تو دنیایی که اون آهنگ جاست فالو می از الناز گلرخ که هممون بهش خندیدیم چند روز دیگه ریمیکسش فیت با آریانا گراند(ه) میاد بیرون
چرا زندهام؟
چرا زندهام؟
برنامه ناشناس
اهنگ بیشتر بزار دوست عزیز
خیلی زیاد میذارم
از اونجایی که میدونم چقدر به نظرتون اهنگام خوبه😔😔😔😂
از اونجایی که میدونم چقدر به نظرتون اهنگام خوبه😔😔😔😂
رمان کوری رو تموم کردم
برنده ی نوبل ۱۹۹۸
اثر ژوزه ساراماگو ۷۵ ساله
با ترجمه فوقالعاده خانم مینو مشیری
اما این کتاب ارزش خوندن رو داره؟
بله، به شدت!
و از اون دست رمانهایی بود که بعد از خوندنش غمگینم از تموم شدنش.
ادبیات اسپانیولی(که شامل آمریکای جنوبی و اسپانیا و پرتقال میشه) دو تا مولفه ی خیلی واضح داره
رویا
جامعه ی به چالش کشیده شده
این رمان هم خالی از اینها نبود بلکه مورد دوم رو خیلی بیشتر داشت. جامعهای که کور میشه و آروم آروم به قهقهرا میره و این نابودی از یک مجموعه ی کوچک و تنزل رتبه انسانی تااااااا فرورفتن کل یک کشور در این باتلاقه.
این رمان به جرئت کاملترین رمانی بود که تو عمر کوتاهم خوندم به این علت که تقریبا هیچ موضوعی از زیر قلم تیز نویسنده سالم بیرون نیومده بود. از سیاست و مذهب و فلسفه ی ذهنی تا اوضاع جهان سهلانگار که خودش رو به دست بینایی نداشتهاش سپرده و ساراماگو سعی کرده تمام ابعاد جهانی که انسانها کور-استعارهای از بیخرد و ناآگاه- شدهاند را از هر زاویهای که فکرش رو میکنید به تصویر بکشه.
و نکته جالبتر این داستان اینه که مبدا و مقصد اهمیتی نداره و شما باید بشینید و بفهمید تو این مسیر قراره چه بلایی سر دنیا بیاد.
درضمن، نویسنده شدیدا بیرحمه و اگر تا یه جای داستان فکر میکنید از این بدتر نمیشه دقیقا قراره از اون بدتر بشه.
من خیلی حرفها راجع بهش دارم.
جستارهای عمیق و ظریف تو در کتاب، بیهویت بودن کل داستان، شخصیتپردازی شگفتانگیز، روند داستان غیرخستهکننده، جسارت در گزارشنویسیها، نمایان کردن ایراداتمون و و و و
اگر از این وضعیت زندگی متنفرید
یا حتی نیستید و دنبال یه رمان موندگار و عمیق میگردید کوری رو اصلا از دست ندید!
برنده ی نوبل ۱۹۹۸
اثر ژوزه ساراماگو ۷۵ ساله
با ترجمه فوقالعاده خانم مینو مشیری
اما این کتاب ارزش خوندن رو داره؟
بله، به شدت!
و از اون دست رمانهایی بود که بعد از خوندنش غمگینم از تموم شدنش.
ادبیات اسپانیولی(که شامل آمریکای جنوبی و اسپانیا و پرتقال میشه) دو تا مولفه ی خیلی واضح داره
رویا
جامعه ی به چالش کشیده شده
این رمان هم خالی از اینها نبود بلکه مورد دوم رو خیلی بیشتر داشت. جامعهای که کور میشه و آروم آروم به قهقهرا میره و این نابودی از یک مجموعه ی کوچک و تنزل رتبه انسانی تااااااا فرورفتن کل یک کشور در این باتلاقه.
این رمان به جرئت کاملترین رمانی بود که تو عمر کوتاهم خوندم به این علت که تقریبا هیچ موضوعی از زیر قلم تیز نویسنده سالم بیرون نیومده بود. از سیاست و مذهب و فلسفه ی ذهنی تا اوضاع جهان سهلانگار که خودش رو به دست بینایی نداشتهاش سپرده و ساراماگو سعی کرده تمام ابعاد جهانی که انسانها کور-استعارهای از بیخرد و ناآگاه- شدهاند را از هر زاویهای که فکرش رو میکنید به تصویر بکشه.
و نکته جالبتر این داستان اینه که مبدا و مقصد اهمیتی نداره و شما باید بشینید و بفهمید تو این مسیر قراره چه بلایی سر دنیا بیاد.
درضمن، نویسنده شدیدا بیرحمه و اگر تا یه جای داستان فکر میکنید از این بدتر نمیشه دقیقا قراره از اون بدتر بشه.
من خیلی حرفها راجع بهش دارم.
جستارهای عمیق و ظریف تو در کتاب، بیهویت بودن کل داستان، شخصیتپردازی شگفتانگیز، روند داستان غیرخستهکننده، جسارت در گزارشنویسیها، نمایان کردن ایراداتمون و و و و
اگر از این وضعیت زندگی متنفرید
یا حتی نیستید و دنبال یه رمان موندگار و عمیق میگردید کوری رو اصلا از دست ندید!
من به تمام آدمهایی که هر آهنگی گوش میدن که سلیقشونه
و به این اهمیت نمیدن که دیگران چی میگن و چی مد شده یا چه چیزی باکلاس تره شدیدا احترام میذارم
و به این اهمیت نمیدن که دیگران چی میگن و چی مد شده یا چه چیزی باکلاس تره شدیدا احترام میذارم
سه قطره خون رو خوندم
اثری از صادق هدایت
ببینید من چیزی ننویسم بهتره
۲۰ صفحه است
برید خودتون بخونید بهتره
و جنازتون رو تحویل داستان بدید
و تبدیل بشید به سه قطره خون
اثری از صادق هدایت
ببینید من چیزی ننویسم بهتره
۲۰ صفحه است
برید خودتون بخونید بهتره
و جنازتون رو تحویل داستان بدید
و تبدیل بشید به سه قطره خون
Forwarded from 📚 چمدان کتاب
سه قطره خون @chamedan_ketab.pdf
1.2 MB
این جمله برتراند راسل رو احتمالا شنیدید که:
کل مشکل دنیا این است که ابلهان و متعصبان همیشه از خود مطمئن هستند ، در حالی که افراد عاقل تر پر از شک و تردید هستند.
نکنه جالبش اینه که معمولا اونهایی که این جمله رو میخونن تردیدهای خودشون رو برای خودشون یاداوری میکنند و تعصبهای خودشون رو میپوشونن
دراصل
اونا خودجوش خودشون رو تو دسته ی دوم قرار میدن حتی به قیمت نامطمئن بودن از باورشون
همینقدر مزخرف!
کل مشکل دنیا این است که ابلهان و متعصبان همیشه از خود مطمئن هستند ، در حالی که افراد عاقل تر پر از شک و تردید هستند.
نکنه جالبش اینه که معمولا اونهایی که این جمله رو میخونن تردیدهای خودشون رو برای خودشون یاداوری میکنند و تعصبهای خودشون رو میپوشونن
دراصل
اونا خودجوش خودشون رو تو دسته ی دوم قرار میدن حتی به قیمت نامطمئن بودن از باورشون
همینقدر مزخرف!
بذارید براتون یه کم از دنیا بگم
بالده(بازیکن بارسلونا) بعد از اینکه گفته از آهنگای تیلور سوئیفت خوشش نمیاد(منم از خیلیاش خوشم نمیاد)
بعدش چی شد؟
طرفدارای تیلور رفتن تو سایت ترانسفرمارکت و به ضرر بالده به یکی دیگه شروع کردن رای دادن تا بالده جایزه گولدن بوی( یا همون بهترین بازیکن جوون سال) رو نگیره
حماقت
مرز
نداره!
و به همین سادگی جایزهای که ممکنه مسیر زندگیش رو عوض کنه و البته حقش هم هست رو نگیره
بخاطر چی؟
بخاطر یه مشت طرفدار متعصب احمق!
حالا واقعا اسمشو بذاریم غرب متفکر و متمدن؟
بالده(بازیکن بارسلونا) بعد از اینکه گفته از آهنگای تیلور سوئیفت خوشش نمیاد(منم از خیلیاش خوشم نمیاد)
بعدش چی شد؟
طرفدارای تیلور رفتن تو سایت ترانسفرمارکت و به ضرر بالده به یکی دیگه شروع کردن رای دادن تا بالده جایزه گولدن بوی( یا همون بهترین بازیکن جوون سال) رو نگیره
حماقت
مرز
نداره!
و به همین سادگی جایزهای که ممکنه مسیر زندگیش رو عوض کنه و البته حقش هم هست رو نگیره
بخاطر چی؟
بخاطر یه مشت طرفدار متعصب احمق!
حالا واقعا اسمشو بذاریم غرب متفکر و متمدن؟
بعضی(نه همه) ی کسایی که امروزه سنگ زرتشت بودن و آیین به اصطلاح اصیل ایرانی بودن رو به سینه میزنند و متعصبانه ازش حمایت میکنند(این موضوع با اینکه مثلا شما از فروهر یا اسامی زرتشتی خوشت بیاد فرق داره)
و کورکورانه ازش حمایت میکنن
به علت متمایز شدن این رفتار رو دارن
طرز تفکر به این سمت رفته که در چنین جامعه ای اگر از زرتشت حمایت کنم خاص میشم
(بازم تکرار میکنم که همه این شکلی نیستن)
ولی دین زرتشت چیه؟
یه مثال ساده فکر کنم برای رسوندن منظورم کافی باشه
در این دین و این آیین برای طهارت پیدا کردن و پاک شدن از پلیدیها باید خودشون رو با ادرار گاو مطهر کنن!
همین دیگه
و کورکورانه ازش حمایت میکنن
به علت متمایز شدن این رفتار رو دارن
طرز تفکر به این سمت رفته که در چنین جامعه ای اگر از زرتشت حمایت کنم خاص میشم
(بازم تکرار میکنم که همه این شکلی نیستن)
ولی دین زرتشت چیه؟
یه مثال ساده فکر کنم برای رسوندن منظورم کافی باشه
در این دین و این آیین برای طهارت پیدا کردن و پاک شدن از پلیدیها باید خودشون رو با ادرار گاو مطهر کنن!
همین دیگه
امشب یه متن میذارم
اگر دیدم خیلی طولانی شد وویس میذارم
ولی
احتمالا ذهنتون رو عمیق درگیر کنه
اگر دیدم خیلی طولانی شد وویس میذارم
ولی
احتمالا ذهنتون رو عمیق درگیر کنه
یعنی یه کاری کردید و یه جوی راه افتاده که من آهنگای قدیمی و قشنگ تتلو و خلسه که آدم بودن رو نمیتونم بذارم
#عروسک_چوبی
#ننوشته
قسمت اول:
از آن زمان که در خاطرم مانده انسانهای شهر من به دو شکل میمردند. یا خون از دویدن در رگشان خسته میشد و قلب حوصلهاش سر میرفت یا آدمها عروسک چوبی میشدند. دستهای کوچک، پاهای ظریف و صورتکی شبیه به صورتی که روزی پوست داشته. عریان تر از انسان بیکفن، بدون دستگاه جنسی. شهر من گاهی پر از عروسکهای چوبی میشد و اینجا بهشتی بود برای دختر بچههای عروسکپسند. خود من هم با بیست و چند سال سن و چهار پر جوانه ی ریش و سبیل گاهی دلم عروسک میخواست. پدرم یک روز عروسک شد و مادرم هیچگاه نگذاشت با او بازی کنم. وقتی هم که زنده بود به اسم اینکه مرد که عروسک نمیخواد برایم هیچوقت نخریدند. دستهایی که روزی یا برای سیلی بود یا درآوردن نان داخل شکم من دیگر چوبی شده بود. داخل جعبهاش کرده بودند و گذاشته بودند پدرم را لب طاقچه. یک روز که کسی خانه نبود و من فقط هشت سال داشتم رفتم پدر را از روی طاقچه برداشتم. شوهر جدید مامان انگار دستمال گردگیری نخریده بود تا مادر خاک روی جعبه ی پدرم را تمیز کند. آستینم بلند نبود تا با آن پاکش کنم پس به فوت کردن متوسل شدم. بابا را از توی یک جعبه مقوایی که تلق دنیا را برای چشمهای بیحرکتش شفاف نگه داشته بود-البته اگر از لکهای رویش بگذریم-بیرون آوردم. چند دفعه صدایش کردم. بابا بابا بابا
هروقت زیاد صدایش میکردم زهرماری بلند تحویلم میداد اما حالا او چیزی جز یک تکه چوب تراش خورده نبود. دلم برایش تنگ شد و زدم زیر گریه. اشکم روی چوبش ریخت و عطر چوب نمکشیده از دل و رودهاش بیرون ریخت. آنقدر عطرش را دوست داشتم که سعی کردم بیشتر به بدبختیها فکر کنم و اشک بریزم تا بوی بیشتری بدهد و بدنش را به چشمانم میمالیدم. خوشبوتر شده بود. وقتی زنده بود بوی روغن ماشین از زیرپراهنی و عرق پیشانی و دستهای سیاهش دائم چکه میکرد روی فرش سفید خانه.
برای منی که مادرم حتی پناهم نبود عروسک پدر مناسبی بود. اما زبری چوبش دلم را میزد. یادم است آن لحظه دلم زنده شدنش را نمیخواست. فقط سوال میکردم که چرا عروسک چوبی؟ چرا پارچه نه؟ دلم پدر نرم میخواست.
آن شب مادر پدرم را به مهمانی شعلههای شومینه دعوت کرد و هشت سال دیگر زمان گذشت تا یاد بگیرم مهم جنس عروسک شدن نبود. درنهایت آن عروسک به هرشکلی بود میسوخت.
روز اول سی سالگی در ظلمات تنهایی میگذشت. حتی با وجود گرمای آفتاب تیر
#ننوشته
قسمت اول:
از آن زمان که در خاطرم مانده انسانهای شهر من به دو شکل میمردند. یا خون از دویدن در رگشان خسته میشد و قلب حوصلهاش سر میرفت یا آدمها عروسک چوبی میشدند. دستهای کوچک، پاهای ظریف و صورتکی شبیه به صورتی که روزی پوست داشته. عریان تر از انسان بیکفن، بدون دستگاه جنسی. شهر من گاهی پر از عروسکهای چوبی میشد و اینجا بهشتی بود برای دختر بچههای عروسکپسند. خود من هم با بیست و چند سال سن و چهار پر جوانه ی ریش و سبیل گاهی دلم عروسک میخواست. پدرم یک روز عروسک شد و مادرم هیچگاه نگذاشت با او بازی کنم. وقتی هم که زنده بود به اسم اینکه مرد که عروسک نمیخواد برایم هیچوقت نخریدند. دستهایی که روزی یا برای سیلی بود یا درآوردن نان داخل شکم من دیگر چوبی شده بود. داخل جعبهاش کرده بودند و گذاشته بودند پدرم را لب طاقچه. یک روز که کسی خانه نبود و من فقط هشت سال داشتم رفتم پدر را از روی طاقچه برداشتم. شوهر جدید مامان انگار دستمال گردگیری نخریده بود تا مادر خاک روی جعبه ی پدرم را تمیز کند. آستینم بلند نبود تا با آن پاکش کنم پس به فوت کردن متوسل شدم. بابا را از توی یک جعبه مقوایی که تلق دنیا را برای چشمهای بیحرکتش شفاف نگه داشته بود-البته اگر از لکهای رویش بگذریم-بیرون آوردم. چند دفعه صدایش کردم. بابا بابا بابا
هروقت زیاد صدایش میکردم زهرماری بلند تحویلم میداد اما حالا او چیزی جز یک تکه چوب تراش خورده نبود. دلم برایش تنگ شد و زدم زیر گریه. اشکم روی چوبش ریخت و عطر چوب نمکشیده از دل و رودهاش بیرون ریخت. آنقدر عطرش را دوست داشتم که سعی کردم بیشتر به بدبختیها فکر کنم و اشک بریزم تا بوی بیشتری بدهد و بدنش را به چشمانم میمالیدم. خوشبوتر شده بود. وقتی زنده بود بوی روغن ماشین از زیرپراهنی و عرق پیشانی و دستهای سیاهش دائم چکه میکرد روی فرش سفید خانه.
برای منی که مادرم حتی پناهم نبود عروسک پدر مناسبی بود. اما زبری چوبش دلم را میزد. یادم است آن لحظه دلم زنده شدنش را نمیخواست. فقط سوال میکردم که چرا عروسک چوبی؟ چرا پارچه نه؟ دلم پدر نرم میخواست.
آن شب مادر پدرم را به مهمانی شعلههای شومینه دعوت کرد و هشت سال دیگر زمان گذشت تا یاد بگیرم مهم جنس عروسک شدن نبود. درنهایت آن عروسک به هرشکلی بود میسوخت.
روز اول سی سالگی در ظلمات تنهایی میگذشت. حتی با وجود گرمای آفتاب تیر