هرشب ساعت خاک گرفته ی اتاق نزدیک ۲ که میشد به دروغ پدربزرگش لعنت میفرستاد که گفته بود: «ساعتهای پایانی عمر راحت میگذرند»
قطعا گنجشککی مظلومم
که از سرمای هر نگاهی میترسد.
چطور دلت میآید چنین کولاک به جانم بیندازی؟
که از سرمای هر نگاهی میترسد.
چطور دلت میآید چنین کولاک به جانم بیندازی؟
سوال پیش میاد
ادمی که قبل از مرگش به این باور میرسه که اون موفق ترین ادم دنیاست و بعد میمیره
چطور میخوای شما به جهان اثبات کنی اون موفق ترین نبوده
درحالی که یادگارش این چنین نیست؟
ادمی که قبل از مرگش به این باور میرسه که اون موفق ترین ادم دنیاست و بعد میمیره
چطور میخوای شما به جهان اثبات کنی اون موفق ترین نبوده
درحالی که یادگارش این چنین نیست؟
Forwarded from پـنـاهـگــاه
- من آنقدر زیاد رویا بافتهام و کمتر زیستهام، که گاهی سه سالهام، اما روز بعد اگر خوابی که دیدهام محزون باشد سیصد سالهام. تو اینطور نیستی؟
در لحظاتی به نظرت نمیرسد که در آستانهی آغاز زندگی هستی و زمانی دیگر سنگینی چندین هزار قرن را روی دوش خود حس نمیکنی؟
- ژرژ ساند
در لحظاتی به نظرت نمیرسد که در آستانهی آغاز زندگی هستی و زمانی دیگر سنگینی چندین هزار قرن را روی دوش خود حس نمیکنی؟
- ژرژ ساند
عکس جدید اینجا رو یه عزیزدل همینجوری یوهو خودش طراحی کرد
و برام فرستاد
من بسیار بسیار ذوق کردم از این حرکت
لوگویی که طراحی شده برساس حروف کلمات Reverse طراحی شده
و برام فرستاد
من بسیار بسیار ذوق کردم از این حرکت
لوگویی که طراحی شده برساس حروف کلمات Reverse طراحی شده
وصیتنامه پستچی:
شبها همه چیز را دوباره به خودم یادآوری میکنم. سادگیهای از دست رفتهام را بازیابی میکنم. چسب زخم روی غصههایم را از رویشان میکنم تا عمیق تر پانسمان شوند. ذهنم درگیر ستارههای آسمان میشود که مثل غمهای دیگران شدهاند. شاید درنظرم هر کدام مختص یک نفر است اما مگر میشود تفاوت قابل توجهی بینشان یافت؟
بین نگاهها و حرفهای آدمهایی که از نالیدن نالانند و هروقت روی خوش زندگی چشمک میزند یادشان میرود صدایی برای فریاد دارند. درون روحم را پر از حنجرههای پاره کردهام که نمیخوانند. چشمهای خونی که نمیگریند و دستهای آلوده به زندگی!
و پاهای اسیر به قدم. انگار هرلبخندی در این دنیای پر از ستاره بوی تمسخر میدهد.
شبها همه چیز را دوباره به خودم یادآوری میکنم. سادگیهای از دست رفتهام را بازیابی میکنم. چسب زخم روی غصههایم را از رویشان میکنم تا عمیق تر پانسمان شوند. ذهنم درگیر ستارههای آسمان میشود که مثل غمهای دیگران شدهاند. شاید درنظرم هر کدام مختص یک نفر است اما مگر میشود تفاوت قابل توجهی بینشان یافت؟
بین نگاهها و حرفهای آدمهایی که از نالیدن نالانند و هروقت روی خوش زندگی چشمک میزند یادشان میرود صدایی برای فریاد دارند. درون روحم را پر از حنجرههای پاره کردهام که نمیخوانند. چشمهای خونی که نمیگریند و دستهای آلوده به زندگی!
و پاهای اسیر به قدم. انگار هرلبخندی در این دنیای پر از ستاره بوی تمسخر میدهد.
معکوس
وصیتنامه پستچی: شبها همه چیز را دوباره به خودم یادآوری میکنم. سادگیهای از دست رفتهام را بازیابی میکنم. چسب زخم روی غصههایم را از رویشان میکنم تا عمیق تر پانسمان شوند. ذهنم درگیر ستارههای آسمان میشود که مثل غمهای دیگران شدهاند. شاید درنظرم…
مرسی از همتون…
نمیدونستم انقد ظرفیت بالاست🥲😂
نمیدونستم انقد ظرفیت بالاست🥲😂
معکوس
hero.pdf
قهرمان به علت گوشه کنایههای سیاسیش از طرف حوزه هنری پذیرفته نشد….💔