روز اول دانشگاه درحالی که داشتم تو محوطه قدم میزدم و creep از radiohead رو گوش میکردم فقط یک چیز زمزمه میشد.
But I’m creep
I’m weirdo
What the hell am I doing here
I don’t belong here
بارها و بارها و بارها پخش میشد. دوستی از دوره جدید نداشتم. دوره آنلاین هم کسیو پیدا نکرده بودم. همه دوستایی که از قبل، اونجا میشناختم سال بالایی بودن و غیردردسترس، حداقل روز اول.
تا اینکه یکی گفت تو ننویسندهای؟ و بعدش همه اینطوری بودن که عه تو ننویسندهای!
کل هویت من براشون ننویسنده بود و شوخی «چرا نمینویسی؟»
تقریبا تا مدت نسبتا قابلتوجهی اوضاع همین بود. سعی میکردم مسیر رفت و برگشت خونه سمنان به دانشگاهم رو با بمرانی دووم بیارم. مسیر ورامین به سمنان که اصلا نمیدونستم چه کار کنم. همخونم مراقبم بود (و هست). و به پنجره و زیتون تلخ و تیر چراغ برق زردم دلبسته بودم. درحالی که وقتی وارد دانشگاه میشدم دنبال یه جا میگشتم برای نبودن. برای اینکه فقط زیر دست و پای نگاه بقیه نرم. نشناسنم. دور بمونم. کمتر نفس بکشم. هرچی غیبتر بهتر.
ترم اول دانشگاه گذشت. امروز وقتی میخواستم از سالن آزمون بیام بیرون تقریبا با اکثر بچهها دست دادم و خداحافظی کردم و بغلشون کردم! کسایی که دیگه ننویسنده براشون آرش شده بود.
با وجود اینکه هنوز هم موقع برگشت creep رو پلی کردم و خورشید سمنان هنوز همونجا بود؛ من هنوز به خودم میگفتم what the hell am i doing here و هنوز صدای خندهی بقیه به گوشم میرسید اما انگار یه نارنگی اضافهتر تونستم بین این آدمها هم پیدا کنم. حتی موهام رو کوتاه کردم و از اون آرش موج خورده و پیر شده سعی کردم برای ثبت این تغییر فاصله بگیرم.
شاید هیچوقت اونقدر که دلم خواسته نتونستم مثل دیگران باشم، یا خودم رو به جریان سیال زندگی بسپارم و به قول خانم بهبهانی «چو تخته پاره بر موج رها رها رها» نباشم. اما همیشه احساس کردم چه داخل دانشگاه چه وقتی با یک سری از افراد بیرون بودم چه سه شب رفتم خوابگاه و خلاصه سمنان رو زندگی کردیم دور هم، زندگی قابل تحملتره.
But I’m creep
I’m weirdo
What the hell am I doing here
I don’t belong here
بارها و بارها و بارها پخش میشد. دوستی از دوره جدید نداشتم. دوره آنلاین هم کسیو پیدا نکرده بودم. همه دوستایی که از قبل، اونجا میشناختم سال بالایی بودن و غیردردسترس، حداقل روز اول.
تا اینکه یکی گفت تو ننویسندهای؟ و بعدش همه اینطوری بودن که عه تو ننویسندهای!
کل هویت من براشون ننویسنده بود و شوخی «چرا نمینویسی؟»
تقریبا تا مدت نسبتا قابلتوجهی اوضاع همین بود. سعی میکردم مسیر رفت و برگشت خونه سمنان به دانشگاهم رو با بمرانی دووم بیارم. مسیر ورامین به سمنان که اصلا نمیدونستم چه کار کنم. همخونم مراقبم بود (و هست). و به پنجره و زیتون تلخ و تیر چراغ برق زردم دلبسته بودم. درحالی که وقتی وارد دانشگاه میشدم دنبال یه جا میگشتم برای نبودن. برای اینکه فقط زیر دست و پای نگاه بقیه نرم. نشناسنم. دور بمونم. کمتر نفس بکشم. هرچی غیبتر بهتر.
ترم اول دانشگاه گذشت. امروز وقتی میخواستم از سالن آزمون بیام بیرون تقریبا با اکثر بچهها دست دادم و خداحافظی کردم و بغلشون کردم! کسایی که دیگه ننویسنده براشون آرش شده بود.
با وجود اینکه هنوز هم موقع برگشت creep رو پلی کردم و خورشید سمنان هنوز همونجا بود؛ من هنوز به خودم میگفتم what the hell am i doing here و هنوز صدای خندهی بقیه به گوشم میرسید اما انگار یه نارنگی اضافهتر تونستم بین این آدمها هم پیدا کنم. حتی موهام رو کوتاه کردم و از اون آرش موج خورده و پیر شده سعی کردم برای ثبت این تغییر فاصله بگیرم.
شاید هیچوقت اونقدر که دلم خواسته نتونستم مثل دیگران باشم، یا خودم رو به جریان سیال زندگی بسپارم و به قول خانم بهبهانی «چو تخته پاره بر موج رها رها رها» نباشم. اما همیشه احساس کردم چه داخل دانشگاه چه وقتی با یک سری از افراد بیرون بودم چه سه شب رفتم خوابگاه و خلاصه سمنان رو زندگی کردیم دور هم، زندگی قابل تحملتره.
اخیرا احساس میکنم به درک درستی دارم از بعضی چیزها میرسم. (مطمئنم چند سال دیگه این حرف رو پس میگیرم.)
اما چیزی که امروز و این آدم بیست ساله فهمیده، اینه که نمیتونم با این موضوع مقابله کنم که زندگی برای من شاید بیش از اندازه داره تجربه میشه. نمیتونم جلوی تمام احساساتی که در لحظه هزار بار از تو وجودم درحال گذر کردن هستند رو نادیده بگیرم. هر حسی یا هر آسیبی مثل هجوم همزمان هزارتا سوزن داخل بدنمه. اما چیزی که متوجه شدم اینه که تمام این احساسات و اون هزارتا سوزن و نمیدونم صدها حسی که درحال رفت و آمده فقط یک لحظهست. موقتیه. انگار ذهنم پذیرفته که در لحظه این سختی رو تحمل کن و بعدش زندگی محل رها کردنه. همهچیز برای رها کردنه. چون باید جای جدیدی برای هزار تا سوزن بعدی باز کنم. اما زندگی همینه. هرچیزی تو همین زوال تعریف میشه و اهمیت نداره چهطور بهش نگاه کنم. شاید با تموم تلاشهای ما جزئیات شیرین و تلخی بهش اضافه بشه، اما زندگی همینه.
اما چیزی که امروز و این آدم بیست ساله فهمیده، اینه که نمیتونم با این موضوع مقابله کنم که زندگی برای من شاید بیش از اندازه داره تجربه میشه. نمیتونم جلوی تمام احساساتی که در لحظه هزار بار از تو وجودم درحال گذر کردن هستند رو نادیده بگیرم. هر حسی یا هر آسیبی مثل هجوم همزمان هزارتا سوزن داخل بدنمه. اما چیزی که متوجه شدم اینه که تمام این احساسات و اون هزارتا سوزن و نمیدونم صدها حسی که درحال رفت و آمده فقط یک لحظهست. موقتیه. انگار ذهنم پذیرفته که در لحظه این سختی رو تحمل کن و بعدش زندگی محل رها کردنه. همهچیز برای رها کردنه. چون باید جای جدیدی برای هزار تا سوزن بعدی باز کنم. اما زندگی همینه. هرچیزی تو همین زوال تعریف میشه و اهمیت نداره چهطور بهش نگاه کنم. شاید با تموم تلاشهای ما جزئیات شیرین و تلخی بهش اضافه بشه، اما زندگی همینه.
کولی از خط کف دستم
آینده رو یادم میداد
این خط عمرته درازه
این خط بختته بلند
یه گره کور داری
پول تو جیبیم کم بود
نشد برام بازش کنه
-دیگرد
آینده رو یادم میداد
این خط عمرته درازه
این خط بختته بلند
یه گره کور داری
پول تو جیبیم کم بود
نشد برام بازش کنه
-دیگرد
صفحه اول
من نمیتوانستم از دست دادن را تحمل کنم و دائم سعی میکردم از هر چیزی که از دست داده بودم عبور کنم. به همین علت دائم در حال رکاب زدن بودم؛ چه در واقعیت، چه در جایی که نمیتوانستم نامش را واقعیت بگذارم. صبح از خواب بیدار شدم و فهمیدم کف یک انباری خوابم برده. آنجا انباری خانهی خودمان نبود. تهوع داشتم. و از همان ابتدا تنها یک چیز بود که کل محیط را پر کرده بود و نمیتوانستم خود را از آن رها کنم و آن هم عطر پرتقال بود. روبهرویم جنازهی پدر افتاده بود. اطراف بدنش یک عالمه کاه ریخته بود. انگار آنها از او سرازیر شده بودند و حالا روی تختی از کاه لم داده است. کنارش جنازهی دیگری بود که دست و پای زنانهاش در روشنایی لامپ پیر آنجا مشخص بود و روی سفیدیهای پوستش لکههای خون خشک دیده میشد، اما صورتش نه. در تاریکی گم شده بود. نمیدانستم کار چه کسیست. دوباره فکر کردم. نمیدانستم. از خستگی، زیاد نتوانستم فکر کنم. دیدن جنازهها خستهترم کرد. مثل ساعتها رکاب زدن. خمیازهام گرفت. نور سختی میتابید و درست نمیدیدم. خردهکاههای اطرافش برق میزدند. کارد دستهزرد پدرم آنجا افتاده بود. توی تاریکی میدرخشید و تمیز بود. با دیدن آن صحنه، در سینهام کسی گریه نمیکرد. همچنان از خستگی چشم میمالیدم. آن منظره و انبار برایم مثل جادهای هموار بودند تا در خیال و خاطره رکاب بزنم. اولین بار که پایم به رکاب خورد، ذوقش همانجا در دلم ماند. تنها کاری بود که درست انجامش میدادم. برگشتم به شبی که گذشته بود. دیشب؟ نمیدانم. خاطرم نیست چند روز یا شاید چند سال از آن انباری گذشته. آن روز هم مثل حالا تهوعی سنگین به جانم افتاد، اما بوی عطر پرتقال در کار نبود. تنها چند صحنهی کوتاه خاطرم هست و انگار بقیهی داستان با مقوای سیاه پر شده باشد. مثل این بود که هوا را از میان یک کیسه سیبزمینی بیرون کشیده بودند.
من نمیتوانستم از دست دادن را تحمل کنم و دائم سعی میکردم از هر چیزی که از دست داده بودم عبور کنم. به همین علت دائم در حال رکاب زدن بودم؛ چه در واقعیت، چه در جایی که نمیتوانستم نامش را واقعیت بگذارم. صبح از خواب بیدار شدم و فهمیدم کف یک انباری خوابم برده. آنجا انباری خانهی خودمان نبود. تهوع داشتم. و از همان ابتدا تنها یک چیز بود که کل محیط را پر کرده بود و نمیتوانستم خود را از آن رها کنم و آن هم عطر پرتقال بود. روبهرویم جنازهی پدر افتاده بود. اطراف بدنش یک عالمه کاه ریخته بود. انگار آنها از او سرازیر شده بودند و حالا روی تختی از کاه لم داده است. کنارش جنازهی دیگری بود که دست و پای زنانهاش در روشنایی لامپ پیر آنجا مشخص بود و روی سفیدیهای پوستش لکههای خون خشک دیده میشد، اما صورتش نه. در تاریکی گم شده بود. نمیدانستم کار چه کسیست. دوباره فکر کردم. نمیدانستم. از خستگی، زیاد نتوانستم فکر کنم. دیدن جنازهها خستهترم کرد. مثل ساعتها رکاب زدن. خمیازهام گرفت. نور سختی میتابید و درست نمیدیدم. خردهکاههای اطرافش برق میزدند. کارد دستهزرد پدرم آنجا افتاده بود. توی تاریکی میدرخشید و تمیز بود. با دیدن آن صحنه، در سینهام کسی گریه نمیکرد. همچنان از خستگی چشم میمالیدم. آن منظره و انبار برایم مثل جادهای هموار بودند تا در خیال و خاطره رکاب بزنم. اولین بار که پایم به رکاب خورد، ذوقش همانجا در دلم ماند. تنها کاری بود که درست انجامش میدادم. برگشتم به شبی که گذشته بود. دیشب؟ نمیدانم. خاطرم نیست چند روز یا شاید چند سال از آن انباری گذشته. آن روز هم مثل حالا تهوعی سنگین به جانم افتاد، اما بوی عطر پرتقال در کار نبود. تنها چند صحنهی کوتاه خاطرم هست و انگار بقیهی داستان با مقوای سیاه پر شده باشد. مثل این بود که هوا را از میان یک کیسه سیبزمینی بیرون کشیده بودند.
معکوس
صفحه اول من نمیتوانستم از دست دادن را تحمل کنم و دائم سعی میکردم از هر چیزی که از دست داده بودم عبور کنم. به همین علت دائم در حال رکاب زدن بودم؛ چه در واقعیت، چه در جایی که نمیتوانستم نامش را واقعیت بگذارم. صبح از خواب بیدار شدم و فهمیدم کف یک انباری خوابم…
اگر شد که شد.
نشد داستان رو همینجا میذارم و بیخیال چاپ میشم
صفحه اول بود
نشد داستان رو همینجا میذارم و بیخیال چاپ میشم
صفحه اول بود
و اگر خیلی خلاصه بخوام راجع بهش توضیح بدم
«بهمن بوی اسفند میدهد» قصهی آدمیه که نمیتونه از چیزهایی که از دست داده عبور کنه؛ پس شروع میکنه به کشتن، رکابزدن و ساختن جهانی که داخل اون مرز بین واقعیت و خیال کمکم فرو میریزه. روایتی نامطمئن، سوررئال و روانشناختی دربارهی فقدان، عشق، خانواده و ذهنی که حاضر نیست گذشته رو رها کنه؛ داستانی که هرچی جلوتر میره، بیشتر از خودت میپرسی: کدام بخش این ماجرا واقعاً اتفاق افتاده؟
«بهمن بوی اسفند میدهد» قصهی آدمیه که نمیتونه از چیزهایی که از دست داده عبور کنه؛ پس شروع میکنه به کشتن، رکابزدن و ساختن جهانی که داخل اون مرز بین واقعیت و خیال کمکم فرو میریزه. روایتی نامطمئن، سوررئال و روانشناختی دربارهی فقدان، عشق، خانواده و ذهنی که حاضر نیست گذشته رو رها کنه؛ داستانی که هرچی جلوتر میره، بیشتر از خودت میپرسی: کدام بخش این ماجرا واقعاً اتفاق افتاده؟
#ببینیم_یا_نه
Amazing digital circus
ببینیم؟ بله
روز اولی که قسمت اولش همینطوری الکی تو یوتیوب آپلود شد کسی فکر نمیکرد انقدر ازش استقبال بشه به همین علت شرکت سازندش چون خیلی کوچیک بود سالها طول کشید تا یه مینی سریال ۹ قسمتی رو تحویل بده. اما نتیجه تبدیل شد به یه سریال با انیمیشن عجیب، داستان جالب و البته تم روانشناختی و شخصیتپردازیهای عالی. کلا نقطه قوتش شخصیتهاشن. داستان راجع به یک بازی کامپیوتری به شکل سیرکه که آدمها توش گیر کردن و میخوان خودشون رو نجات بدن.
Cape fear
ببینیم؟ علت اینکه من این سریال رو شروع کردم خاویر باردم و امی آدامز بودن (مخصوصا باردم). داستان نسبت به نسخه کتاب و ساخته اسکورسیزی پیشرفتهای خاصی تو تعلیق و کارگردانی داره اما این داستان به هیچوجه ۱۰ اپیزود ۵۰ دقیقهای نبود. اگر مشکلی با کش اومدنش ندارید اتفاقا جذابه. راجع به یک نفر که بهخاطر اشتباه وکلاش (نمیگم که اسپویل نشه) ناعادلانه میره زندان و حالا میخواد برگرده که انتقام بگیره.
Toy story 5
ببینیم؟ بله. داستان اسباببازیها هیچوقت ناامیدتون نمیکنه.
Amazing digital circus
ببینیم؟ بله
روز اولی که قسمت اولش همینطوری الکی تو یوتیوب آپلود شد کسی فکر نمیکرد انقدر ازش استقبال بشه به همین علت شرکت سازندش چون خیلی کوچیک بود سالها طول کشید تا یه مینی سریال ۹ قسمتی رو تحویل بده. اما نتیجه تبدیل شد به یه سریال با انیمیشن عجیب، داستان جالب و البته تم روانشناختی و شخصیتپردازیهای عالی. کلا نقطه قوتش شخصیتهاشن. داستان راجع به یک بازی کامپیوتری به شکل سیرکه که آدمها توش گیر کردن و میخوان خودشون رو نجات بدن.
Cape fear
ببینیم؟ علت اینکه من این سریال رو شروع کردم خاویر باردم و امی آدامز بودن (مخصوصا باردم). داستان نسبت به نسخه کتاب و ساخته اسکورسیزی پیشرفتهای خاصی تو تعلیق و کارگردانی داره اما این داستان به هیچوجه ۱۰ اپیزود ۵۰ دقیقهای نبود. اگر مشکلی با کش اومدنش ندارید اتفاقا جذابه. راجع به یک نفر که بهخاطر اشتباه وکلاش (نمیگم که اسپویل نشه) ناعادلانه میره زندان و حالا میخواد برگرده که انتقام بگیره.
Toy story 5
ببینیم؟ بله. داستان اسباببازیها هیچوقت ناامیدتون نمیکنه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
The double life of Veronique
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عادیترین تفریح من و دوستام: