Forwarded from پارس توییت
۹۰ درصد آدمایی که بقیه رو احمق میدونن لزوما خودشون باهوش و عاقل نیستن، صرفا نوع حماقتشون فرق میکنه.
🐦 @ParsTwt | سوداد
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
افسانهای که انسان درمورد خوشحالیهای بزرگ ساخته
خیلی کمتر از
ذوقهای لحظهای
او را زنده نگه میدارد
خیلی کمتر از
ذوقهای لحظهای
او را زنده نگه میدارد
من وقتی سر کلاس بلندمیشم یه کاری انجام بدم
بقیه کلاس:
واووووو
تکون خورددددد
زندستتتتت
بقیه کلاس:
واووووو
تکون خورددددد
زندستتتتت
هیزم میسوزانم برای سرمای نگاهت. هیزم میسوزانم برای دود کردن هرچیز که میان تنفسهایمان پخش و پلا شده. و آتشها گول میزنند ما را که نمیفهمیم از سرخی سیگاراست یا چراغی که قرمز شده برای توقف احوال! و وقتی برف میبارد وسط تابستان یادت میآید بینی تو گرفته تا دلت از دماغت بیرون نریزد درمیان سرمای وجود. چرا انقدر آشفتهای؟بلند شو. هنوز زمینهای زیادی مانده که باید با اشتهای بیشتر بخوری.
معکوس
در سراسرم سکوت، آرام شکسته می شود. حقیقت وجودم که حالا چیزی جز تاریکی نیست به پختگی کاذب می رسد. کلمه های بی معنی همراه به خشکی اشک معنا دار شوند. بی توجهی ها خود بی تفاوت، و اشتیاق مشتاق به گریز می شود. بوی تاریکی به مشام نور های جامه دریده شب می رسد و آرامشی…
حدود ۵۰۰ روز از اولین متنی که برای اینجا نوشتم میگذره
Forwarded from SooriLand
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اصول پدر مادری دو 😂
@Sooriland
@Sooriland
@Sooriland
..
لینک یوتیوب:
https://yt.openinapp.co/f6oxu
https://yt.openinapp.co/f6oxu
اسپانسر: ایمالز
@Sooriland
@Sooriland
@Sooriland
..
لینک یوتیوب:
https://yt.openinapp.co/f6oxu
https://yt.openinapp.co/f6oxu
اسپانسر: ایمالز
معکوس
پستچی (قسمت سه) زنگ در خانه بعد از چندماه از آن نامه و نیافتن خودم در خانه ی خودم-حتی تخت خودم- به صدا درآمد. میدانستم کسی جز پستچی زنگ خانهام را نمیزند. وقتی در را باز کردم همان همیشگی نبود. پسری جوان که فسفس نفسهایش همه ی هیکلش را گرفته بود با صورتی…
پستچی (قسمت چهار)
امروز که پستچی جدید زنگ خانه را زد من چایی به دست روی مبل ننشسته بودم تا بروم در را باز کنم. بیتوجه به صدای زنگ همچنان محو عکسهای قدیمی او شده بودم.
امروز که پستچی جدید زنگ خانه را زد من چایی به دست روی مبل ننشسته بودم تا بروم در را باز کنم. بیتوجه به صدای زنگ همچنان محو عکسهای قدیمی او شده بودم.