معکوس
760 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
Forwarded from HipHop FUN Quiz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ملاقات رونالدو و فاطمه حمامی 😍🪓

- woo
🩸@hiphopfunquiz🩸
HipHop FUN Quiz
ملاقات رونالدو و فاطمه حمامی 😍🪓 - woo 🩸@hiphopfunquiz🩸
من به دلایلی درک خاصی از این شرایط دارم
و
میخوام بهتون بگم که این حس برای اون دختر بیش از اندازه قشنگه
شاید تنها چیزی بود که چندوقت اخیر خوشحالم کرد
از خون جوانان وطن لاله دمید؟
معکوس
از خون جوانان وطن لاله دمید؟
خیر
از جوانان وطن فقط خون دمید
معکوس
خیر از جوانان وطن فقط خون دمید
لاله نداریم آقاجان
لاله یه دسته گل ده تاییش شده ۷۰۰ هزار تومن
اگر از یک دنیای بی‌رنگ رنج می‌برید شما به یکی نیاز دارید که زندگیتون رو رنگ کنه
حتی خاکستری
حتی سیاه
ناگهان سیاست در ذهن آدم‌ها خشک می‌شود و زندگی انسان پر می‌شود از فیلم و موسیقی و تفریح و کار و ورزش و فوتبال و بدبختی و چیزهای دیگه.
جالب اینجاست که تموم اونها متاثر از سیاست هستن
لرزش تنم ناشناخته‌تر شده. و از شناخته نشدن بیزارم. دائم چنگ می‌زند این روح به روح دیگر. من این همه نفرت را از کجا پیدا کردم؟ کدام مادر درونم این چنین زاییده؟ این ظرافت‌هایم را کدام تیغ بریده؟ من از یک بیچارگی درونی حرف‌ می‌زنم. از اینکه هیچ اختیاری ندارم بر روی گلویم که دارد به دست دیگران بریده می‌شود. و نمی‌فهمم انسان‌های دیگر چه‌ظور چنین بی‌رحمانه مرا نمی‌بوسند. احتیاجاتم کبریت شده و می‌سوزانم و می‌سوزانم. من پشت به پشت زخم‌هایم می‌ایستم اما قرار نبوده زخم هم چنین برنده باشد. کدام تیغ درونش گیر کرده؟ مگر ساعت یک ظهر هم وقت خوبی برای مردن است؟ کاش حنجره‌ها را له می‌کردم و می‌شستم. من که امروز خالی‌ام از خود چقدر پرشده‌ام از نفرت. این نفرت‌های خوش سلیقه ی بی‌ثبات! و چکه چکه روی زمین می‌ریزم. که این زمین مرا نسبت به مرگ مرده‌تر کرده. و مرده ی درونم را با لبخند یک زنده ب بی‌جان تکان می‌دهم.
معکوس pinned «#عروسک_چوبی #ننوشته قسمت اول: از آن زمان که در خاطرم مانده انسان‌های شهر من به دو شکل می‌مردند. یا خون از دویدن در رگشان خسته می‌شد و قلب حوصله‌اش سر می‌رفت یا آدم‌ها عروسک چوبی می‌شدند. دست‌های کوچک، پاهای ظریف و صورتکی شبیه به صورتی که روزی پوست داشته.…»
بیاید بگید من خودم وایب چه کتابی رو می‌دم؟
HipHop FUN Quiz
ملاقات رونالدو و فاطمه حمامی 😍🪓 - woo 🩸@hiphopfunquiz🩸
من بین مسی و رونالدو کلا کریس فن بودم
ولی این حرکت دیگه اوجش بود
معکوس
Photo
اگر تا الان حتی یک ذره داستان‌های من رو دوست داشتید و باهاش ارتباط گرفتید
قول میدم این یه چیز دیگس
توقعاتتون رو بالا ببرید

#ننوشته
در اینکه احمقم شکی نیست
ولی تو چرا به روم میاری؟

#شب‌مرگی
Forwarded from ⌜Oi | Officialir⌟
‏از همون روزی که خرید نوشمک و نصف کردنش با رفیقمون از روزمرگی هامون خارج شد سختیای زندگی خودشو نشون داد
@Officialir
Forwarded from اَشاچه
من لَلِه‌ی شازده احمدم. پسر شاه که مثل باقی سالم زاییده نشده. شاه دستور داده احمد رو هیچ موقعی به روشنی روز نشون ندم. احمد چاق و بزرگه و حرف زدن بلد نیست. خل و چل‌ هم هست. لابد اگه سلومت بود چندسال دیگه خودش می‌نشست جای آقاش. ولی باید صبح خروس‌خون وقتی هنوز نوکر و دوپایی در نیومده صبحونه‌ی احمد رو به زور بچپونم توی لپ‌های تپلوش، بعد هم پارچه رو مثل زنای محجبه بندازم روی کله‌ش‌. اگه دست احمد رو نگیرم عینهو پَر بوقلمون وِل می‌شه توو هوا. احمد پله‌ها رو دوست داره. روزی هزار مرتبه از پله‌های باغ و بوم خونه بالا و پایین می‌برمش. درسته قد کشیده و سه چارتا کله از من بلندتره، ولی مغزش قد نخود هم نیست. یه وختایی از قد و قواره‌ش می‌ترسم. از دست‌های بزرگش که باید محکم بگیرم تا گم نشه. از وقتایی که هر ور می‌رم دنبالم می‌آد. یا وقتایی که عریون می‌ندازمش توو طشت آب تا خودش رو تمیز کنه. از اون نگاهش توی طشت بهم که شرط می‌بندم توی چشماش چهل‌سالش هست. احمد نمی‌دونه هم‌دوره نیستیم. از پله‌های بازار، پشت مغازه‌ی حاجی‌محمود می‌برمش پایین. پاش خسته می‌شه ولی پشتم می‌آد. تاریکی پله‌ها که تموم می‌شه. نورای نارنجی روشن می‌شن‌. اینجور می‌فهمم خونه نزدیکه و پله‌های باقی رو هم می‌گذرونم. با احمد می‌رسیم ایستگاه.
شازده نه مترو می‌داند و قطار و نه لامپ. هوار می‌زند و چارقدم را از پشت می‌کشید. دست می‌گذارم جلوی دهانش که خفه شود و صدایی در نیارد از خودش. همین‌طوری وسط مردم با این هیکلش خودنمایی می‌کند، چه برسد به هوارهای ترسناکش. برای امروز پله‌نوردی بس‌ش است. بر می‌گردانمش توی راهرو و پشتم می‌آید.
پله‌ها رو از قبل تندتر می‌ریم. یه پونصد دفعه‌ای شازده سرش می‌خوره به در و دیوار ولی اگه دیر برسیم قفل درهارو می‌ندازن. شاه دستور داده احمد رو همه‌جا پنهون کنم تا هیچ‌کسی نبینتش. تا هیچ‌کسی پشت شاه و شازده حرف در نیاره. از در پشتی باغ با احمد می‌ریم داخل. خسته‌س. روی علف‌ها ولو می‌شه. پاهای چاقش سرخِ سرخ شدن. می‌شینم بغل دستش. نمی‌دونم فردا باید کدوم گورستونی ببرمش. کدوم وری که کسی یه شازده‌ی دومتری چاق براش عجیب نباشه. یه سر پنهون لای پارچه‌ی مشکی. احمد قرار نیست بشینه روی تخت پادشاهی. نه ننه‌ش می‌آد دیدنش و نه آقاش. عادت کرده صب تا شوم با بوقلمون‌‌ها بازی کنه و روی علف‌ها دراز بکشه. احمد من رو می‌ترسونه. دست‌هام رو فشار می‌ده. از دیوار راست بالا می‌ره. اما هیچ‌وختی دلم نمی‌آد توی تاریکی باغ پنهونش کنم یا ولش کنم و از پله‌های پشت دکون حاجی‌محمود خودم تنها برم پایین و دیگه برنگردم. احمد همیشه هست. چه پیر شه و شاه یادش بره پسری مثل این پس انداخته، چه یه روز غروب تب کنه و با چشم باز تموم کنه. دیروز رفتم پیش نوکرای شاه، گفتم پسرش داره بیست و خرده‌ای ساله می‌شه. گفتم دیروز از یه پله‌هایی پایین بردمش که عین الاغ عرعر کرد از خوشی. بهشون از ارابه‌های گنده که مثل مار زیر زمین می‌غلتیدن گفتم. گفتم احمد می‌خواد ببینه آقاش رو. هلم دادن به دیوار. گفتن شازده چی‌چیه؟ مار چی‌چیه؟ شازده‌ی ما قد بلند و رعناست، داره حکومتش رو می‌کنه‌. احمد نداریم اصلاً. بهشون گفتم می‌دونم قرار نیست اسم احمد هم بیاریم. اما گم شده. نه پای پله‌های باغ خوابش برده، نه جلوی در مستراح. گفتن همچی باغی نداریم زنیکه. هلم دادن. نشستم پای پله‌های پشت دکون محمود، بلکه احمد شاید رفته باشه پایین و بیاد. تنهایی هنوز نشده برم پایین. خاطرم نیست بعد پله‌ها چی بوده. فقط یادمه‌ تاریکه. تاره. نور تا سی‌چل قدم بعدش نیست. احمد که بود لااقل نگهبونی می‌داد. می‌شینم، می‌آد بلاخره. می‌آد.
۱۰۰۰ نفر از کسایی که خودشون رو سگ میدونن تو برلین تجمع کردند و خواستار حقوقشون شدن😀
#شب‌مرگی
Daeman (Ft Behzad Leito & Zakhmi)
Canis
بیتو