معکوس
لحظه ی خداحافظی برایم بیمعنی است من از وقتی عطر سلام تو را استنشاق میکنم حزن رفتنت را میبلعم #ننوشته
البته خودم خیلی با این سبک نوشتن جدیدا حال نمیکنم
که چی؟
مثلا نویسنده میخواد بگه منم بلدم تشبیه زیاد به کار ببرم؟ قرن هفته؟
که چی؟
مثلا نویسنده میخواد بگه منم بلدم تشبیه زیاد به کار ببرم؟ قرن هفته؟
ما سالها جوون این مملکت رو با خام کردن فرستادیم سوریه برای دفاع از حق و شهادت در این راه
چرا بقیه رو نمیفرستید فلسطین
برادران سپاهی شهد شیرین شهادت رو نمیخوان سر بکشن؟
موشکا تلخش میکنه؟
چرا بقیه رو نمیفرستید فلسطین
برادران سپاهی شهد شیرین شهادت رو نمیخوان سر بکشن؟
موشکا تلخش میکنه؟
معکوس
لحظه ی خداحافظی برایم بیمعنی است من از وقتی عطر سلام تو را استنشاق میکنم حزن رفتنت را میبلعم #ننوشته
احتمالا غم پاییزی از همین جا آمده
از همین جا که نُه ماه برایش دلتنگ میشوی
تا او تنها در آغوش تو بگرید
از همین جا که نُه ماه برایش دلتنگ میشوی
تا او تنها در آغوش تو بگرید
Forwarded from ثم
«معکوس»
این تمام شدنها و از نو ساختنها مرا دور خودم میچرخاند. ولی همیشه سر جای خودم قرار میگیرم، تظاهر میکنم که نمیدانم سرگیجهام بخاطر چیست. تظاهر میکنم هیچ جزر و مدی در احساسات و خیالم پدید نیامده و اصلاً مسیری در کار نبوده که بخواهم گم شوم. با تمام اینها، بعضی وقتها کم میآورم و یادم میرود که باید یک نیمدایرهی دیگر هم بچرخم تا برگردم سر جای اولم. الان دقیقاً جایی بین «تمام شدن» و «شروع شدن» ایستادهام. الان من نه منم و نه هیچکدام از این دو؛ معکوسم. میتوانم یک نیمدایره عقب یا جلو بروم، میتوانم دوباره خودم بشوم، ولی وقتی وارونه میشوم، دنیا هم ناکامل میچرخد و من این چرخ و فلک ناهماهنگ را دوست دارم. گاهی میخواهم چیزی بیشتر از فنری باشم که همیشه به شکل اولش بر میگردد. گاهی میخواهم عینکم وارونه شود و وارونه ببینم.
@reversett
این تمام شدنها و از نو ساختنها مرا دور خودم میچرخاند. ولی همیشه سر جای خودم قرار میگیرم، تظاهر میکنم که نمیدانم سرگیجهام بخاطر چیست. تظاهر میکنم هیچ جزر و مدی در احساسات و خیالم پدید نیامده و اصلاً مسیری در کار نبوده که بخواهم گم شوم. با تمام اینها، بعضی وقتها کم میآورم و یادم میرود که باید یک نیمدایرهی دیگر هم بچرخم تا برگردم سر جای اولم. الان دقیقاً جایی بین «تمام شدن» و «شروع شدن» ایستادهام. الان من نه منم و نه هیچکدام از این دو؛ معکوسم. میتوانم یک نیمدایره عقب یا جلو بروم، میتوانم دوباره خودم بشوم، ولی وقتی وارونه میشوم، دنیا هم ناکامل میچرخد و من این چرخ و فلک ناهماهنگ را دوست دارم. گاهی میخواهم چیزی بیشتر از فنری باشم که همیشه به شکل اولش بر میگردد. گاهی میخواهم عینکم وارونه شود و وارونه ببینم.
@reversett
معکوس
«معکوس» این تمام شدنها و از نو ساختنها مرا دور خودم میچرخاند. ولی همیشه سر جای خودم قرار میگیرم، تظاهر میکنم که نمیدانم سرگیجهام بخاطر چیست. تظاهر میکنم هیچ جزر و مدی در احساسات و خیالم پدید نیامده و اصلاً مسیری در کار نبوده که بخواهم گم شوم. با…
خوشحالم کردی
و من دیر از نوشتهای خوشحال میشم
و من دیر از نوشتهای خوشحال میشم
Forwarded from آنتاگونیست | زن زندگی آزادی
این تکست رو توی چنلهاتون فوروارد کنید تا بگم اگر معلم بودید، معلمِ چه درسی میشدید و چه استایلی داشتید.
Forwarded from چه مرگمان شده دختر جان؟
اگه اونجایی که میگه: چقدر گریه کنم؟ چقدر تلو بخورم؟ چقدر به دیوارِ پیادهرو بخورم؟
تصور نکردی «مردی رو که مست، با چشمهای سرخ و گریون، نیمهشب شونهش مدام به دیوار میخوره و بینیشو بالا میکشه و پیراهن سفید پوشیده» از ما چاوشیبازها نیستی.
تصور نکردی «مردی رو که مست، با چشمهای سرخ و گریون، نیمهشب شونهش مدام به دیوار میخوره و بینیشو بالا میکشه و پیراهن سفید پوشیده» از ما چاوشیبازها نیستی.
#ننوشته
لالایی
درست ولگردی نکردم. هرگاه خواستم لیوان چای یا قهوهام را پرت کنم و بنا بر توصیه دوستان بطری الکل را ببوسم، چیزی نگذاشت.
خواستم چین و چروک پیراهن نو خریدهام را پر از لک غذای حاضری دیشب کنم، چیزی نگذاشت.
وقتی خواستم چانههایت را در دست بگیرم؛ با چشمان لم داده به گودی زیرش و بوی کثافت پشت میلههای دندانم درست وسط صورتت بگویم: حالم از تو به هم میخوره؛ چیزی نگذاشت.
وقتی عمیق گردنم را میبوسید و عطش برهنگیام را داشت و عاشق بود، دستانم لهله میزد برای سیلی زدن و پس زدنش، اما چیزی نگذاشت.
وقتی خواستم تمام تن تختم را مثل تن هرزهها فتح کنم تا شبم روز و روزم فردا شود، چیزی بلندم کرد و نگذاشت.
لعنت به آن چیز!
من باید در اتاقم را از جا میکندم. باید خاطراتم را جارو میزدم. باید دار و ندارم را زیر فرش خانه ی مادربزرگ جا میگذاشتم. باید شوق رشد را به عنوان عیدی برای نوروزی که هیچوقت نخواهم دید، لای قرآن میگذاشتم. شاید هم مفاتیح!؟
چرا اگر کاسه چشمهایم را پاره کنم دیدم به این کثافتکاریها بیشتر نخواهد شد؟
مادرم
مادر جان
چرا جای تو، شیر گاز لالایی میخواند؟
و ای معشوق من! اگر اشکهایم را به اشتباه در چمدانت گذاشتی برایم پست کن.
اگرچه، یادم نبود که پستچی سال
هاست مرده است!
لالایی
درست ولگردی نکردم. هرگاه خواستم لیوان چای یا قهوهام را پرت کنم و بنا بر توصیه دوستان بطری الکل را ببوسم، چیزی نگذاشت.
خواستم چین و چروک پیراهن نو خریدهام را پر از لک غذای حاضری دیشب کنم، چیزی نگذاشت.
وقتی خواستم چانههایت را در دست بگیرم؛ با چشمان لم داده به گودی زیرش و بوی کثافت پشت میلههای دندانم درست وسط صورتت بگویم: حالم از تو به هم میخوره؛ چیزی نگذاشت.
وقتی عمیق گردنم را میبوسید و عطش برهنگیام را داشت و عاشق بود، دستانم لهله میزد برای سیلی زدن و پس زدنش، اما چیزی نگذاشت.
وقتی خواستم تمام تن تختم را مثل تن هرزهها فتح کنم تا شبم روز و روزم فردا شود، چیزی بلندم کرد و نگذاشت.
لعنت به آن چیز!
من باید در اتاقم را از جا میکندم. باید خاطراتم را جارو میزدم. باید دار و ندارم را زیر فرش خانه ی مادربزرگ جا میگذاشتم. باید شوق رشد را به عنوان عیدی برای نوروزی که هیچوقت نخواهم دید، لای قرآن میگذاشتم. شاید هم مفاتیح!؟
چرا اگر کاسه چشمهایم را پاره کنم دیدم به این کثافتکاریها بیشتر نخواهد شد؟
مادرم
مادر جان
چرا جای تو، شیر گاز لالایی میخواند؟
و ای معشوق من! اگر اشکهایم را به اشتباه در چمدانت گذاشتی برایم پست کن.
اگرچه، یادم نبود که پستچی سال
هاست مرده است!
Forwarded from «کافهٔ زیرِ دریا»
سادهترین مصداق ناتوانی آدمیزاد نسبت به کنترل زندگی خودش اینه که: بفرما. باز بیدار شدم.
-سام.
-سام.