کم کم میفهمم وصالها آنقدر که میگویند افسانهای نیست
اما جداییها و به عشق نرسیدن همانقدر که میگویند افسانهای است!
همانقدر نابودگر
اما جداییها و به عشق نرسیدن همانقدر که میگویند افسانهای است!
همانقدر نابودگر
Forwarded from پـنـاهـگــاه
من از فریب دادن خودم میترسم،
میترسم که به واقعیت آن طور نگاه کنم
که خودم دلم میخواهد نه آنطور که واقعا هست...!
#پائولو_کوئیلو
میترسم که به واقعیت آن طور نگاه کنم
که خودم دلم میخواهد نه آنطور که واقعا هست...!
#پائولو_کوئیلو
میبینید دیگه
حداقل درست مخالفت کنید
پ.ن: من اون پیام رو رو از یه گپ کپی کردم سیو مسیجای خودم که راحت تر اسکیرین شات بگیرم
حداقل درست مخالفت کنید
پ.ن: من اون پیام رو رو از یه گپ کپی کردم سیو مسیجای خودم که راحت تر اسکیرین شات بگیرم
خانه سبز از اون سریالای غیرطنز ایرانیه که ارزش دیدن داره!
(اسم قورباغه یا هرکدوم از سریالای نمایش خانگی امروزی رو بیارید خودمو خفه میکنم)
(اسم قورباغه یا هرکدوم از سریالای نمایش خانگی امروزی رو بیارید خودمو خفه میکنم)
Forwarded from Google Trends
من جوشش کتری خانهمادربزرگم را
دروازده بانی که تیمش در دقیقه ۸۹ عقب است را
دماغ خونی و فک مشت خورده را
فرماندهای که میبیند سربازش نافرمانی میکند را
رفتگری که جلوی رویش زباله میریزند را
والدین بعد از دیدن ظرف شکسته توسط توپ را
همه را لمس میکنم
که عصبانیتم از بودنم ماورای تمام اینهاست.
من از حضور ناقصم و از عشقی که در سینه به این دنیا دارم عصبانیم. من با اعصاب شکسته انگار به دنیا آمدم و تا آخر عمر دنبال راه چاره
ای باید باشم تا این تکه شکستهها دست و پای کسی مخصوصا خودم را زخم نکند.
من از اینکه انسان چنین نابود شده و من ناکارآمدم عصبانیم و از اینکه این عصبانیتها را باید در جیب بریزم و مثل تخمه هرزگاهی بشکنم و مزه کنم- از این تخمه بودن اعصاب-عصبانیم.
از دستهای بیکارم و از کمرهای خمیده-هرکس که باشد-عصبانیم.
کم کم میفهمم حتی از اینکه با این آشفتهبازار ذهنم، دهانم و رفتارم این چنین بیکار نشستهاند و حوصله ی بروز ندارند
حتی از این من
عصبانیم.
دروازده بانی که تیمش در دقیقه ۸۹ عقب است را
دماغ خونی و فک مشت خورده را
فرماندهای که میبیند سربازش نافرمانی میکند را
رفتگری که جلوی رویش زباله میریزند را
والدین بعد از دیدن ظرف شکسته توسط توپ را
همه را لمس میکنم
که عصبانیتم از بودنم ماورای تمام اینهاست.
من از حضور ناقصم و از عشقی که در سینه به این دنیا دارم عصبانیم. من با اعصاب شکسته انگار به دنیا آمدم و تا آخر عمر دنبال راه چاره
ای باید باشم تا این تکه شکستهها دست و پای کسی مخصوصا خودم را زخم نکند.
من از اینکه انسان چنین نابود شده و من ناکارآمدم عصبانیم و از اینکه این عصبانیتها را باید در جیب بریزم و مثل تخمه هرزگاهی بشکنم و مزه کنم- از این تخمه بودن اعصاب-عصبانیم.
از دستهای بیکارم و از کمرهای خمیده-هرکس که باشد-عصبانیم.
کم کم میفهمم حتی از اینکه با این آشفتهبازار ذهنم، دهانم و رفتارم این چنین بیکار نشستهاند و حوصله ی بروز ندارند
حتی از این من
عصبانیم.
معکوس
من جوشش کتری خانهمادربزرگم را دروازده بانی که تیمش در دقیقه ۸۹ عقب است را دماغ خونی و فک مشت خورده را فرماندهای که میبیند سربازش نافرمانی میکند را رفتگری که جلوی رویش زباله میریزند را والدین بعد از دیدن ظرف شکسته توسط توپ را همه را لمس میکنم که عصبانیتم…
خب من متن مینویسم هیچ ریاکشنی ندارید
حداقل بیاید بگید افتضاحه
حداقل بیاید بگید افتضاحه