معکوس
763 subscribers
835 photos
42 videos
46 files
130 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
معکوس pinned «معنای زندگی احتمالا جهان هیچ قصدی ندارد. نه نقشه‌ای چیده، نه وعده‌ای داده. زندگی فقط جریان دارد؛ پر از خلأهایی که هیچ پاسخی ندارند و پرسش‌هایی که تا آخر نفس‌کشیدن‌مان معلق می‌مانند. پوچی همین‌جاست؛ در سکوتی که نه دشمن است و نه دوست، فقط هست. اما همین وسط،…»
من دستانم را باز می‌کنم و آسوده چیزی را بغل می‌کنم که برای من نیست. و این مسیر تا ابد ادامه پیدا می‌کند که هرچیزی که برای درآغوش گرفتن است برای من نیست و هرچیزی که برای من است مثل زخم می‌ماند. و نمی‌توانم خودم و کسانی که به اصطلاح کنار من هستند و آن چیزهایی که برای من است را واقعا برای خودم بدانم. انگار که هر قدمم را در هر پیاده‌رویی که گذاشتم قطعه‌ای از من روی زمین سابیده شد و حالا من نمی‌دانم متعلق به کجا هستم. هر بار هم که خواستم به مسیر ادامه دهم گلی، نوازشی، سیمانی، خاطره‌ای، نفرتی، شوقی چیزی برداشتم و به خودم چسباندم تا دوام بیارم. تا سرپا بمانم. و باز هم نفهمیدم این قطعه‌های به من چسبیده از کجاست و هرچه بیشتر خواستم زندگی کنم بیشتر خودم را گم کردم و حرف‌های پرت و پلا به اطرافیانم زدم که ببینید این منم! این منی که فلان و بهمان است. و شب وقتی کمی با خودم خلوت می‌کردم می‌گفتم خب؟ تو کی هستی؟
از این بحران هویت هم خسته بودم و ماندم. گاهی اوقات احساس می‌کنم میان این همه بدبختی از سر ایرانی بودن شاید اگر به یکی بگویی «من گمشده‌ام» حتی خنده‌دار به نظر برسد. نمی‌توانی بین جمعیتی که سرشان بریده شده بگویی چه احساسی داری و اصلا اهمیتی ندارد سر خودت هم بریده‌ است یا نه.
اهمیتی ندارد.
هیچ‌چیز.
بعد از نمی‌دونم چند روز شد سمنان رو دارم کم‌کم دووم میارم. شهری که این فصل سال آفتابش به‌خاطر گرمسار گرمه، سایش به‌خاطر شاهرود خنک؟ و کلی باد می‌آد.
پیاده‌روها پر از درخت زیتون تلخ با برگایی که زیر نور برق می‌زنن و درخت‌های توت سیاه هرس شده‌ی خموده‌ست که ناامیدت نمی‌کنه حتی شده یه توت کوچولو داشته باشه.
زندگی توی شهر جدید و خونه‌ی جدید و دانشگاه جدید شبیه یه هزارتوی وحشتناک شده. کلی درس نخونده و خیابونای قدم‌نزده و آدمای جدیدی که هنوز هم‌دیگرو درست حسابی نمی‌فهمیم که خب طبیعیه و دوست‌داشتنی. (اگر هم‌کلاسیمی و داری اینو می‌خونی سلام.)
اینجا می‌شه تو خیابوناش راه رفت و ایران و ایرانی بودن رو درست دید. نه مثل تهران همه‌چیز به سرعت درجریانه که وقت سرخاروندن نداشته باشی نه مثل شهرای خیلی کوچیکه که آدما از هم خیلی فاصله داشته باشن. اینجا می‌تونی ریتم مخصوص خودت رو پیدا کنی برای زندگی و باور کنید این ریتم هرچی هم باشه ایرانی بودن با تموم فلاکت‌هاش تو صورتتون می‌خوره. خیابونا تو صورتتون می‌خوره. من به شخصه روزهای اول تو سردرگمی عجیبی عین لاک‌پشت روی لاک کج شده داشتم دور خودم می‌گشتم. دانشگاه تو صورتتون می‌خوره و حقیقتا من تا الان حس کردم اینکه یه گوشه بشینم و یه چیزی بخونم و با یکی از دوستام چایی بخورم و یه سیتکام ببینم و اگر خدایی نکرده وقت شد درس هم بخونم زندگی بهتره. اما خب همه‌چی می‌گذره. بالاخره حتی برای پیاده‌روی تو ظهرهای سمنانم راه حل پیدا می‌کنی (بمرانی گوش می‌دی).
شبا سعی می‌کنم یک صفحه فروغ بخونم. و راستش نمی‌دونم انتخابم چرا فروغ بود با اینکه خیلی با فروغ ارتباط نمی‌گرفتم هیچ‌وقت.
و البته پنجره اتاقم رو به یه تیر چراغ برق نارنجیه (که با دود، نصفه‌شب تصویر قشنگی می‌سازه) و کوچه‌ای که معمولا صدای لخ‌لخ قدم کسی ازش شنیده می‌شه. دم خونمون دو تا درخت لاغر داریم که اسمشونو نمی‌دونم با چند تا زیتون تلخ که دست تکون می‌دن. دلم برای برادرم تنگ می‌شه. دلم برای خیلی چیزا تنگ می‌شه اما گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم همین که می‌تونم بدون اینکه در اتاقم رو ببندم دراز بکشم و فکرهای تو سرم رو به سقف اتاق توضیح بدم نعمت خوبیه.
کلی حرف دیگه هم موند که برای بعد.
البته نمی‌دونم اصلا گفتنشون مهمه یا نه
یا می‌شه
یا درسته
نمی‌دونم به هر حال
هنوز چیزایی از این ماه‌های اخیر آزارم می‌ده که نمی‌ذاره چنین چیزهایی رو بنویسم. نمی‌دونم. زنده‌ام دیگه.
به عنوان کسی که سعی کرده تقریبا همه بازی‌های انواع ورزشکارای ایرانی رو ببینه و از بردشون لذت ببره وقتی می‌بینم نمی‌تونم از بازی تیم بنجل فوتبال لذت ببرم واقعا ناراحتم می‌کنه.
Forwarded from جهان موازی
چند تا از خفن‌ترین پیش‌بینی‌ها که به واقعیت پیوستند:

- جنگ نخواهد شد و مذاکره نخواهیم کرد.
- نفت آمریکا تا سال ٢٠٢١ تمام خواهد شد.
- جوانان انقلابی سوریه را پس خواهند گرفت.
- آمریکا رو به افول است.
- اسرائیل ۲۵ سال آینده را نخواهد دید.
- دورانِ بزن و در رو تمام شده است.
- اگر برجام را پاره کنند، ما آن را آتش می‌زنیم.


@ParalWorld
اولین امتحان دوران دانشجوییمم تیک خورد.
اینجا برای فرستادن آهنگامونه. پلی لیست از ما بمونه یادگاری.

آهنگاتونو بفرستید دور هم گوش می‌دیم. زیاد بفرستید. لطفا خسیس نباشید. هرچی دوست دارید بفرستید. ممنونم.

«فقط» آهنگامون.

https://t.me/sedaroziadkon
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با صدایی بی‌طنین فریاد زدم: «نمی‌دانم، هیچ نمی‌دانم. کسی نمی‌آید، که نیاید. من به کسی بدی نکرده‌ام، کسی به من بدی نکرده است، ولی هیچ‌کس خیال ندارد به من کمک کند. هیچ‌کس‌های بسیار. ولی این‌طورها هم نیست. فقط این که هیچ‌کس به من کمک نمی‌کند _، وگرنه هیچ‌کس‌های بسیار، زیبا می‌بود. هیچ بدم نمی‌آمد _ چرا که نه _ در معین هیچ‌کس‌های بسیار به گشت‌و‌گذار بروم. مسلما به کوهستان و نه به جائی دیگر. این هیچ‌کس‌ها چه جمعیت متراکمی می‌شدند، با دست‌های از هم گشوده و درهم‌حلقه کرده، پاهای فراوان، به فاصله‌ی گامی کوتاه از هم! مسلما همه لباس فراک به تن دارند. همگی شاد و شنگول گام بر می‌داریم، باد از شکاف میان ما و اعضای بدن‌مان می‌گذرد. گلو در کوهستان باز می‌شود! مایه‌ی تعجب این‌که ما آواز سر نمی‌دهیم.»


Der Ausflug ins Gebirge
-فرانتس کافکا
به من گفت: «واقعیت اینه که تنها چیز ثابت درونت ناپایداریه. و به شکل عجیبی با اعتماد به نفس زیاد از این ناپایداری دفاع می‌کنی. هروقت هم راجع بهش باهات حرف می‌زنیم دلت می‌خواد ما رو هم با خودت بکشی تو چاه. ولی خب حداقل کسل کننده نیستی. به شکل عجیبی تهاجمی و غیرکسل‌کننده‌ای!»
سفرنامه مشهد
خرداد و تیر ۴۰۵

(از اینجا به پایین)