عروسک چوبی
قسمت دوم:
و زندگیام کاشتن بذر زحمت بود و هیچ درو کردن. البته همیشه اینکه گاوآهن به روحم میبستم و زمین خشک را شخم میزدم نباید نادیده گرفته شود. آخرین دقایق روز به پشتم چنگ میزد که سردردی شدید سراغم آمد. از پای تلویزیون بلند شدم. یکی از سریالهای زمان جوانی پدرم را نشان میداد. بارها اسمش را از زبانش شنیده بودم. داستان یک کارخانه شکلات بود. در این کارخانه اتفاقات زیادی میافتاد. کارمندان احمق، رئیسی متدبر و از پشت بستن دست دلالان. داستان یک رویاپردازی درقالب حقیقت بود اما قسمتی از آن همیشه توجهم را جلب میکرد. یکی از پنجرهها همیشه نیمهباز بود و نور دزدکی کارخانه را دید میزد. اواسط داستان شخصیتی که آن قسمت حول محور او میچرخید از زیر نور رد میشد و تاریکی خفیفی که هر مخاطبی متوجهش نمیشد در وجود آن فرد نقش میبست. انگار کارگردان نامحسوس تیرگی درون را به تصویر میکشید و شاید تنها قسمت واقعی داستان بود که من دلم میخواست تماشایش کنم.
سراغ ظرف داروها را از حافظه ی فلجم گرفتم و ته یخچال پیدایش کردم. یک جعبه پر از قرصهای مصرف نشده. وقتی دستم سمت مسکنم رفت زانوهای مغزم سست شدند. سستی را در دستانم میدیدم. چشمانم چیزی جز برق ورقههای قرص را نمیدید. چیزی جز زندگی تنهایی که پشت سر گذاشتم و خاطرات اشباعم نمیکرد. پر بودم از تمامشان و خالی بودم از کلمه. یک لحظه ذهنم چشمان بازم را کور کرد و قطره قطره در ذهنم نفوذ کرد و من آن لحظه ماتم را دربند انگشتانم نمیدیدم. غصهای از من سرازیر نبود. غمی دور گردنم طناب نینداخته بود. من فقط از کور بودن سرنوشتم بینا شده بودم. میدیدم که هیچم و هیچ بودم. افکارم که جرعه جرعه از گلوی ذهن پایین میرفت قرصها تک تک باز میشدند. یک مشت قرص توی دستم بود. تردیدی در وجودم نبود. خستگی به بدنم حمله کرده بود و توان تردید نداشتم. فقط خسته بودم. چیزی جز اینکه به تختخواب خاک شیرجه بزنم و پتویم را روی جسدم بکشند نمیخواستم.
قسمت دوم:
و زندگیام کاشتن بذر زحمت بود و هیچ درو کردن. البته همیشه اینکه گاوآهن به روحم میبستم و زمین خشک را شخم میزدم نباید نادیده گرفته شود. آخرین دقایق روز به پشتم چنگ میزد که سردردی شدید سراغم آمد. از پای تلویزیون بلند شدم. یکی از سریالهای زمان جوانی پدرم را نشان میداد. بارها اسمش را از زبانش شنیده بودم. داستان یک کارخانه شکلات بود. در این کارخانه اتفاقات زیادی میافتاد. کارمندان احمق، رئیسی متدبر و از پشت بستن دست دلالان. داستان یک رویاپردازی درقالب حقیقت بود اما قسمتی از آن همیشه توجهم را جلب میکرد. یکی از پنجرهها همیشه نیمهباز بود و نور دزدکی کارخانه را دید میزد. اواسط داستان شخصیتی که آن قسمت حول محور او میچرخید از زیر نور رد میشد و تاریکی خفیفی که هر مخاطبی متوجهش نمیشد در وجود آن فرد نقش میبست. انگار کارگردان نامحسوس تیرگی درون را به تصویر میکشید و شاید تنها قسمت واقعی داستان بود که من دلم میخواست تماشایش کنم.
سراغ ظرف داروها را از حافظه ی فلجم گرفتم و ته یخچال پیدایش کردم. یک جعبه پر از قرصهای مصرف نشده. وقتی دستم سمت مسکنم رفت زانوهای مغزم سست شدند. سستی را در دستانم میدیدم. چشمانم چیزی جز برق ورقههای قرص را نمیدید. چیزی جز زندگی تنهایی که پشت سر گذاشتم و خاطرات اشباعم نمیکرد. پر بودم از تمامشان و خالی بودم از کلمه. یک لحظه ذهنم چشمان بازم را کور کرد و قطره قطره در ذهنم نفوذ کرد و من آن لحظه ماتم را دربند انگشتانم نمیدیدم. غصهای از من سرازیر نبود. غمی دور گردنم طناب نینداخته بود. من فقط از کور بودن سرنوشتم بینا شده بودم. میدیدم که هیچم و هیچ بودم. افکارم که جرعه جرعه از گلوی ذهن پایین میرفت قرصها تک تک باز میشدند. یک مشت قرص توی دستم بود. تردیدی در وجودم نبود. خستگی به بدنم حمله کرده بود و توان تردید نداشتم. فقط خسته بودم. چیزی جز اینکه به تختخواب خاک شیرجه بزنم و پتویم را روی جسدم بکشند نمیخواستم.
عروسک چوبی
قسمت سوم:
قرصها را داخل دهانم ریختم و به خودم اجازه ی قورت دادن ندادم. هرچه بود را برگرداندم داخل سینک. سست، ضعیف، احمق و نصفه و نیمه بودم. ناتوانترین حتی برای راحتطلبی. و تا به حال این چنین از خودم متنفر نشده بودم حتی وقتی باعث شدم پدرم سوختگیهایش را پانسمان نکند.
فردا ظهر توی اداره به شب قبلش فکر میکردم. وسایل زیادی برای خلاص کردن خودم بود اما من به حالتهایی فکر میکردم که ممکن بود مردن یا حتی نمردنم را اتفاقی خندهدار کند. و احتمالا واکنش مادرم را هم مرور میکردم.
شب دوباره آمد و من همان رفتار را تکرار کردم. اما این بار به این شکل پیش رفت که از پای تلویزیون بلند شدم. همان سریال! حتی بعید میدانم سردردی وجود داشت. فقط سراغ قرصها رفتم. یک مشت جمع کردم و پخش کردم روی میز.
دو هفته همین کار را تکرار کردم و میزم پر از قرص شده بود. روز را سپری میکردم تا به لحظهای برسم که بتوانم قرصها را با صدای ترق ترقش از جا دربیاورم و روی میز بریزم. حس امنی پشت قرصهای پخش و پلا بود که انگار همان شب اول مرا نکشته اما درحد مرگ له کرده بودند.
ادامه دادم تا اینکه من هم عروسک چوبی شدم. افتادم لا به لای قرصها. دنیا برایم سیاه بود. اما میفهمیدم. همه چیز را میفهمیدم. هوای دمکرده ی شبهای تابستان را میفهمیدم. صدای گربه ی بیرون از پنجره را میشنیدم و بدون اینکه ببینمش میفهمیدم خال قهوهای دارد. فهمیدم که تختخوابم رنگارنگ شده و من ماندهام و مسکنهای به آخر نرسیده.
یاد جبر جنسم افتادم. یاد اینکه من دلم میخواست پارچهای باشم و باید چوبی میماندم. انگار حتی بعد از ازدست رفتن هم انتخابی جلوی راهم نبود. در این مرگ و نبودنم هیچ شکوه یا دلیلی نبود. من دیگر راه نمی رفتم، نفس نمیکشیدم، عصبانی نمیشدم و دنیا بیخیالتر از تکه چوبهای من نسبت به من بود.
مدتی که گذشت تاریکی نگاهم ملالآور شد. روحم از کوچک شدن جسمم فشرده شده بود.
نه صدای کلید انداختنی آمد نه کفشهایی زمین را بوسه متوالی زد اما حضور دختری جوان را حس کردم.
قسمت سوم:
قرصها را داخل دهانم ریختم و به خودم اجازه ی قورت دادن ندادم. هرچه بود را برگرداندم داخل سینک. سست، ضعیف، احمق و نصفه و نیمه بودم. ناتوانترین حتی برای راحتطلبی. و تا به حال این چنین از خودم متنفر نشده بودم حتی وقتی باعث شدم پدرم سوختگیهایش را پانسمان نکند.
فردا ظهر توی اداره به شب قبلش فکر میکردم. وسایل زیادی برای خلاص کردن خودم بود اما من به حالتهایی فکر میکردم که ممکن بود مردن یا حتی نمردنم را اتفاقی خندهدار کند. و احتمالا واکنش مادرم را هم مرور میکردم.
شب دوباره آمد و من همان رفتار را تکرار کردم. اما این بار به این شکل پیش رفت که از پای تلویزیون بلند شدم. همان سریال! حتی بعید میدانم سردردی وجود داشت. فقط سراغ قرصها رفتم. یک مشت جمع کردم و پخش کردم روی میز.
دو هفته همین کار را تکرار کردم و میزم پر از قرص شده بود. روز را سپری میکردم تا به لحظهای برسم که بتوانم قرصها را با صدای ترق ترقش از جا دربیاورم و روی میز بریزم. حس امنی پشت قرصهای پخش و پلا بود که انگار همان شب اول مرا نکشته اما درحد مرگ له کرده بودند.
ادامه دادم تا اینکه من هم عروسک چوبی شدم. افتادم لا به لای قرصها. دنیا برایم سیاه بود. اما میفهمیدم. همه چیز را میفهمیدم. هوای دمکرده ی شبهای تابستان را میفهمیدم. صدای گربه ی بیرون از پنجره را میشنیدم و بدون اینکه ببینمش میفهمیدم خال قهوهای دارد. فهمیدم که تختخوابم رنگارنگ شده و من ماندهام و مسکنهای به آخر نرسیده.
یاد جبر جنسم افتادم. یاد اینکه من دلم میخواست پارچهای باشم و باید چوبی میماندم. انگار حتی بعد از ازدست رفتن هم انتخابی جلوی راهم نبود. در این مرگ و نبودنم هیچ شکوه یا دلیلی نبود. من دیگر راه نمی رفتم، نفس نمیکشیدم، عصبانی نمیشدم و دنیا بیخیالتر از تکه چوبهای من نسبت به من بود.
مدتی که گذشت تاریکی نگاهم ملالآور شد. روحم از کوچک شدن جسمم فشرده شده بود.
نه صدای کلید انداختنی آمد نه کفشهایی زمین را بوسه متوالی زد اما حضور دختری جوان را حس کردم.
عروسک چوبی
قسمت آخر:
حدود بیست و چند سال داشت اما لب وا کرد و گفت من پنج سالمه.
امکان نداشت. قدش حدود یک متر و شصت سانتیمتر بود بود و صورتی کشیده داشت با موهایی که نمیتوانستم تشخیص دهم زیر روسری است یا نه. چشمهایش را نمیدیدم اما لبهایش واضحترین بودند. میخندید و به من یا هرجای دیگری نگاه میکرد اما حس زمانی را داشتم که کسی به من زل میزند.
چهارزانو گوشهای نشست و شروع کرد به بازی کردن با من. دستانم را تکان میداد و دائم اشعار کودکانه را زمزمه میکرد. ابتدا از او میترسیدم. اینکه میفهمیدم کسی تنم را لمس میکند اما نه حس لامسهای داشتم نه تصوری، آزارم میداد. چند دقیقه با این کار ادامه داد و غیبش زد.
هرروز ساعت خاصی میآمد و همان شعرها را میخواند و درآغوشم میکشید. بعد از چند وقت، حضورش عادتم شده بود. بدعادت شده بودم به چشمهای نداشتهاش و به لبهای پرتحرکش.
یک روز به من گفت که بیست سالش شده. وقتی که درکی از زمان و تاریخ نداشتم پذیرفتن یا نپذیرفتن برایم فرقی نداشت. اگر آن روز که آمد با آن شمایل پنج ساله بود به نظرم هنوز پنج سالش بوده. و من به کودک بودنش احتیاج داشتم. احتیاج داشتم که عروسکش شوم تا با من بازی کند. من دستهایش را میخواستم اما او دیگر بیست ساله بود و من حالا برای او وسیلهای بودم که باید کنار گذاشته میشد. انسانهای بیست ساله اسباببازی نمیخواهند. آنها مرا تحویل مادرم میدهند تا این تن از درون مرده را به آغوش گرم آتش بسپرد.
قسمت آخر:
حدود بیست و چند سال داشت اما لب وا کرد و گفت من پنج سالمه.
امکان نداشت. قدش حدود یک متر و شصت سانتیمتر بود بود و صورتی کشیده داشت با موهایی که نمیتوانستم تشخیص دهم زیر روسری است یا نه. چشمهایش را نمیدیدم اما لبهایش واضحترین بودند. میخندید و به من یا هرجای دیگری نگاه میکرد اما حس زمانی را داشتم که کسی به من زل میزند.
چهارزانو گوشهای نشست و شروع کرد به بازی کردن با من. دستانم را تکان میداد و دائم اشعار کودکانه را زمزمه میکرد. ابتدا از او میترسیدم. اینکه میفهمیدم کسی تنم را لمس میکند اما نه حس لامسهای داشتم نه تصوری، آزارم میداد. چند دقیقه با این کار ادامه داد و غیبش زد.
هرروز ساعت خاصی میآمد و همان شعرها را میخواند و درآغوشم میکشید. بعد از چند وقت، حضورش عادتم شده بود. بدعادت شده بودم به چشمهای نداشتهاش و به لبهای پرتحرکش.
یک روز به من گفت که بیست سالش شده. وقتی که درکی از زمان و تاریخ نداشتم پذیرفتن یا نپذیرفتن برایم فرقی نداشت. اگر آن روز که آمد با آن شمایل پنج ساله بود به نظرم هنوز پنج سالش بوده. و من به کودک بودنش احتیاج داشتم. احتیاج داشتم که عروسکش شوم تا با من بازی کند. من دستهایش را میخواستم اما او دیگر بیست ساله بود و من حالا برای او وسیلهای بودم که باید کنار گذاشته میشد. انسانهای بیست ساله اسباببازی نمیخواهند. آنها مرا تحویل مادرم میدهند تا این تن از درون مرده را به آغوش گرم آتش بسپرد.
نظرتون راجع به عروسک چوبی رو لطفا کامنت کنید یا ریاکشن نشون بدید
مرسی
اینم بگم
عروسک چوبی اولین قدم من برای ورود به داستانسرایی سورئاله
چیزی که قراره هدف من درآینده بشه
مرسی
اینم بگم
عروسک چوبی اولین قدم من برای ورود به داستانسرایی سورئاله
چیزی که قراره هدف من درآینده بشه
ببینید من میفهمم یکیش یه حادثه بوده اون یکی ۷ سال حمله
ولی فقط خواستم بدونید دنیا چیزی رو به شما نشون میده که میخواد
ولی فقط خواستم بدونید دنیا چیزی رو به شما نشون میده که میخواد
Forwarded from RapBorn
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Akharin Otobus
Mohsen Chavoshi
یه روز دیدمتو تازه شدم از نو
یه روز از تو گذشت هزار سالم شد
سکوت تو مثل یه راز سر بسته
بین تولد و مرگ شناورم میکرد
یه روز از تو گذشت هزار سالم شد
سکوت تو مثل یه راز سر بسته
بین تولد و مرگ شناورم میکرد