ببینید
واقعی نیست
ولی براساس واقعیته
و شاید حس همذاتپنداری خاصی بهتون بده
شاید هم خیلی براتون بیمعنی باشه
واقعی نیست
ولی براساس واقعیته
و شاید حس همذاتپنداری خاصی بهتون بده
شاید هم خیلی براتون بیمعنی باشه
یه قانون مالیات جدید چند وقته اومده که روی دستگاه های کارتخوان مالیات میگیرن
به همین علت
امروز که رفتیم دکتر
منشی گفت پول ویزیت اگر نقد بدید میشه n تومن
اگر بخواید کارت بکشید میشه n+50 تومن
به همین علت
امروز که رفتیم دکتر
منشی گفت پول ویزیت اگر نقد بدید میشه n تومن
اگر بخواید کارت بکشید میشه n+50 تومن
معکوس
لحظه ی خداحافظی برایم بیمعنی است من از وقتی عطر سلام تو را استنشاق میکنم حزن رفتنت را میبلعم #ننوشته
البته خودم خیلی با این سبک نوشتن جدیدا حال نمیکنم
که چی؟
مثلا نویسنده میخواد بگه منم بلدم تشبیه زیاد به کار ببرم؟ قرن هفته؟
که چی؟
مثلا نویسنده میخواد بگه منم بلدم تشبیه زیاد به کار ببرم؟ قرن هفته؟
ما سالها جوون این مملکت رو با خام کردن فرستادیم سوریه برای دفاع از حق و شهادت در این راه
چرا بقیه رو نمیفرستید فلسطین
برادران سپاهی شهد شیرین شهادت رو نمیخوان سر بکشن؟
موشکا تلخش میکنه؟
چرا بقیه رو نمیفرستید فلسطین
برادران سپاهی شهد شیرین شهادت رو نمیخوان سر بکشن؟
موشکا تلخش میکنه؟
معکوس
لحظه ی خداحافظی برایم بیمعنی است من از وقتی عطر سلام تو را استنشاق میکنم حزن رفتنت را میبلعم #ننوشته
احتمالا غم پاییزی از همین جا آمده
از همین جا که نُه ماه برایش دلتنگ میشوی
تا او تنها در آغوش تو بگرید
از همین جا که نُه ماه برایش دلتنگ میشوی
تا او تنها در آغوش تو بگرید
Forwarded from ثم
«معکوس»
این تمام شدنها و از نو ساختنها مرا دور خودم میچرخاند. ولی همیشه سر جای خودم قرار میگیرم، تظاهر میکنم که نمیدانم سرگیجهام بخاطر چیست. تظاهر میکنم هیچ جزر و مدی در احساسات و خیالم پدید نیامده و اصلاً مسیری در کار نبوده که بخواهم گم شوم. با تمام اینها، بعضی وقتها کم میآورم و یادم میرود که باید یک نیمدایرهی دیگر هم بچرخم تا برگردم سر جای اولم. الان دقیقاً جایی بین «تمام شدن» و «شروع شدن» ایستادهام. الان من نه منم و نه هیچکدام از این دو؛ معکوسم. میتوانم یک نیمدایره عقب یا جلو بروم، میتوانم دوباره خودم بشوم، ولی وقتی وارونه میشوم، دنیا هم ناکامل میچرخد و من این چرخ و فلک ناهماهنگ را دوست دارم. گاهی میخواهم چیزی بیشتر از فنری باشم که همیشه به شکل اولش بر میگردد. گاهی میخواهم عینکم وارونه شود و وارونه ببینم.
@reversett
این تمام شدنها و از نو ساختنها مرا دور خودم میچرخاند. ولی همیشه سر جای خودم قرار میگیرم، تظاهر میکنم که نمیدانم سرگیجهام بخاطر چیست. تظاهر میکنم هیچ جزر و مدی در احساسات و خیالم پدید نیامده و اصلاً مسیری در کار نبوده که بخواهم گم شوم. با تمام اینها، بعضی وقتها کم میآورم و یادم میرود که باید یک نیمدایرهی دیگر هم بچرخم تا برگردم سر جای اولم. الان دقیقاً جایی بین «تمام شدن» و «شروع شدن» ایستادهام. الان من نه منم و نه هیچکدام از این دو؛ معکوسم. میتوانم یک نیمدایره عقب یا جلو بروم، میتوانم دوباره خودم بشوم، ولی وقتی وارونه میشوم، دنیا هم ناکامل میچرخد و من این چرخ و فلک ناهماهنگ را دوست دارم. گاهی میخواهم چیزی بیشتر از فنری باشم که همیشه به شکل اولش بر میگردد. گاهی میخواهم عینکم وارونه شود و وارونه ببینم.
@reversett
معکوس
«معکوس» این تمام شدنها و از نو ساختنها مرا دور خودم میچرخاند. ولی همیشه سر جای خودم قرار میگیرم، تظاهر میکنم که نمیدانم سرگیجهام بخاطر چیست. تظاهر میکنم هیچ جزر و مدی در احساسات و خیالم پدید نیامده و اصلاً مسیری در کار نبوده که بخواهم گم شوم. با…
خوشحالم کردی
و من دیر از نوشتهای خوشحال میشم
و من دیر از نوشتهای خوشحال میشم