Forwarded from متوهم مریخی (𝑀𝑎𝑟𝑡𝑖𝑎𝑛 𝐼𝑙𝑙𝑢𝑠𝑖𝑜𝑛𝑖𝑠𝑡)
و دیگر متوجه جریان زندگی در اطراف خود نبود و در ذهنش شب را صبح میکرد ...
متوهم
متوهم
متوهم مریخی
و دیگر متوجه جریان زندگی در اطراف خود نبود و در ذهنش شب را صبح میکرد ... متوهم
سورئال رو باید زندگی کرد
#ننوشته
تشنج میکند روح. کف اضطراب میریزد از گوشه ی دهان. و من
مشخصا نامشخصم. میریزم و دود میکنم. دود میشوم.
دودههای سیاه چشمانت
پر از شوق میکند حال نبودن را
و دست و پا بسته میکندش
خوف دارد این تباهی های ما. خوف دارد تمام ما. چه ترسوهای جذابی در من میمیرند. و زنده میکنم هرکس که مرا از ترس وادار به خودکشی کرده. من جان میدهم. در بیجانی یک درامای نامشخص. من نویسنده نیستم. دراصل قلمم ساخته شده برای پاره کردن گلو. دریدن جهان فکرهای دیگران که مرا پوساندند.
لعنت به خروش
تشنج میکند روح. کف اضطراب میریزد از گوشه ی دهان. و من
مشخصا نامشخصم. میریزم و دود میکنم. دود میشوم.
دودههای سیاه چشمانت
پر از شوق میکند حال نبودن را
و دست و پا بسته میکندش
خوف دارد این تباهی های ما. خوف دارد تمام ما. چه ترسوهای جذابی در من میمیرند. و زنده میکنم هرکس که مرا از ترس وادار به خودکشی کرده. من جان میدهم. در بیجانی یک درامای نامشخص. من نویسنده نیستم. دراصل قلمم ساخته شده برای پاره کردن گلو. دریدن جهان فکرهای دیگران که مرا پوساندند.
لعنت به خروش
#ننوشته
انگار سهم مچاله شدن هم دیگر ندارم. اجازه ی فرو رفتن در خودم را از من گرفتهاند. از دست رفته بودن را تعبیر میکنم. و میخندم
چارهها در عمق چاه دست و پا میزنند و کر و کور لال شدهام و نمیبینمشان.
حتی کسی مچالهام نمیکند. کاش کاغذت بودم. کاغذ هرکسی. سند خانه ی اشرافی نه، تنها چرکنویس یک دیوانه.
و این کاریزماهای قلابی پرستیده نمیشد.
و این چنین در بند من و امثال من نبودم. رگ به رگم را پر میکنم از حال خوب و هرلحظه انگار خون ریزی عمیقی دارم.
کاش یکی زیر کتف نوشتههام را میگرفت
انگار سهم مچاله شدن هم دیگر ندارم. اجازه ی فرو رفتن در خودم را از من گرفتهاند. از دست رفته بودن را تعبیر میکنم. و میخندم
چارهها در عمق چاه دست و پا میزنند و کر و کور لال شدهام و نمیبینمشان.
حتی کسی مچالهام نمیکند. کاش کاغذت بودم. کاغذ هرکسی. سند خانه ی اشرافی نه، تنها چرکنویس یک دیوانه.
و این کاریزماهای قلابی پرستیده نمیشد.
و این چنین در بند من و امثال من نبودم. رگ به رگم را پر میکنم از حال خوب و هرلحظه انگار خون ریزی عمیقی دارم.
کاش یکی زیر کتف نوشتههام را میگرفت
Forwarded from گمنام
فقط می نوشت و با همین زندگی می کرد
نوشته هایش مانند افسونی بود که جادویش می کرد و دیگر آدم بدبختی نبود، شاید هم بود اما چاره ای نداشت .
نوشته هایش مانند افسونی بود که جادویش می کرد و دیگر آدم بدبختی نبود، شاید هم بود اما چاره ای نداشت .
Forwarded from Dead Poets Society. (Mah.)
احساس میکردم در ژرفای اقیانوسی،
دور از هر خشکیای هستم.
در قعر دریاها بودم،
جایی که سکوت در آن کر کننده بود،
اما سکون نمییافتم.
حتی امواج آرام
تلاطم وجودم را
فرو نمینشاندند.
من در معنای آرامش گم شده بودم و
هیچچیز مرا تسلی نمیداد.
هیچچیز نمیتوانست از اندوه من بکاهد.
آرام آرام غرق میشدم
و تقلایی نمیکردم.
زیرا دستی را برای کمک نمیدیدم.
من، ناجیام را از دست داده بودم.
من آرام آرام غرق میشدم
و تقلایی نمیکردم.
دور از هر خشکیای هستم.
در قعر دریاها بودم،
جایی که سکوت در آن کر کننده بود،
اما سکون نمییافتم.
حتی امواج آرام
تلاطم وجودم را
فرو نمینشاندند.
من در معنای آرامش گم شده بودم و
هیچچیز مرا تسلی نمیداد.
هیچچیز نمیتوانست از اندوه من بکاهد.
آرام آرام غرق میشدم
و تقلایی نمیکردم.
زیرا دستی را برای کمک نمیدیدم.
من، ناجیام را از دست داده بودم.
من آرام آرام غرق میشدم
و تقلایی نمیکردم.