عشق؟ این داستان هیچ گاه عاشقانه نبود. قدمی که برداشتم. اشتباهی که کردم. شعری که سرودم. تمام مسیرم را به اشتباه ساختم. من مانده ام و این دیواری که پشت پنجره به من زل زده و حتی به بوی باران هم اجازه ورود نمی دهد. اینجا جایی نیست که مردم من یا مردم تو اجازه ورود داشته باشند. همیشه قسمتی از ما متعلق به این دنیا نیست. آن قسمت که وقتی آنقدر در خودت غرق شده ای که حتی به پلک هایت هم اجازه بر هم خوردن نمی دهی. در سرت یا آنقدر درگیر احساس هستی که در رویاهای گذشته، حال یا آینده فکر می کنی؛ و یا آنقد به منطقت پرداخته ای افسوس گذشته، برنامه امروز و پایه های آینده را روی هم می چینی. آن جا جایی است که تو را از دنیایت بیرون می کشند و چشمت را برای چند لحظه، دور از کلمات به روی همه چیز باز می کنند. تو نه! دیگران این کار را می کنند. اگر دیگرانی نبود «احساس» و «منطقی» وجود نداشت. اما وقتی که کلمات برایت بی معنی شوند دیگر حتی نیازی نداری که این دو کلمه یعنی «احساسات» و «منطق» را رو به روی هم قرار دهی چون چیزی برای وصل کردنشان به هم وجود ندارد....
#ننوشته
#اینجا_کلمات_بی_معنی_است
#ننوشته
#اینجا_کلمات_بی_معنی_است
در سراسرم سکوت، آرام شکسته می شود. حقیقت وجودم که حالا چیزی جز تاریکی نیست به پختگی کاذب می رسد. کلمه های بی معنی همراه به خشکی اشک معنا دار شوند. بی توجهی ها خود بی تفاوت، و اشتیاق مشتاق به گریز می شود. بوی تاریکی به مشام نور های جامه دریده شب می رسد و آرامشی که حیف شده، لگدمال می شود. کاش ساده تر از اینها بود. ساده تر از خط به خط داستان های له شده ی ما دور تا دور کسانی که در کلمات پخش شده اند. پاره ای از وجودم خشک شده و مرکب نوشته های من می شود. غم، لبه هایش دستان مرا پس می زند و آغوش گشوده من حتی به تاریکی بی پناه می ماند و دوباره تنهایی، این بار سیاهپوش و بی آرایش با لبانی خشک شده و چشمانی که مهتاب، بی فروغ در آن می تابد کنارم می نشیند. شب را همه فهمیدند اما ستاره نشدند و گاهی حس می کنم مسیری که من در دل تاریکی خودم قدم برداشتم هیچگاه از ماه های دیگران به آرامش نمی رسد. دره های مرتفع برای روح، کوتاه تر از سربالایی مرگ است!