Forwarded from پـنـاهـگــاه
ما چیزی از بقیه کم نداریم که تنها میشیم
ما معمولا چیزهایی بیشتر داریم که تنها میمونیم
ما معمولا چیزهایی بیشتر داریم که تنها میمونیم
Forwarded from حضور (نوشتههای امیرعلی بنیاسدی)
میدانی چرا حرف زدن گاهی بیهوده است؟ شاید چون حجم حقیقت زیاد شده. حقیقت انقدر بزرگ شده که تمامش در ذهن هیچکس جا نمیشود. جوری شده که هر کس تکههایی از حقیقت را بیرون میگذارد، نه بخاطر اینکه دوستش ندارد بلکه به این خاطر که ذهنش جا ندارد.
پس ریشه خیلی جنگها اینجاست، در کم ظرفیتی ذهنها. آن تکهای که در ذهن من جا نشده همان است که در ذهن تو خوب جا افتاده و آن تکهای که تو نتوانستی جا بدهی همان است که من جای خوبی برایش یافتم. پس گفتگو گاهی جز فرسایش حاصلی ندارد. تلاش محتوم به شکست برای دادن آدرس خانهای که وجود ندارد. اشاره به حقیقتی که ثبت نشده. بازی با کلمات بیمعنی، دویدن به دنبال سراب.
برای گفتگو باید ابتدا فضای بازی در ذهن داشت. اتاق خالیای برای مهمانی که ممکن است از راه برسد. پنجرهای که پردهاش کشیده نشده. ذهنهای پر گفتگو نمیکنند، همین است که مهترین پرسش پیش از هر گفتگو این است: در ذهنت کمی جای خالی داری؟
پس ریشه خیلی جنگها اینجاست، در کم ظرفیتی ذهنها. آن تکهای که در ذهن من جا نشده همان است که در ذهن تو خوب جا افتاده و آن تکهای که تو نتوانستی جا بدهی همان است که من جای خوبی برایش یافتم. پس گفتگو گاهی جز فرسایش حاصلی ندارد. تلاش محتوم به شکست برای دادن آدرس خانهای که وجود ندارد. اشاره به حقیقتی که ثبت نشده. بازی با کلمات بیمعنی، دویدن به دنبال سراب.
برای گفتگو باید ابتدا فضای بازی در ذهن داشت. اتاق خالیای برای مهمانی که ممکن است از راه برسد. پنجرهای که پردهاش کشیده نشده. ذهنهای پر گفتگو نمیکنند، همین است که مهترین پرسش پیش از هر گفتگو این است: در ذهنت کمی جای خالی داری؟
من دوست داشتم مثل نوشتههای دیگران ساده بنویسم
اما نمیدانم چه شد
که زندگی همیشه برایم همینقدر مثل نوشتههایم خط صاف نبود!
اما نمیدانم چه شد
که زندگی همیشه برایم همینقدر مثل نوشتههایم خط صاف نبود!
هرشب ساعت خاک گرفته ی اتاق نزدیک ۲ که میشد به دروغ پدربزرگش لعنت میفرستاد که گفته بود: «ساعتهای پایانی عمر راحت میگذرند»
قطعا گنجشککی مظلومم
که از سرمای هر نگاهی میترسد.
چطور دلت میآید چنین کولاک به جانم بیندازی؟
که از سرمای هر نگاهی میترسد.
چطور دلت میآید چنین کولاک به جانم بیندازی؟
سوال پیش میاد
ادمی که قبل از مرگش به این باور میرسه که اون موفق ترین ادم دنیاست و بعد میمیره
چطور میخوای شما به جهان اثبات کنی اون موفق ترین نبوده
درحالی که یادگارش این چنین نیست؟
ادمی که قبل از مرگش به این باور میرسه که اون موفق ترین ادم دنیاست و بعد میمیره
چطور میخوای شما به جهان اثبات کنی اون موفق ترین نبوده
درحالی که یادگارش این چنین نیست؟
Forwarded from پـنـاهـگــاه
- من آنقدر زیاد رویا بافتهام و کمتر زیستهام، که گاهی سه سالهام، اما روز بعد اگر خوابی که دیدهام محزون باشد سیصد سالهام. تو اینطور نیستی؟
در لحظاتی به نظرت نمیرسد که در آستانهی آغاز زندگی هستی و زمانی دیگر سنگینی چندین هزار قرن را روی دوش خود حس نمیکنی؟
- ژرژ ساند
در لحظاتی به نظرت نمیرسد که در آستانهی آغاز زندگی هستی و زمانی دیگر سنگینی چندین هزار قرن را روی دوش خود حس نمیکنی؟
- ژرژ ساند
عکس جدید اینجا رو یه عزیزدل همینجوری یوهو خودش طراحی کرد
و برام فرستاد
من بسیار بسیار ذوق کردم از این حرکت
لوگویی که طراحی شده برساس حروف کلمات Reverse طراحی شده
و برام فرستاد
من بسیار بسیار ذوق کردم از این حرکت
لوگویی که طراحی شده برساس حروف کلمات Reverse طراحی شده
وصیتنامه پستچی:
شبها همه چیز را دوباره به خودم یادآوری میکنم. سادگیهای از دست رفتهام را بازیابی میکنم. چسب زخم روی غصههایم را از رویشان میکنم تا عمیق تر پانسمان شوند. ذهنم درگیر ستارههای آسمان میشود که مثل غمهای دیگران شدهاند. شاید درنظرم هر کدام مختص یک نفر است اما مگر میشود تفاوت قابل توجهی بینشان یافت؟
بین نگاهها و حرفهای آدمهایی که از نالیدن نالانند و هروقت روی خوش زندگی چشمک میزند یادشان میرود صدایی برای فریاد دارند. درون روحم را پر از حنجرههای پاره کردهام که نمیخوانند. چشمهای خونی که نمیگریند و دستهای آلوده به زندگی!
و پاهای اسیر به قدم. انگار هرلبخندی در این دنیای پر از ستاره بوی تمسخر میدهد.
شبها همه چیز را دوباره به خودم یادآوری میکنم. سادگیهای از دست رفتهام را بازیابی میکنم. چسب زخم روی غصههایم را از رویشان میکنم تا عمیق تر پانسمان شوند. ذهنم درگیر ستارههای آسمان میشود که مثل غمهای دیگران شدهاند. شاید درنظرم هر کدام مختص یک نفر است اما مگر میشود تفاوت قابل توجهی بینشان یافت؟
بین نگاهها و حرفهای آدمهایی که از نالیدن نالانند و هروقت روی خوش زندگی چشمک میزند یادشان میرود صدایی برای فریاد دارند. درون روحم را پر از حنجرههای پاره کردهام که نمیخوانند. چشمهای خونی که نمیگریند و دستهای آلوده به زندگی!
و پاهای اسیر به قدم. انگار هرلبخندی در این دنیای پر از ستاره بوی تمسخر میدهد.