+
خلاصه روزگار چنین است و چنان است و ما هم در چونهای بسیار میپلکیم(نقطه سر خط)
خلاصه روزگار چنین است و چنان است و ما هم در چونهای بسیار میپلکیم(نقطه سر خط)
میان بوسهها مردن
شاید بهترین راه باشد
تا خلاص شویم از تنفس
حتی اگر بعد از بوسیدنت زنده باشم
آن لحظهای که لبانم محصور شده
مردهای خوشحالم.
شاید بهترین راه باشد
تا خلاص شویم از تنفس
حتی اگر بعد از بوسیدنت زنده باشم
آن لحظهای که لبانم محصور شده
مردهای خوشحالم.
نویسنده بالای تریبون داد میزد هرکس که مینویسد نمیمیرد. نوشتههای او در ذهن انسانها او را زنده نگه میدارد.
یک نفر بلند شد و چاقو را فرو کرد در گردن نویسنده.
خون گردنش آخرین متنش را نوشت.
آن مرد دستش را روی مچ نویسنده گذاشت و گفت: نبض نداره. چرت میگفت. مرد!
یک نفر بلند شد و چاقو را فرو کرد در گردن نویسنده.
خون گردنش آخرین متنش را نوشت.
آن مرد دستش را روی مچ نویسنده گذاشت و گفت: نبض نداره. چرت میگفت. مرد!
Forwarded from گمنام
صدای گریه کودک همسایه را که از پنجره میشنوم دلم می سوزد ،چه مظلومانه اشک میریختیم و چه غریبانه در سکوت فرو رفتیم
من حسرت گریه های این کودک را می خورم
من حسرت گریه های این کودک را می خورم
من دلم کمی لیمو میخواهد
دلم میخواهد لیمو شیرین قاچ خوردهام باشی
برای تو
برای فرو ریختنت درونم
برای بدست آوردنت
تمامم را عجله بپوشانم.
دلم میخواهد لیمو شیرین قاچ خوردهام باشی
برای تو
برای فرو ریختنت درونم
برای بدست آوردنت
تمامم را عجله بپوشانم.