#ننوشته
انگار سهم مچاله شدن هم دیگر ندارم. اجازه ی فرو رفتن در خودم را از من گرفتهاند. از دست رفته بودن را تعبیر میکنم. و میخندم
چارهها در عمق چاه دست و پا میزنند و کر و کور لال شدهام و نمیبینمشان.
حتی کسی مچالهام نمیکند. کاش کاغذت بودم. کاغذ هرکسی. سند خانه ی اشرافی نه، تنها چرکنویس یک دیوانه.
و این کاریزماهای قلابی پرستیده نمیشد.
و این چنین در بند من و امثال من نبودم. رگ به رگم را پر میکنم از حال خوب و هرلحظه انگار خون ریزی عمیقی دارم.
کاش یکی زیر کتف نوشتههام را میگرفت
انگار سهم مچاله شدن هم دیگر ندارم. اجازه ی فرو رفتن در خودم را از من گرفتهاند. از دست رفته بودن را تعبیر میکنم. و میخندم
چارهها در عمق چاه دست و پا میزنند و کر و کور لال شدهام و نمیبینمشان.
حتی کسی مچالهام نمیکند. کاش کاغذت بودم. کاغذ هرکسی. سند خانه ی اشرافی نه، تنها چرکنویس یک دیوانه.
و این کاریزماهای قلابی پرستیده نمیشد.
و این چنین در بند من و امثال من نبودم. رگ به رگم را پر میکنم از حال خوب و هرلحظه انگار خون ریزی عمیقی دارم.
کاش یکی زیر کتف نوشتههام را میگرفت
Forwarded from گمنام
فقط می نوشت و با همین زندگی می کرد
نوشته هایش مانند افسونی بود که جادویش می کرد و دیگر آدم بدبختی نبود، شاید هم بود اما چاره ای نداشت .
نوشته هایش مانند افسونی بود که جادویش می کرد و دیگر آدم بدبختی نبود، شاید هم بود اما چاره ای نداشت .
Forwarded from Dead Poets Society. (Mah.)
احساس میکردم در ژرفای اقیانوسی،
دور از هر خشکیای هستم.
در قعر دریاها بودم،
جایی که سکوت در آن کر کننده بود،
اما سکون نمییافتم.
حتی امواج آرام
تلاطم وجودم را
فرو نمینشاندند.
من در معنای آرامش گم شده بودم و
هیچچیز مرا تسلی نمیداد.
هیچچیز نمیتوانست از اندوه من بکاهد.
آرام آرام غرق میشدم
و تقلایی نمیکردم.
زیرا دستی را برای کمک نمیدیدم.
من، ناجیام را از دست داده بودم.
من آرام آرام غرق میشدم
و تقلایی نمیکردم.
دور از هر خشکیای هستم.
در قعر دریاها بودم،
جایی که سکوت در آن کر کننده بود،
اما سکون نمییافتم.
حتی امواج آرام
تلاطم وجودم را
فرو نمینشاندند.
من در معنای آرامش گم شده بودم و
هیچچیز مرا تسلی نمیداد.
هیچچیز نمیتوانست از اندوه من بکاهد.
آرام آرام غرق میشدم
و تقلایی نمیکردم.
زیرا دستی را برای کمک نمیدیدم.
من، ناجیام را از دست داده بودم.
من آرام آرام غرق میشدم
و تقلایی نمیکردم.
اراجیف+ایسمهای بسیار
یاد میکنم متوالی، نبودنم را. و بودنهایم را. و بودن نبودنم را.
حاصل آخرین درگیری من ساختن در بود. درهایی به سمت درگیری. و معنا نمیشود درگیر بودن. چشمانم را میبینم. میبندم تا از درون بفهمم؛ چشم، دهان، گوش، دست. و بوی خوب درخت سیب میشوم. چیدنی
ترین حالت
کمانه کشیده
مثل موسیقی، یاغی
چنانکه سیمهای ساز سیب را خم کنی و میدان مغناطیس در دل کبوتر بمیرد.
و ریشههایم را فدا میکنم برای غرور
و از ریشه بودن و غرور متنفرم
از سیب دادن و شاخه بودن
وقتی شاخههایم را با نگاه میشکنند.
یاد میکنم متوالی، نبودنم را. و بودنهایم را. و بودن نبودنم را.
حاصل آخرین درگیری من ساختن در بود. درهایی به سمت درگیری. و معنا نمیشود درگیر بودن. چشمانم را میبینم. میبندم تا از درون بفهمم؛ چشم، دهان، گوش، دست. و بوی خوب درخت سیب میشوم. چیدنی
ترین حالت
کمانه کشیده
مثل موسیقی، یاغی
چنانکه سیمهای ساز سیب را خم کنی و میدان مغناطیس در دل کبوتر بمیرد.
و ریشههایم را فدا میکنم برای غرور
و از ریشه بودن و غرور متنفرم
از سیب دادن و شاخه بودن
وقتی شاخههایم را با نگاه میشکنند.
Forwarded from معکوس (آقای نویسنده نیستم)
من هرروز به خود دروغ گفته ام. هر روزم خودم را بخاطر استقامتم دربرابر سختی های درونی ستایش کردم. هر روز خودم را بیابانی بدون خار دانستم. هر شب هرگاه بغضم می گرفت میگفتم حتما سرماخورده ام و گلویم درد می کند و می رفتم پیاز خرد می کردم تا بگویم حتما اشک هایم به این علت است. هر حالت چطور است را خوبم گفته ام. هر روز خندیدم و گفتم این ها هم سختی هایی است که روزی تمام می شود. اما انگار من دست پرورده ی این دروغ های شیرینم.
پر از لبخند
پر از حس خوب
رو به خالی شدن
رو به تخریب
با سنگ نمای دروغ
پر از لبخند
پر از حس خوب
رو به خالی شدن
رو به تخریب
با سنگ نمای دروغ
#ننوشته
من بیاختیارم از تو. من حتی دربرابر خود من هم بیاختیارم. اما میدانی حداقل میتوانم در اتاقم را ببندم بروم گوشهای و به حال آزارهایی که خودم خودم را میدهم زار زار اشک بریزم یا با خودم دعواهای بسیار راه بیندازم. ولی تو؟
تو را چهکار میتوان کرد؟ چهطور میتوانم دربرابر نگاهها گلهمند باشم. مگر آدم از دست آب و نان شاکی است؟
مگر میشود ریشهام نباشی؛ فرقی نمیکند چقدر درد از تو بر جانم نشسته. چه احمقانه در اینکه تو را باور درم میلولم و گرد غبار قدمهای رفتهات را میگیرم. آنهایی که دراختیارم نیست. من بند میشوم به تو و تو قیچیترینی!
من بیاختیارم از تو. من حتی دربرابر خود من هم بیاختیارم. اما میدانی حداقل میتوانم در اتاقم را ببندم بروم گوشهای و به حال آزارهایی که خودم خودم را میدهم زار زار اشک بریزم یا با خودم دعواهای بسیار راه بیندازم. ولی تو؟
تو را چهکار میتوان کرد؟ چهطور میتوانم دربرابر نگاهها گلهمند باشم. مگر آدم از دست آب و نان شاکی است؟
مگر میشود ریشهام نباشی؛ فرقی نمیکند چقدر درد از تو بر جانم نشسته. چه احمقانه در اینکه تو را باور درم میلولم و گرد غبار قدمهای رفتهات را میگیرم. آنهایی که دراختیارم نیست. من بند میشوم به تو و تو قیچیترینی!
بیاهمیت بودن را میبوسم. لبهای سردش را. نازک و باریک است لبهایش.و دستهایش پر از تیغ. تیغهایی که روی صورتم میکشد برای بوسیدن بیشتر من. برهنگیام برای اوست. برای جاری شدنم.