رمان کوری رو تموم کردم
برنده ی نوبل ۱۹۹۸
اثر ژوزه ساراماگو ۷۵ ساله
با ترجمه فوقالعاده خانم مینو مشیری
اما این کتاب ارزش خوندن رو داره؟
بله، به شدت!
و از اون دست رمانهایی بود که بعد از خوندنش غمگینم از تموم شدنش.
ادبیات اسپانیولی(که شامل آمریکای جنوبی و اسپانیا و پرتقال میشه) دو تا مولفه ی خیلی واضح داره
رویا
جامعه ی به چالش کشیده شده
این رمان هم خالی از اینها نبود بلکه مورد دوم رو خیلی بیشتر داشت. جامعهای که کور میشه و آروم آروم به قهقهرا میره و این نابودی از یک مجموعه ی کوچک و تنزل رتبه انسانی تااااااا فرورفتن کل یک کشور در این باتلاقه.
این رمان به جرئت کاملترین رمانی بود که تو عمر کوتاهم خوندم به این علت که تقریبا هیچ موضوعی از زیر قلم تیز نویسنده سالم بیرون نیومده بود. از سیاست و مذهب و فلسفه ی ذهنی تا اوضاع جهان سهلانگار که خودش رو به دست بینایی نداشتهاش سپرده و ساراماگو سعی کرده تمام ابعاد جهانی که انسانها کور-استعارهای از بیخرد و ناآگاه- شدهاند را از هر زاویهای که فکرش رو میکنید به تصویر بکشه.
و نکته جالبتر این داستان اینه که مبدا و مقصد اهمیتی نداره و شما باید بشینید و بفهمید تو این مسیر قراره چه بلایی سر دنیا بیاد.
درضمن، نویسنده شدیدا بیرحمه و اگر تا یه جای داستان فکر میکنید از این بدتر نمیشه دقیقا قراره از اون بدتر بشه.
من خیلی حرفها راجع بهش دارم.
جستارهای عمیق و ظریف تو در کتاب، بیهویت بودن کل داستان، شخصیتپردازی شگفتانگیز، روند داستان غیرخستهکننده، جسارت در گزارشنویسیها، نمایان کردن ایراداتمون و و و و
اگر از این وضعیت زندگی متنفرید
یا حتی نیستید و دنبال یه رمان موندگار و عمیق میگردید کوری رو اصلا از دست ندید!
برنده ی نوبل ۱۹۹۸
اثر ژوزه ساراماگو ۷۵ ساله
با ترجمه فوقالعاده خانم مینو مشیری
اما این کتاب ارزش خوندن رو داره؟
بله، به شدت!
و از اون دست رمانهایی بود که بعد از خوندنش غمگینم از تموم شدنش.
ادبیات اسپانیولی(که شامل آمریکای جنوبی و اسپانیا و پرتقال میشه) دو تا مولفه ی خیلی واضح داره
رویا
جامعه ی به چالش کشیده شده
این رمان هم خالی از اینها نبود بلکه مورد دوم رو خیلی بیشتر داشت. جامعهای که کور میشه و آروم آروم به قهقهرا میره و این نابودی از یک مجموعه ی کوچک و تنزل رتبه انسانی تااااااا فرورفتن کل یک کشور در این باتلاقه.
این رمان به جرئت کاملترین رمانی بود که تو عمر کوتاهم خوندم به این علت که تقریبا هیچ موضوعی از زیر قلم تیز نویسنده سالم بیرون نیومده بود. از سیاست و مذهب و فلسفه ی ذهنی تا اوضاع جهان سهلانگار که خودش رو به دست بینایی نداشتهاش سپرده و ساراماگو سعی کرده تمام ابعاد جهانی که انسانها کور-استعارهای از بیخرد و ناآگاه- شدهاند را از هر زاویهای که فکرش رو میکنید به تصویر بکشه.
و نکته جالبتر این داستان اینه که مبدا و مقصد اهمیتی نداره و شما باید بشینید و بفهمید تو این مسیر قراره چه بلایی سر دنیا بیاد.
درضمن، نویسنده شدیدا بیرحمه و اگر تا یه جای داستان فکر میکنید از این بدتر نمیشه دقیقا قراره از اون بدتر بشه.
من خیلی حرفها راجع بهش دارم.
جستارهای عمیق و ظریف تو در کتاب، بیهویت بودن کل داستان، شخصیتپردازی شگفتانگیز، روند داستان غیرخستهکننده، جسارت در گزارشنویسیها، نمایان کردن ایراداتمون و و و و
اگر از این وضعیت زندگی متنفرید
یا حتی نیستید و دنبال یه رمان موندگار و عمیق میگردید کوری رو اصلا از دست ندید!
من به تمام آدمهایی که هر آهنگی گوش میدن که سلیقشونه
و به این اهمیت نمیدن که دیگران چی میگن و چی مد شده یا چه چیزی باکلاس تره شدیدا احترام میذارم
و به این اهمیت نمیدن که دیگران چی میگن و چی مد شده یا چه چیزی باکلاس تره شدیدا احترام میذارم
سه قطره خون رو خوندم
اثری از صادق هدایت
ببینید من چیزی ننویسم بهتره
۲۰ صفحه است
برید خودتون بخونید بهتره
و جنازتون رو تحویل داستان بدید
و تبدیل بشید به سه قطره خون
اثری از صادق هدایت
ببینید من چیزی ننویسم بهتره
۲۰ صفحه است
برید خودتون بخونید بهتره
و جنازتون رو تحویل داستان بدید
و تبدیل بشید به سه قطره خون
Forwarded from 📚 چمدان کتاب
سه قطره خون @chamedan_ketab.pdf
1.2 MB
این جمله برتراند راسل رو احتمالا شنیدید که:
کل مشکل دنیا این است که ابلهان و متعصبان همیشه از خود مطمئن هستند ، در حالی که افراد عاقل تر پر از شک و تردید هستند.
نکنه جالبش اینه که معمولا اونهایی که این جمله رو میخونن تردیدهای خودشون رو برای خودشون یاداوری میکنند و تعصبهای خودشون رو میپوشونن
دراصل
اونا خودجوش خودشون رو تو دسته ی دوم قرار میدن حتی به قیمت نامطمئن بودن از باورشون
همینقدر مزخرف!
کل مشکل دنیا این است که ابلهان و متعصبان همیشه از خود مطمئن هستند ، در حالی که افراد عاقل تر پر از شک و تردید هستند.
نکنه جالبش اینه که معمولا اونهایی که این جمله رو میخونن تردیدهای خودشون رو برای خودشون یاداوری میکنند و تعصبهای خودشون رو میپوشونن
دراصل
اونا خودجوش خودشون رو تو دسته ی دوم قرار میدن حتی به قیمت نامطمئن بودن از باورشون
همینقدر مزخرف!
بذارید براتون یه کم از دنیا بگم
بالده(بازیکن بارسلونا) بعد از اینکه گفته از آهنگای تیلور سوئیفت خوشش نمیاد(منم از خیلیاش خوشم نمیاد)
بعدش چی شد؟
طرفدارای تیلور رفتن تو سایت ترانسفرمارکت و به ضرر بالده به یکی دیگه شروع کردن رای دادن تا بالده جایزه گولدن بوی( یا همون بهترین بازیکن جوون سال) رو نگیره
حماقت
مرز
نداره!
و به همین سادگی جایزهای که ممکنه مسیر زندگیش رو عوض کنه و البته حقش هم هست رو نگیره
بخاطر چی؟
بخاطر یه مشت طرفدار متعصب احمق!
حالا واقعا اسمشو بذاریم غرب متفکر و متمدن؟
بالده(بازیکن بارسلونا) بعد از اینکه گفته از آهنگای تیلور سوئیفت خوشش نمیاد(منم از خیلیاش خوشم نمیاد)
بعدش چی شد؟
طرفدارای تیلور رفتن تو سایت ترانسفرمارکت و به ضرر بالده به یکی دیگه شروع کردن رای دادن تا بالده جایزه گولدن بوی( یا همون بهترین بازیکن جوون سال) رو نگیره
حماقت
مرز
نداره!
و به همین سادگی جایزهای که ممکنه مسیر زندگیش رو عوض کنه و البته حقش هم هست رو نگیره
بخاطر چی؟
بخاطر یه مشت طرفدار متعصب احمق!
حالا واقعا اسمشو بذاریم غرب متفکر و متمدن؟
بعضی(نه همه) ی کسایی که امروزه سنگ زرتشت بودن و آیین به اصطلاح اصیل ایرانی بودن رو به سینه میزنند و متعصبانه ازش حمایت میکنند(این موضوع با اینکه مثلا شما از فروهر یا اسامی زرتشتی خوشت بیاد فرق داره)
و کورکورانه ازش حمایت میکنن
به علت متمایز شدن این رفتار رو دارن
طرز تفکر به این سمت رفته که در چنین جامعه ای اگر از زرتشت حمایت کنم خاص میشم
(بازم تکرار میکنم که همه این شکلی نیستن)
ولی دین زرتشت چیه؟
یه مثال ساده فکر کنم برای رسوندن منظورم کافی باشه
در این دین و این آیین برای طهارت پیدا کردن و پاک شدن از پلیدیها باید خودشون رو با ادرار گاو مطهر کنن!
همین دیگه
و کورکورانه ازش حمایت میکنن
به علت متمایز شدن این رفتار رو دارن
طرز تفکر به این سمت رفته که در چنین جامعه ای اگر از زرتشت حمایت کنم خاص میشم
(بازم تکرار میکنم که همه این شکلی نیستن)
ولی دین زرتشت چیه؟
یه مثال ساده فکر کنم برای رسوندن منظورم کافی باشه
در این دین و این آیین برای طهارت پیدا کردن و پاک شدن از پلیدیها باید خودشون رو با ادرار گاو مطهر کنن!
همین دیگه
امشب یه متن میذارم
اگر دیدم خیلی طولانی شد وویس میذارم
ولی
احتمالا ذهنتون رو عمیق درگیر کنه
اگر دیدم خیلی طولانی شد وویس میذارم
ولی
احتمالا ذهنتون رو عمیق درگیر کنه
یعنی یه کاری کردید و یه جوی راه افتاده که من آهنگای قدیمی و قشنگ تتلو و خلسه که آدم بودن رو نمیتونم بذارم
#عروسک_چوبی
#ننوشته
قسمت اول:
از آن زمان که در خاطرم مانده انسانهای شهر من به دو شکل میمردند. یا خون از دویدن در رگشان خسته میشد و قلب حوصلهاش سر میرفت یا آدمها عروسک چوبی میشدند. دستهای کوچک، پاهای ظریف و صورتکی شبیه به صورتی که روزی پوست داشته. عریان تر از انسان بیکفن، بدون دستگاه جنسی. شهر من گاهی پر از عروسکهای چوبی میشد و اینجا بهشتی بود برای دختر بچههای عروسکپسند. خود من هم با بیست و چند سال سن و چهار پر جوانه ی ریش و سبیل گاهی دلم عروسک میخواست. پدرم یک روز عروسک شد و مادرم هیچگاه نگذاشت با او بازی کنم. وقتی هم که زنده بود به اسم اینکه مرد که عروسک نمیخواد برایم هیچوقت نخریدند. دستهایی که روزی یا برای سیلی بود یا درآوردن نان داخل شکم من دیگر چوبی شده بود. داخل جعبهاش کرده بودند و گذاشته بودند پدرم را لب طاقچه. یک روز که کسی خانه نبود و من فقط هشت سال داشتم رفتم پدر را از روی طاقچه برداشتم. شوهر جدید مامان انگار دستمال گردگیری نخریده بود تا مادر خاک روی جعبه ی پدرم را تمیز کند. آستینم بلند نبود تا با آن پاکش کنم پس به فوت کردن متوسل شدم. بابا را از توی یک جعبه مقوایی که تلق دنیا را برای چشمهای بیحرکتش شفاف نگه داشته بود-البته اگر از لکهای رویش بگذریم-بیرون آوردم. چند دفعه صدایش کردم. بابا بابا بابا
هروقت زیاد صدایش میکردم زهرماری بلند تحویلم میداد اما حالا او چیزی جز یک تکه چوب تراش خورده نبود. دلم برایش تنگ شد و زدم زیر گریه. اشکم روی چوبش ریخت و عطر چوب نمکشیده از دل و رودهاش بیرون ریخت. آنقدر عطرش را دوست داشتم که سعی کردم بیشتر به بدبختیها فکر کنم و اشک بریزم تا بوی بیشتری بدهد و بدنش را به چشمانم میمالیدم. خوشبوتر شده بود. وقتی زنده بود بوی روغن ماشین از زیرپراهنی و عرق پیشانی و دستهای سیاهش دائم چکه میکرد روی فرش سفید خانه.
برای منی که مادرم حتی پناهم نبود عروسک پدر مناسبی بود. اما زبری چوبش دلم را میزد. یادم است آن لحظه دلم زنده شدنش را نمیخواست. فقط سوال میکردم که چرا عروسک چوبی؟ چرا پارچه نه؟ دلم پدر نرم میخواست.
آن شب مادر پدرم را به مهمانی شعلههای شومینه دعوت کرد و هشت سال دیگر زمان گذشت تا یاد بگیرم مهم جنس عروسک شدن نبود. درنهایت آن عروسک به هرشکلی بود میسوخت.
روز اول سی سالگی در ظلمات تنهایی میگذشت. حتی با وجود گرمای آفتاب تیر
#ننوشته
قسمت اول:
از آن زمان که در خاطرم مانده انسانهای شهر من به دو شکل میمردند. یا خون از دویدن در رگشان خسته میشد و قلب حوصلهاش سر میرفت یا آدمها عروسک چوبی میشدند. دستهای کوچک، پاهای ظریف و صورتکی شبیه به صورتی که روزی پوست داشته. عریان تر از انسان بیکفن، بدون دستگاه جنسی. شهر من گاهی پر از عروسکهای چوبی میشد و اینجا بهشتی بود برای دختر بچههای عروسکپسند. خود من هم با بیست و چند سال سن و چهار پر جوانه ی ریش و سبیل گاهی دلم عروسک میخواست. پدرم یک روز عروسک شد و مادرم هیچگاه نگذاشت با او بازی کنم. وقتی هم که زنده بود به اسم اینکه مرد که عروسک نمیخواد برایم هیچوقت نخریدند. دستهایی که روزی یا برای سیلی بود یا درآوردن نان داخل شکم من دیگر چوبی شده بود. داخل جعبهاش کرده بودند و گذاشته بودند پدرم را لب طاقچه. یک روز که کسی خانه نبود و من فقط هشت سال داشتم رفتم پدر را از روی طاقچه برداشتم. شوهر جدید مامان انگار دستمال گردگیری نخریده بود تا مادر خاک روی جعبه ی پدرم را تمیز کند. آستینم بلند نبود تا با آن پاکش کنم پس به فوت کردن متوسل شدم. بابا را از توی یک جعبه مقوایی که تلق دنیا را برای چشمهای بیحرکتش شفاف نگه داشته بود-البته اگر از لکهای رویش بگذریم-بیرون آوردم. چند دفعه صدایش کردم. بابا بابا بابا
هروقت زیاد صدایش میکردم زهرماری بلند تحویلم میداد اما حالا او چیزی جز یک تکه چوب تراش خورده نبود. دلم برایش تنگ شد و زدم زیر گریه. اشکم روی چوبش ریخت و عطر چوب نمکشیده از دل و رودهاش بیرون ریخت. آنقدر عطرش را دوست داشتم که سعی کردم بیشتر به بدبختیها فکر کنم و اشک بریزم تا بوی بیشتری بدهد و بدنش را به چشمانم میمالیدم. خوشبوتر شده بود. وقتی زنده بود بوی روغن ماشین از زیرپراهنی و عرق پیشانی و دستهای سیاهش دائم چکه میکرد روی فرش سفید خانه.
برای منی که مادرم حتی پناهم نبود عروسک پدر مناسبی بود. اما زبری چوبش دلم را میزد. یادم است آن لحظه دلم زنده شدنش را نمیخواست. فقط سوال میکردم که چرا عروسک چوبی؟ چرا پارچه نه؟ دلم پدر نرم میخواست.
آن شب مادر پدرم را به مهمانی شعلههای شومینه دعوت کرد و هشت سال دیگر زمان گذشت تا یاد بگیرم مهم جنس عروسک شدن نبود. درنهایت آن عروسک به هرشکلی بود میسوخت.
روز اول سی سالگی در ظلمات تنهایی میگذشت. حتی با وجود گرمای آفتاب تیر
عروسک چوبی
قسمت دوم:
و زندگیام کاشتن بذر زحمت بود و هیچ درو کردن. البته همیشه اینکه گاوآهن به روحم میبستم و زمین خشک را شخم میزدم نباید نادیده گرفته شود. آخرین دقایق روز به پشتم چنگ میزد که سردردی شدید سراغم آمد. از پای تلویزیون بلند شدم. یکی از سریالهای زمان جوانی پدرم را نشان میداد. بارها اسمش را از زبانش شنیده بودم. داستان یک کارخانه شکلات بود. در این کارخانه اتفاقات زیادی میافتاد. کارمندان احمق، رئیسی متدبر و از پشت بستن دست دلالان. داستان یک رویاپردازی درقالب حقیقت بود اما قسمتی از آن همیشه توجهم را جلب میکرد. یکی از پنجرهها همیشه نیمهباز بود و نور دزدکی کارخانه را دید میزد. اواسط داستان شخصیتی که آن قسمت حول محور او میچرخید از زیر نور رد میشد و تاریکی خفیفی که هر مخاطبی متوجهش نمیشد در وجود آن فرد نقش میبست. انگار کارگردان نامحسوس تیرگی درون را به تصویر میکشید و شاید تنها قسمت واقعی داستان بود که من دلم میخواست تماشایش کنم.
سراغ ظرف داروها را از حافظه ی فلجم گرفتم و ته یخچال پیدایش کردم. یک جعبه پر از قرصهای مصرف نشده. وقتی دستم سمت مسکنم رفت زانوهای مغزم سست شدند. سستی را در دستانم میدیدم. چشمانم چیزی جز برق ورقههای قرص را نمیدید. چیزی جز زندگی تنهایی که پشت سر گذاشتم و خاطرات اشباعم نمیکرد. پر بودم از تمامشان و خالی بودم از کلمه. یک لحظه ذهنم چشمان بازم را کور کرد و قطره قطره در ذهنم نفوذ کرد و من آن لحظه ماتم را دربند انگشتانم نمیدیدم. غصهای از من سرازیر نبود. غمی دور گردنم طناب نینداخته بود. من فقط از کور بودن سرنوشتم بینا شده بودم. میدیدم که هیچم و هیچ بودم. افکارم که جرعه جرعه از گلوی ذهن پایین میرفت قرصها تک تک باز میشدند. یک مشت قرص توی دستم بود. تردیدی در وجودم نبود. خستگی به بدنم حمله کرده بود و توان تردید نداشتم. فقط خسته بودم. چیزی جز اینکه به تختخواب خاک شیرجه بزنم و پتویم را روی جسدم بکشند نمیخواستم.
قسمت دوم:
و زندگیام کاشتن بذر زحمت بود و هیچ درو کردن. البته همیشه اینکه گاوآهن به روحم میبستم و زمین خشک را شخم میزدم نباید نادیده گرفته شود. آخرین دقایق روز به پشتم چنگ میزد که سردردی شدید سراغم آمد. از پای تلویزیون بلند شدم. یکی از سریالهای زمان جوانی پدرم را نشان میداد. بارها اسمش را از زبانش شنیده بودم. داستان یک کارخانه شکلات بود. در این کارخانه اتفاقات زیادی میافتاد. کارمندان احمق، رئیسی متدبر و از پشت بستن دست دلالان. داستان یک رویاپردازی درقالب حقیقت بود اما قسمتی از آن همیشه توجهم را جلب میکرد. یکی از پنجرهها همیشه نیمهباز بود و نور دزدکی کارخانه را دید میزد. اواسط داستان شخصیتی که آن قسمت حول محور او میچرخید از زیر نور رد میشد و تاریکی خفیفی که هر مخاطبی متوجهش نمیشد در وجود آن فرد نقش میبست. انگار کارگردان نامحسوس تیرگی درون را به تصویر میکشید و شاید تنها قسمت واقعی داستان بود که من دلم میخواست تماشایش کنم.
سراغ ظرف داروها را از حافظه ی فلجم گرفتم و ته یخچال پیدایش کردم. یک جعبه پر از قرصهای مصرف نشده. وقتی دستم سمت مسکنم رفت زانوهای مغزم سست شدند. سستی را در دستانم میدیدم. چشمانم چیزی جز برق ورقههای قرص را نمیدید. چیزی جز زندگی تنهایی که پشت سر گذاشتم و خاطرات اشباعم نمیکرد. پر بودم از تمامشان و خالی بودم از کلمه. یک لحظه ذهنم چشمان بازم را کور کرد و قطره قطره در ذهنم نفوذ کرد و من آن لحظه ماتم را دربند انگشتانم نمیدیدم. غصهای از من سرازیر نبود. غمی دور گردنم طناب نینداخته بود. من فقط از کور بودن سرنوشتم بینا شده بودم. میدیدم که هیچم و هیچ بودم. افکارم که جرعه جرعه از گلوی ذهن پایین میرفت قرصها تک تک باز میشدند. یک مشت قرص توی دستم بود. تردیدی در وجودم نبود. خستگی به بدنم حمله کرده بود و توان تردید نداشتم. فقط خسته بودم. چیزی جز اینکه به تختخواب خاک شیرجه بزنم و پتویم را روی جسدم بکشند نمیخواستم.
عروسک چوبی
قسمت سوم:
قرصها را داخل دهانم ریختم و به خودم اجازه ی قورت دادن ندادم. هرچه بود را برگرداندم داخل سینک. سست، ضعیف، احمق و نصفه و نیمه بودم. ناتوانترین حتی برای راحتطلبی. و تا به حال این چنین از خودم متنفر نشده بودم حتی وقتی باعث شدم پدرم سوختگیهایش را پانسمان نکند.
فردا ظهر توی اداره به شب قبلش فکر میکردم. وسایل زیادی برای خلاص کردن خودم بود اما من به حالتهایی فکر میکردم که ممکن بود مردن یا حتی نمردنم را اتفاقی خندهدار کند. و احتمالا واکنش مادرم را هم مرور میکردم.
شب دوباره آمد و من همان رفتار را تکرار کردم. اما این بار به این شکل پیش رفت که از پای تلویزیون بلند شدم. همان سریال! حتی بعید میدانم سردردی وجود داشت. فقط سراغ قرصها رفتم. یک مشت جمع کردم و پخش کردم روی میز.
دو هفته همین کار را تکرار کردم و میزم پر از قرص شده بود. روز را سپری میکردم تا به لحظهای برسم که بتوانم قرصها را با صدای ترق ترقش از جا دربیاورم و روی میز بریزم. حس امنی پشت قرصهای پخش و پلا بود که انگار همان شب اول مرا نکشته اما درحد مرگ له کرده بودند.
ادامه دادم تا اینکه من هم عروسک چوبی شدم. افتادم لا به لای قرصها. دنیا برایم سیاه بود. اما میفهمیدم. همه چیز را میفهمیدم. هوای دمکرده ی شبهای تابستان را میفهمیدم. صدای گربه ی بیرون از پنجره را میشنیدم و بدون اینکه ببینمش میفهمیدم خال قهوهای دارد. فهمیدم که تختخوابم رنگارنگ شده و من ماندهام و مسکنهای به آخر نرسیده.
یاد جبر جنسم افتادم. یاد اینکه من دلم میخواست پارچهای باشم و باید چوبی میماندم. انگار حتی بعد از ازدست رفتن هم انتخابی جلوی راهم نبود. در این مرگ و نبودنم هیچ شکوه یا دلیلی نبود. من دیگر راه نمی رفتم، نفس نمیکشیدم، عصبانی نمیشدم و دنیا بیخیالتر از تکه چوبهای من نسبت به من بود.
مدتی که گذشت تاریکی نگاهم ملالآور شد. روحم از کوچک شدن جسمم فشرده شده بود.
نه صدای کلید انداختنی آمد نه کفشهایی زمین را بوسه متوالی زد اما حضور دختری جوان را حس کردم.
قسمت سوم:
قرصها را داخل دهانم ریختم و به خودم اجازه ی قورت دادن ندادم. هرچه بود را برگرداندم داخل سینک. سست، ضعیف، احمق و نصفه و نیمه بودم. ناتوانترین حتی برای راحتطلبی. و تا به حال این چنین از خودم متنفر نشده بودم حتی وقتی باعث شدم پدرم سوختگیهایش را پانسمان نکند.
فردا ظهر توی اداره به شب قبلش فکر میکردم. وسایل زیادی برای خلاص کردن خودم بود اما من به حالتهایی فکر میکردم که ممکن بود مردن یا حتی نمردنم را اتفاقی خندهدار کند. و احتمالا واکنش مادرم را هم مرور میکردم.
شب دوباره آمد و من همان رفتار را تکرار کردم. اما این بار به این شکل پیش رفت که از پای تلویزیون بلند شدم. همان سریال! حتی بعید میدانم سردردی وجود داشت. فقط سراغ قرصها رفتم. یک مشت جمع کردم و پخش کردم روی میز.
دو هفته همین کار را تکرار کردم و میزم پر از قرص شده بود. روز را سپری میکردم تا به لحظهای برسم که بتوانم قرصها را با صدای ترق ترقش از جا دربیاورم و روی میز بریزم. حس امنی پشت قرصهای پخش و پلا بود که انگار همان شب اول مرا نکشته اما درحد مرگ له کرده بودند.
ادامه دادم تا اینکه من هم عروسک چوبی شدم. افتادم لا به لای قرصها. دنیا برایم سیاه بود. اما میفهمیدم. همه چیز را میفهمیدم. هوای دمکرده ی شبهای تابستان را میفهمیدم. صدای گربه ی بیرون از پنجره را میشنیدم و بدون اینکه ببینمش میفهمیدم خال قهوهای دارد. فهمیدم که تختخوابم رنگارنگ شده و من ماندهام و مسکنهای به آخر نرسیده.
یاد جبر جنسم افتادم. یاد اینکه من دلم میخواست پارچهای باشم و باید چوبی میماندم. انگار حتی بعد از ازدست رفتن هم انتخابی جلوی راهم نبود. در این مرگ و نبودنم هیچ شکوه یا دلیلی نبود. من دیگر راه نمی رفتم، نفس نمیکشیدم، عصبانی نمیشدم و دنیا بیخیالتر از تکه چوبهای من نسبت به من بود.
مدتی که گذشت تاریکی نگاهم ملالآور شد. روحم از کوچک شدن جسمم فشرده شده بود.
نه صدای کلید انداختنی آمد نه کفشهایی زمین را بوسه متوالی زد اما حضور دختری جوان را حس کردم.
عروسک چوبی
قسمت آخر:
حدود بیست و چند سال داشت اما لب وا کرد و گفت من پنج سالمه.
امکان نداشت. قدش حدود یک متر و شصت سانتیمتر بود بود و صورتی کشیده داشت با موهایی که نمیتوانستم تشخیص دهم زیر روسری است یا نه. چشمهایش را نمیدیدم اما لبهایش واضحترین بودند. میخندید و به من یا هرجای دیگری نگاه میکرد اما حس زمانی را داشتم که کسی به من زل میزند.
چهارزانو گوشهای نشست و شروع کرد به بازی کردن با من. دستانم را تکان میداد و دائم اشعار کودکانه را زمزمه میکرد. ابتدا از او میترسیدم. اینکه میفهمیدم کسی تنم را لمس میکند اما نه حس لامسهای داشتم نه تصوری، آزارم میداد. چند دقیقه با این کار ادامه داد و غیبش زد.
هرروز ساعت خاصی میآمد و همان شعرها را میخواند و درآغوشم میکشید. بعد از چند وقت، حضورش عادتم شده بود. بدعادت شده بودم به چشمهای نداشتهاش و به لبهای پرتحرکش.
یک روز به من گفت که بیست سالش شده. وقتی که درکی از زمان و تاریخ نداشتم پذیرفتن یا نپذیرفتن برایم فرقی نداشت. اگر آن روز که آمد با آن شمایل پنج ساله بود به نظرم هنوز پنج سالش بوده. و من به کودک بودنش احتیاج داشتم. احتیاج داشتم که عروسکش شوم تا با من بازی کند. من دستهایش را میخواستم اما او دیگر بیست ساله بود و من حالا برای او وسیلهای بودم که باید کنار گذاشته میشد. انسانهای بیست ساله اسباببازی نمیخواهند. آنها مرا تحویل مادرم میدهند تا این تن از درون مرده را به آغوش گرم آتش بسپرد.
قسمت آخر:
حدود بیست و چند سال داشت اما لب وا کرد و گفت من پنج سالمه.
امکان نداشت. قدش حدود یک متر و شصت سانتیمتر بود بود و صورتی کشیده داشت با موهایی که نمیتوانستم تشخیص دهم زیر روسری است یا نه. چشمهایش را نمیدیدم اما لبهایش واضحترین بودند. میخندید و به من یا هرجای دیگری نگاه میکرد اما حس زمانی را داشتم که کسی به من زل میزند.
چهارزانو گوشهای نشست و شروع کرد به بازی کردن با من. دستانم را تکان میداد و دائم اشعار کودکانه را زمزمه میکرد. ابتدا از او میترسیدم. اینکه میفهمیدم کسی تنم را لمس میکند اما نه حس لامسهای داشتم نه تصوری، آزارم میداد. چند دقیقه با این کار ادامه داد و غیبش زد.
هرروز ساعت خاصی میآمد و همان شعرها را میخواند و درآغوشم میکشید. بعد از چند وقت، حضورش عادتم شده بود. بدعادت شده بودم به چشمهای نداشتهاش و به لبهای پرتحرکش.
یک روز به من گفت که بیست سالش شده. وقتی که درکی از زمان و تاریخ نداشتم پذیرفتن یا نپذیرفتن برایم فرقی نداشت. اگر آن روز که آمد با آن شمایل پنج ساله بود به نظرم هنوز پنج سالش بوده. و من به کودک بودنش احتیاج داشتم. احتیاج داشتم که عروسکش شوم تا با من بازی کند. من دستهایش را میخواستم اما او دیگر بیست ساله بود و من حالا برای او وسیلهای بودم که باید کنار گذاشته میشد. انسانهای بیست ساله اسباببازی نمیخواهند. آنها مرا تحویل مادرم میدهند تا این تن از درون مرده را به آغوش گرم آتش بسپرد.
نظرتون راجع به عروسک چوبی رو لطفا کامنت کنید یا ریاکشن نشون بدید
مرسی
اینم بگم
عروسک چوبی اولین قدم من برای ورود به داستانسرایی سورئاله
چیزی که قراره هدف من درآینده بشه
مرسی
اینم بگم
عروسک چوبی اولین قدم من برای ورود به داستانسرایی سورئاله
چیزی که قراره هدف من درآینده بشه