Forwarded from معکوس
و شب تنها تاریکی نیست. شب پیچیدگی زیبایی است برای درک انسان های ساده، که آدم های پیچیده در روز های ساده خود آن را نمی فهمند.
نوشته شده: سال 1399
#کوتاه_نویس
نوشته شده: سال 1399
#کوتاه_نویس
معکوس
و شب تنها تاریکی نیست. شب پیچیدگی زیبایی است برای درک انسان های ساده، که آدم های پیچیده در روز های ساده خود آن را نمی فهمند. نوشته شده: سال 1399 #کوتاه_نویس
این قسمتی از اولین متن جدی من در آشوب تفکراتم بود.
کاملش رو گم کردم اما این متن شاید بشه گفت سرآغاز تمام نویسندگیهای منه.
کاملش رو گم کردم اما این متن شاید بشه گفت سرآغاز تمام نویسندگیهای منه.
معکوس
#ببینیم_یا_نه بخش پنجم: مینی سریال The Continental توضیحات در وویس:
اصلاحیه: مجموعه فیلم جان ویک*
اگر همین امشب حضورت رو توی این دنیا تموم کنی
مطمئن باش به جنازت حسودیم میشه!
مطمئن باش به جنازت حسودیم میشه!
ا
میمیرم و مردم آخ جون!
منو ز خودت نرنجون
میمیرم و مردم آخ جون
منو ز خودت نرنجون
میمیرم و مردم آخ جون!
منو ز خودت نرنجون
میمیرم و مردم آخ جون
منو ز خودت نرنجون
بارها سعی بر این بوده که ما در ارتباط با دیگران زخم نخورده بیرون بیایم
اما چه حیف که انسان هرچقدر بیرونش سنگ باشد
همیشه مکانی برای تکه پاره کردنش پیداست!
اما چه حیف که انسان هرچقدر بیرونش سنگ باشد
همیشه مکانی برای تکه پاره کردنش پیداست!
Forwarded from معکوس (ننویسنده)
#ننوشته
من خواستم تمامم را از این دنیا بگیرم و با دُمی بر روی کول خود از اینجا رجوع کنم به جایی که باید باشم. اما میدانید چه شد؟
فهمیدم تمام من دست من نیست. حتی تکه های خاصی را از من دزدیده اند و بی خبرم از مکان نامعلومش. تکه های خاصی را نیز مانند اعتیاد به سیگاری کوچک دود کرده ام و بخشی را هم خدای رحیم! به من نداده. خودم را ناچار به استبدادی گوسفندوار دیدم و پیروی از دستورات نداده ی خودم به خودم!
من مانده بودم و انسان های منطقی که میگفتند حالا وقت ناامید شدن است و چارهای جز تبعیت نداشتم. خودم را به در و دیوار ناامیدی زدم. پوست خودم را با دستان خودم کندم و گوشتش را برای مردم به سیخ کشیدم و استخوان هایم را جلوی سگانشان ریختم. چیزی از من نماند جز قلبی کوچک که تنها قسمتم بود که هنوز مال من بود و می توانستم آن را برگردانم. طی داستان هایی طولانی چشم هایم را پس گرفتم قبل از اینکه یکی از همان ادم ها با آن ها برای دختربچه ی غرغرو اش عروسک درست کند؛ آن دو گوی خسته را کنجی تنها قرار دادم تا شاهد فعل و انفعالات دلم باشم. هروقت که نگاهم حوصله اش از دنیا سر می رفت و دلش رویا می خواست خودش را می بست و بعد از هر رویا قلبم را درمانده تر میدیدم اما هنوز به برگرداندن و نجاتش امید داشتم. دلم میخواست لانه ی کوچکی با شاخه های چوبی و طفل روی یک درخت سنوبر بسازم و قلبم را بالای درخت برای پرنده ای بگذارم تا شکم خودش و جوجههایش سیر شود اما دیدم دست ندارم. هر کار که میخواستم بکنم میدیدم نه جسمی برایم مانده نه احساسی نه ذهنی برای برنامه ریزی. هیچ چیز نداشتم جز چشم هایی خمیده و دائم الخمر و قلبی که روز به روز منفعل تر می شد اما هنوز امید داشت. ۴ سال گذشت و قلب من هر روز عطش بازگشتش به ناامیدی گره می خورد. مثل تابلو فرشی بود که تار و پودش در خود بافته می شد و شکل می گرفت تا برود و روی دیوار همان قلب عذابی ناتمام شود. او میدانست اگر نتواند تا قبل از کشیده شدن پرده ی ناامیدی بر روی وجودش مشکل را حل نکند و به جایی دیگر نرود این رنج برای همیشه داغ وجودش خواهد بود. همه چیز به همین شکل گذشت تا اینکه شبی قلب تصمیم گرفت خودش را ویران و بی نبض کند. او تسلیم شده بود و ناامید از کمک دنیای اطرافش و تنها راهش این بود که خودش با خود کنار بیاید. پس شب تا صبح تلاش کرد. سعی کرد خودش را به سمت دره سکوت سوق دهد اما دره ای که تصور می کرد برای پرتاب آماده شده فقط دری بن بست بود. تا اینکه یکی از همان آدم ها آمد و کمکش کرد. آن آدم گفت: داری چیکار میکنی؟
-میخوام بی نبض بشم.
-کی این اجازه رو به تو داده؟
-من خودم این رو میخوام.
-فکر کنم یادت رفته ولی قلب تو اولین چیزی بود که از دست دادیش.
من خواستم تمامم را از این دنیا بگیرم و با دُمی بر روی کول خود از اینجا رجوع کنم به جایی که باید باشم. اما میدانید چه شد؟
فهمیدم تمام من دست من نیست. حتی تکه های خاصی را از من دزدیده اند و بی خبرم از مکان نامعلومش. تکه های خاصی را نیز مانند اعتیاد به سیگاری کوچک دود کرده ام و بخشی را هم خدای رحیم! به من نداده. خودم را ناچار به استبدادی گوسفندوار دیدم و پیروی از دستورات نداده ی خودم به خودم!
من مانده بودم و انسان های منطقی که میگفتند حالا وقت ناامید شدن است و چارهای جز تبعیت نداشتم. خودم را به در و دیوار ناامیدی زدم. پوست خودم را با دستان خودم کندم و گوشتش را برای مردم به سیخ کشیدم و استخوان هایم را جلوی سگانشان ریختم. چیزی از من نماند جز قلبی کوچک که تنها قسمتم بود که هنوز مال من بود و می توانستم آن را برگردانم. طی داستان هایی طولانی چشم هایم را پس گرفتم قبل از اینکه یکی از همان ادم ها با آن ها برای دختربچه ی غرغرو اش عروسک درست کند؛ آن دو گوی خسته را کنجی تنها قرار دادم تا شاهد فعل و انفعالات دلم باشم. هروقت که نگاهم حوصله اش از دنیا سر می رفت و دلش رویا می خواست خودش را می بست و بعد از هر رویا قلبم را درمانده تر میدیدم اما هنوز به برگرداندن و نجاتش امید داشتم. دلم میخواست لانه ی کوچکی با شاخه های چوبی و طفل روی یک درخت سنوبر بسازم و قلبم را بالای درخت برای پرنده ای بگذارم تا شکم خودش و جوجههایش سیر شود اما دیدم دست ندارم. هر کار که میخواستم بکنم میدیدم نه جسمی برایم مانده نه احساسی نه ذهنی برای برنامه ریزی. هیچ چیز نداشتم جز چشم هایی خمیده و دائم الخمر و قلبی که روز به روز منفعل تر می شد اما هنوز امید داشت. ۴ سال گذشت و قلب من هر روز عطش بازگشتش به ناامیدی گره می خورد. مثل تابلو فرشی بود که تار و پودش در خود بافته می شد و شکل می گرفت تا برود و روی دیوار همان قلب عذابی ناتمام شود. او میدانست اگر نتواند تا قبل از کشیده شدن پرده ی ناامیدی بر روی وجودش مشکل را حل نکند و به جایی دیگر نرود این رنج برای همیشه داغ وجودش خواهد بود. همه چیز به همین شکل گذشت تا اینکه شبی قلب تصمیم گرفت خودش را ویران و بی نبض کند. او تسلیم شده بود و ناامید از کمک دنیای اطرافش و تنها راهش این بود که خودش با خود کنار بیاید. پس شب تا صبح تلاش کرد. سعی کرد خودش را به سمت دره سکوت سوق دهد اما دره ای که تصور می کرد برای پرتاب آماده شده فقط دری بن بست بود. تا اینکه یکی از همان آدم ها آمد و کمکش کرد. آن آدم گفت: داری چیکار میکنی؟
-میخوام بی نبض بشم.
-کی این اجازه رو به تو داده؟
-من خودم این رو میخوام.
-فکر کنم یادت رفته ولی قلب تو اولین چیزی بود که از دست دادیش.