Forwarded from چه مرگمان شده دختر جان؟
اگه اونجایی که میگه: چقدر گریه کنم؟ چقدر تلو بخورم؟ چقدر به دیوارِ پیادهرو بخورم؟
تصور نکردی «مردی رو که مست، با چشمهای سرخ و گریون، نیمهشب شونهش مدام به دیوار میخوره و بینیشو بالا میکشه و پیراهن سفید پوشیده» از ما چاوشیبازها نیستی.
تصور نکردی «مردی رو که مست، با چشمهای سرخ و گریون، نیمهشب شونهش مدام به دیوار میخوره و بینیشو بالا میکشه و پیراهن سفید پوشیده» از ما چاوشیبازها نیستی.
#ننوشته
لالایی
درست ولگردی نکردم. هرگاه خواستم لیوان چای یا قهوهام را پرت کنم و بنا بر توصیه دوستان بطری الکل را ببوسم، چیزی نگذاشت.
خواستم چین و چروک پیراهن نو خریدهام را پر از لک غذای حاضری دیشب کنم، چیزی نگذاشت.
وقتی خواستم چانههایت را در دست بگیرم؛ با چشمان لم داده به گودی زیرش و بوی کثافت پشت میلههای دندانم درست وسط صورتت بگویم: حالم از تو به هم میخوره؛ چیزی نگذاشت.
وقتی عمیق گردنم را میبوسید و عطش برهنگیام را داشت و عاشق بود، دستانم لهله میزد برای سیلی زدن و پس زدنش، اما چیزی نگذاشت.
وقتی خواستم تمام تن تختم را مثل تن هرزهها فتح کنم تا شبم روز و روزم فردا شود، چیزی بلندم کرد و نگذاشت.
لعنت به آن چیز!
من باید در اتاقم را از جا میکندم. باید خاطراتم را جارو میزدم. باید دار و ندارم را زیر فرش خانه ی مادربزرگ جا میگذاشتم. باید شوق رشد را به عنوان عیدی برای نوروزی که هیچوقت نخواهم دید، لای قرآن میگذاشتم. شاید هم مفاتیح!؟
چرا اگر کاسه چشمهایم را پاره کنم دیدم به این کثافتکاریها بیشتر نخواهد شد؟
مادرم
مادر جان
چرا جای تو، شیر گاز لالایی میخواند؟
و ای معشوق من! اگر اشکهایم را به اشتباه در چمدانت گذاشتی برایم پست کن.
اگرچه، یادم نبود که پستچی سال
هاست مرده است!
لالایی
درست ولگردی نکردم. هرگاه خواستم لیوان چای یا قهوهام را پرت کنم و بنا بر توصیه دوستان بطری الکل را ببوسم، چیزی نگذاشت.
خواستم چین و چروک پیراهن نو خریدهام را پر از لک غذای حاضری دیشب کنم، چیزی نگذاشت.
وقتی خواستم چانههایت را در دست بگیرم؛ با چشمان لم داده به گودی زیرش و بوی کثافت پشت میلههای دندانم درست وسط صورتت بگویم: حالم از تو به هم میخوره؛ چیزی نگذاشت.
وقتی عمیق گردنم را میبوسید و عطش برهنگیام را داشت و عاشق بود، دستانم لهله میزد برای سیلی زدن و پس زدنش، اما چیزی نگذاشت.
وقتی خواستم تمام تن تختم را مثل تن هرزهها فتح کنم تا شبم روز و روزم فردا شود، چیزی بلندم کرد و نگذاشت.
لعنت به آن چیز!
من باید در اتاقم را از جا میکندم. باید خاطراتم را جارو میزدم. باید دار و ندارم را زیر فرش خانه ی مادربزرگ جا میگذاشتم. باید شوق رشد را به عنوان عیدی برای نوروزی که هیچوقت نخواهم دید، لای قرآن میگذاشتم. شاید هم مفاتیح!؟
چرا اگر کاسه چشمهایم را پاره کنم دیدم به این کثافتکاریها بیشتر نخواهد شد؟
مادرم
مادر جان
چرا جای تو، شیر گاز لالایی میخواند؟
و ای معشوق من! اگر اشکهایم را به اشتباه در چمدانت گذاشتی برایم پست کن.
اگرچه، یادم نبود که پستچی سال
هاست مرده است!
Forwarded from «کافهٔ زیرِ دریا»
سادهترین مصداق ناتوانی آدمیزاد نسبت به کنترل زندگی خودش اینه که: بفرما. باز بیدار شدم.
-سام.
-سام.
معکوس
نامه ی من به رفیقم کلاس شیشم چون فکر میکردم قرار نیست دیگه ببینمش
از طفولیت مینوشتم😔
امضا بچگیم از الانم قشنگ تره
امضا بچگیم از الانم قشنگ تره
معکوس
Faramarz Aslani – Age Ye Rooz Beri Safar
هربار مور مورتون نشه از ما نیستید
من به تو قول داده بودم
قول داده بودم که در خاطرم نخواهد ماند
قول هایی که داده بودم
قول داده بودم که در خاطرم نخواهد ماند
قول هایی که داده بودم
معکوس
من به تو قول داده بودم قول داده بودم که در خاطرم نخواهد ماند قول هایی که داده بودم
اونوقت چطور یادت مونده که این قول را داده بودی؟
نویسنده توهم زده
نویسنده توهم زده
بالاخره انسانی که غرق شده به جایی میرسه که از درون زجههای «من تنها هستم» به گوش خودش میرسه
ولی نمیتونه بیان کنه
فرقی هم نداره!
ممکنه عاشقترین باشه
ولی نمیتونه بیان کنه
فرقی هم نداره!
ممکنه عاشقترین باشه