِ کودک پشت پنجره که کوچه و توپ و صدای بچهها را دید میزد وفادارم.
آسمان تهران که سیگار نمیخواهد
دودت را نفس بکش
نیکوتینت را با آدمها پر کن!
دودت را نفس بکش
نیکوتینت را با آدمها پر کن!
من
یا تو را مینویسم
یا تویی که درخاطرم مانده.
جز تو
ضمیر دیگری نمیشناسم
یا تو را مینویسم
یا تویی که درخاطرم مانده.
جز تو
ضمیر دیگری نمیشناسم
این قمارهای کوچک پای زندگی
مفت نمیارزد
یک نفس وسط میگذاری و یک نفس پس میگیری
فایده ندارد
انسان باید ششهایش را در راه رسالتش روی میز بگذارد.
مفت نمیارزد
یک نفس وسط میگذاری و یک نفس پس میگیری
فایده ندارد
انسان باید ششهایش را در راه رسالتش روی میز بگذارد.
بعد تو
تلاشهایم بیفایده شد
من هم شبیه یک روشنفکر تقلبی
ته کافههای تاریک
سیگارم را مهمان قهوهای تلخ میکنم.
تلاشهایم بیفایده شد
من هم شبیه یک روشنفکر تقلبی
ته کافههای تاریک
سیگارم را مهمان قهوهای تلخ میکنم.