وقتی ازت میپرسم حالت چطوره توقع ندارم دقیقا همون جواب خوبیه کلیشه ایه مسخره ای که به همرو میدی به منم بدی. اگه حالت بده بگو بدممم
و اگر نبودم که بپرسم
خودت بیا بگو
و اگر نبودم که بپرسم
خودت بیا بگو
در پس کوچه ای که همیشه چادر چنار به سر دارد چراغ های چشمک زن و زل زده به سایه ها سردر ورودی را تلنگر می زند. پله های تو سری خورده و رنگ پریده به آغوش در چوبی زوار در رفته می رسد. دست گیره را با آواز ملایم لولاها میرقصانم و نور ملموس پشت در برای دیدن این نمایش به بیرون هجوم میآورد. همانجا نشسته. ژولیدگیه چشمانش لباس مرتب تنش را پس میزند. بوی گچ و جوهر روی زمین پاشیده و دودی از خستگی دور سرش می پیچد. همان شکلات ها و میز وسط مرا به نشستن دعوت می کند. وقت را با سلام و احوالپرسی پرسی هدر میدهد اما نگاه من به عود خاک گرفته کنج کلاس خشک میشود. آغوشش هنوز سیگاری است اما همین دودهای نامرئی اش را هم دوست دارم. می نشیند و دوباره خودکار به دست میگیرد. با اولین حرکتش سیاهی شدیدی در برگه نمایان میشود. بیشتر که دقت میکنم حفره ای است سیاه به رنگ چشمانش. دستم را آرام به سمتش میبرم و خودکار و قلم ها مرا به لمسش تشویق میکنند. بوی گس درخت گردو از ناکجا آباد همه جا پیچیده. با قلم، خطی دیگر روی حفره میکشد و درون آن پیچ میخورد. وارد دفتر میشوم و چه زیباست سکوت بین کلمات. قلبم را از سینه ام بیرون میاروم و همانجا، درجایی که کلمات از هم فاصله گرفته اند میگذارم تا شاید رهگذری چشمش به این سنگ تپنده بیفتد چون میدانم همه
حتی او به یک زبان سکوت می کنند.
#ننوشته
حتی او به یک زبان سکوت می کنند.
#ننوشته
بهقدری دربارۀ تنهایی نویسنده نوشته شده که گفتن حقیقتی که من میدانم عین کفر است:
در تجربۀ من، ننوشتن، یعنی تنها ماندن.
از لحظهای که من به خودم اجازۀ نوشتن میدهم، همه چیز متعادل میشود. اگر من دوزِ نوشتن روزانهام را مصرف کنم، آنوقت عملاً میتوانم برای زندگی حضور داشته باشم، یعنی بهجای بودن در آن مکان برزخی که همیشه «باید» جای دیگری باشید تا بنویسید و در نتیجه هرگز نمیتوانید از آنجایی که عملاً هستید لذت ببرید.
کتاب: حق نوشتن، جولیا کامرون، نشر هیرمند
در تجربۀ من، ننوشتن، یعنی تنها ماندن.
از لحظهای که من به خودم اجازۀ نوشتن میدهم، همه چیز متعادل میشود. اگر من دوزِ نوشتن روزانهام را مصرف کنم، آنوقت عملاً میتوانم برای زندگی حضور داشته باشم، یعنی بهجای بودن در آن مکان برزخی که همیشه «باید» جای دیگری باشید تا بنویسید و در نتیجه هرگز نمیتوانید از آنجایی که عملاً هستید لذت ببرید.
کتاب: حق نوشتن، جولیا کامرون، نشر هیرمند
همیشه فکر میکنم توانایی پول درآوردن برای امرار معاش از طریق انجام کاری که آدم دوست داره و دلش میخواد ممکنه بزرگترین هدیه ی زندگی به آدم باشه
جوجو مویز
جوجو مویز
کتاب را بست و کنار گذاشت. تعادلی تازه بین دو قطب منفی روحش را حس میکرد . تناسخِ جلوه منفی تفکراتش را داخل خط به خط این کتاب دیده بود و با وجود قدمهایی از فکرش که او را از آنها دور میکرد دلش میخواست همه ی آنها را بغل کند. به سایه روبرویش خیره شد. تمام وجودش را همان سایه میدید و دستانی که برای رسیدن به این یأس آغشته به خون شده بودند. بلند پروازیهایی که داشت، چیزی جز سایهای نبود که میتوانست با خاموش شدن نور از بین برود. اما چیزی که پسر نمیدانست این بود که سایه با رفتن روشنایی نمیرود ، بلکه جاودانه میشود . از وسط دیوار، دری باز شد و سایه را با خود برد. هیچچیز ، جز نور شدید آن سوی در دیده نمیشد. برگهای ، از آن سو داخل اتاق گذاشته شد. از جایش بلند شد تا برگه را بخواند. رویش نوشته بود "میتوانی بروی و از آزادیات لذت ببری." پوزخندی زد. برگه را مچاله کرد و گوشهای پرت کرد. چه شد؟ آن همه ضربه و خون ریزی، آن همه بدبختی و تلاش، که درنهایت بلیط آزادیاش را پس بزند؟ خودش هم نفهمید چرا پس این تصمیم را گرفته. چون اگر از سر جهل بوده تا همین جا هم نمیآمد و اگر از سر دانش بود که هیچکس را نمیکشت. اگر آزادی برایش بیمعنی شده بود خودش را هر چه سریعتر خلاص میکرد برای بیقید و بند بودن و اگر آزادی را تکیهگاه پشتش میدانست این همه مصیبت را برای هیچچیز کشیده بود؟ این همه تاوان فقط برای درک یک حقیقت تلخ که هنوز معلوم نیست درست هست یا خیر؟! پشت به در خروجی به سمت تکیه گاهش برگشت. لخ لخ میکرد و خود را بیاراده این ور و آن ور میکشید و چیزی جز تاریکی وجود آرامش و سیاهی درون حس آزادی و بلند پروازی، ذهنش را شلوغ نکرده بود. اما قلبش. قلبش بیاراده بود. نمیدانست قلبی که حال و هوای همهچیز را در سرش میانداخت کجاست و داخل بدنش دقیقا چه میکند چون منطقها را بیرون از احساسات میریخت و جنگ بین خوب و بدها و درست و غلطها را انگار منفیها برده بودند و منطق، کور شده بود. به خود بیشتر دقت کرد. همیشه برایش احساسات نداشته، تصمیم میگرفتند و حالا چیزی که خود آنها را نمیفهمد برای حال و روزش تصمیم میگیرند و ترجیح میدهد ناامید بماند. ناامیدی تنها امید باقی ماندهاش شده بود. چشمش به زنجیری افتاد که همیشه کنار پایش افتاده بود و نمیدانست برای چیست. ناامید، لا به لای خونهای معصومی که از سر خودخواهی و طمع او ریخته شده بودند، همانجا نشست و به ردشان خیره شد. پایش را در اختیار دهان سفت زنجیر قرار داد و زانوهایش را در شکمش جمع کرد و به دیوار پشتش تکیه داد. به هیچچیز جز شقاوت حالی که داشت فکر نمیکرد.
#اینجا_کلمات_بی_معنی_است
#ننوشته
#اینجا_کلمات_بی_معنی_است
#ننوشته