هیزم میسوزانم برای سرمای نگاهت. هیزم میسوزانم برای دود کردن هرچیز که میان تنفسهایمان پخش و پلا شده. و آتشها گول میزنند ما را که نمیفهمیم از سرخی سیگاراست یا چراغی که قرمز شده برای توقف احوال! و وقتی برف میبارد وسط تابستان یادت میآید بینی تو گرفته تا دلت از دماغت بیرون نریزد درمیان سرمای وجود. چرا انقدر آشفتهای؟بلند شو. هنوز زمینهای زیادی مانده که باید با اشتهای بیشتر بخوری.
معکوس
در سراسرم سکوت، آرام شکسته می شود. حقیقت وجودم که حالا چیزی جز تاریکی نیست به پختگی کاذب می رسد. کلمه های بی معنی همراه به خشکی اشک معنا دار شوند. بی توجهی ها خود بی تفاوت، و اشتیاق مشتاق به گریز می شود. بوی تاریکی به مشام نور های جامه دریده شب می رسد و آرامشی…
حدود ۵۰۰ روز از اولین متنی که برای اینجا نوشتم میگذره
Forwarded from SooriLand
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اصول پدر مادری دو 😂
@Sooriland
@Sooriland
@Sooriland
..
لینک یوتیوب:
https://yt.openinapp.co/f6oxu
https://yt.openinapp.co/f6oxu
اسپانسر: ایمالز
@Sooriland
@Sooriland
@Sooriland
..
لینک یوتیوب:
https://yt.openinapp.co/f6oxu
https://yt.openinapp.co/f6oxu
اسپانسر: ایمالز
معکوس
پستچی (قسمت سه) زنگ در خانه بعد از چندماه از آن نامه و نیافتن خودم در خانه ی خودم-حتی تخت خودم- به صدا درآمد. میدانستم کسی جز پستچی زنگ خانهام را نمیزند. وقتی در را باز کردم همان همیشگی نبود. پسری جوان که فسفس نفسهایش همه ی هیکلش را گرفته بود با صورتی…
پستچی (قسمت چهار)
امروز که پستچی جدید زنگ خانه را زد من چایی به دست روی مبل ننشسته بودم تا بروم در را باز کنم. بیتوجه به صدای زنگ همچنان محو عکسهای قدیمی او شده بودم.
امروز که پستچی جدید زنگ خانه را زد من چایی به دست روی مبل ننشسته بودم تا بروم در را باز کنم. بیتوجه به صدای زنگ همچنان محو عکسهای قدیمی او شده بودم.
لطفا شک کنید و کتاب بخونید
زیاد شک کنید و کتاب بخونید
جوری بخونید انگار گفتن مجبورید از مفاهیم اون کتاب ایراد بیرون بکشید
نقد کنید
زیاد نقد کنید
اگر اسمش بزرگ بود توجه نکنید
به اسم بزرگ نویسنده توجه نکنید
به این فکر نکنید دیگران چه فکری میکنن
کتاب رو زیرسوال ببرید
روزی که این شکلی
با کمترین تعصب
کتاب ورق زدید
اون روز
شکوفایی شما اغاز میشه
زیاد شک کنید و کتاب بخونید
جوری بخونید انگار گفتن مجبورید از مفاهیم اون کتاب ایراد بیرون بکشید
نقد کنید
زیاد نقد کنید
اگر اسمش بزرگ بود توجه نکنید
به اسم بزرگ نویسنده توجه نکنید
به این فکر نکنید دیگران چه فکری میکنن
کتاب رو زیرسوال ببرید
روزی که این شکلی
با کمترین تعصب
کتاب ورق زدید
اون روز
شکوفایی شما اغاز میشه
Forwarded from پـنـاهـگــاه
ما چیزی از بقیه کم نداریم که تنها میشیم
ما معمولا چیزهایی بیشتر داریم که تنها میمونیم
ما معمولا چیزهایی بیشتر داریم که تنها میمونیم
Forwarded from حضور (نوشتههای امیرعلی بنیاسدی)
میدانی چرا حرف زدن گاهی بیهوده است؟ شاید چون حجم حقیقت زیاد شده. حقیقت انقدر بزرگ شده که تمامش در ذهن هیچکس جا نمیشود. جوری شده که هر کس تکههایی از حقیقت را بیرون میگذارد، نه بخاطر اینکه دوستش ندارد بلکه به این خاطر که ذهنش جا ندارد.
پس ریشه خیلی جنگها اینجاست، در کم ظرفیتی ذهنها. آن تکهای که در ذهن من جا نشده همان است که در ذهن تو خوب جا افتاده و آن تکهای که تو نتوانستی جا بدهی همان است که من جای خوبی برایش یافتم. پس گفتگو گاهی جز فرسایش حاصلی ندارد. تلاش محتوم به شکست برای دادن آدرس خانهای که وجود ندارد. اشاره به حقیقتی که ثبت نشده. بازی با کلمات بیمعنی، دویدن به دنبال سراب.
برای گفتگو باید ابتدا فضای بازی در ذهن داشت. اتاق خالیای برای مهمانی که ممکن است از راه برسد. پنجرهای که پردهاش کشیده نشده. ذهنهای پر گفتگو نمیکنند، همین است که مهترین پرسش پیش از هر گفتگو این است: در ذهنت کمی جای خالی داری؟
پس ریشه خیلی جنگها اینجاست، در کم ظرفیتی ذهنها. آن تکهای که در ذهن من جا نشده همان است که در ذهن تو خوب جا افتاده و آن تکهای که تو نتوانستی جا بدهی همان است که من جای خوبی برایش یافتم. پس گفتگو گاهی جز فرسایش حاصلی ندارد. تلاش محتوم به شکست برای دادن آدرس خانهای که وجود ندارد. اشاره به حقیقتی که ثبت نشده. بازی با کلمات بیمعنی، دویدن به دنبال سراب.
برای گفتگو باید ابتدا فضای بازی در ذهن داشت. اتاق خالیای برای مهمانی که ممکن است از راه برسد. پنجرهای که پردهاش کشیده نشده. ذهنهای پر گفتگو نمیکنند، همین است که مهترین پرسش پیش از هر گفتگو این است: در ذهنت کمی جای خالی داری؟