احتمالا روزی میرسه که آدمها برای شما دو دسته میشن
یا غیر قابل تحمل
یا قابل تحمل اما خسته کننده
یا غیر قابل تحمل
یا قابل تحمل اما خسته کننده
آینه(برگرفته از داستان کوتاه)
آینهها غریباند و غریبه. پژواک صدا را بازتاب نمیدهند. و جدا از شانههای به سر و آرایشهای بیهوده آینهها گویا کور شدهاند. هیچ چیز جز غرق شدن در مردمکت نیست که اگر چشمهایت را ببندی انگار تمام دنیا مردمکاند. شاید هم کسی را در دل تصویر ببینی که دلت میخواسته و به آن نرسیدی. عشق به خود پوسته ی دوم انسانیت است که خیلی سختتر از آن چه فکر میکنیم در مقابل آینهها ترک برمیدارد تا هرچیز که درون اوست ببخشد به تصویری جدا از آینه.
به هر حال با تمامی این تفاسیر من خودم را جز در کدری پشت آینه نمیبینم!
آینهها غریباند و غریبه. پژواک صدا را بازتاب نمیدهند. و جدا از شانههای به سر و آرایشهای بیهوده آینهها گویا کور شدهاند. هیچ چیز جز غرق شدن در مردمکت نیست که اگر چشمهایت را ببندی انگار تمام دنیا مردمکاند. شاید هم کسی را در دل تصویر ببینی که دلت میخواسته و به آن نرسیدی. عشق به خود پوسته ی دوم انسانیت است که خیلی سختتر از آن چه فکر میکنیم در مقابل آینهها ترک برمیدارد تا هرچیز که درون اوست ببخشد به تصویری جدا از آینه.
به هر حال با تمامی این تفاسیر من خودم را جز در کدری پشت آینه نمیبینم!
من به تازگی درک کردم که بیاحساس شدن در انسانها به دو دسته است
یا گیرندههای حسشون از بین رفته
یا انقدر غرق در احساسات خودشون شدن که سِر شدن
یا گیرندههای حسشون از بین رفته
یا انقدر غرق در احساسات خودشون شدن که سِر شدن
شما نباید از انسانهایی که وجود خودشون برای خودشون مهم نیست توقع داشته باشید وجود شما پیششون اهمیت داشته باشه
مگر اینکه معجزهای توی زندگیشون باشید
مگر اینکه معجزهای توی زندگیشون باشید
حس جنازهای رو دارم که نیاز داره یکی با وجود جنازه بودن اون رو برای بغل کردن تحمل کنه
عواطف انسان ممکن است یک ترک بسیار کوچک بردارد اما تا اعماق وجود آزرده خاطر شود
چون وقتی انسان ترک برمیدارد به شکستگیهایی فکر میکند که بعدها از آن ترک ریز نصیبش میشود
و اینگونه حتی کوچکترین آسیبها ما را به عمیقترین درههای غم میبرد
چون وقتی انسان ترک برمیدارد به شکستگیهایی فکر میکند که بعدها از آن ترک ریز نصیبش میشود
و اینگونه حتی کوچکترین آسیبها ما را به عمیقترین درههای غم میبرد
امروز نشستم انیمیشن شگفت انگیزان ۱ رو با دوبله گلوری دوباره دیدم(به اصطلاح ریواچ کردم)
تباهید اگر تا هفته آینده نرید دوباره ببینیدش
تباهید اگر تا هفته آینده نرید دوباره ببینیدش
Forwarded from 𝒟ℯℯ℘ 𝒾𝓃𝓈𝒾𝒹ℯ
در سـیل افکارم غـرق شـده ام ؛ اما خـفه شـدن در این خـیالات واهی را به آن واقعیت هـای کـثیف تـرجیح مـیدهم.
Forwarded from 𝒟ℯℯ℘ 𝒾𝓃𝓈𝒾𝒹ℯ (Melody)
...
صدای ساعت، سکوته خانه را به رخ میکشد و فریاد های درونم جلوه میکند. سرم را میان دستانم گرفتم در انتظار آنم که اشک هایم صورت بی احساس همیشگی ام را نقض کند.
به معنای پوچ عشق می اندیشم؛ احساسی که جسم زنده را می میراند. زمانی که با داستان های شیرین و مضحک به جاهلیت انسان ها قوت میبخشند من مینگرم. زمانی که ادعاهای دروغین نجوا میکنند و من میشنوم و ان زمانی که تلخی اش را میچشم، زمان میگذرد و عقربه ها ... مضحک است! گذر زمان الان برایم ذره ای اهمیت ندارد.
زندگی، جز دروغی عریان، زشتی و کراهت چیزی به همراه نداشته و نخواهد داشت. خشم را احساس میکنم که با چاشنی غم در رگ هایم هنوز احساس میشود.
تامل میکنم، اعتقاد من به پوچی زندگی هنوز پا بر جاست.
در گذشته خیال میکردم عشق زیبایی زندگی است و امید به زیستن میبخشد ولیکن
افکار من بی معنی و بی منطق بودند زیرا عشق ماندگار نبود.
به چهره بی روح خویش مینگرم! و رد خیس اشک هایم که هنوز خشک نشدن و خونی که هنوز گرم است و قطره قطره از ساعدم پایین می آید و از روی انگشتان استخوانی ام به زمین میچکد.
اری... این پایان من بود ولیکن من هنوز به دنبال ارامش ابدی میگردم.
_مِلودی
صدای ساعت، سکوته خانه را به رخ میکشد و فریاد های درونم جلوه میکند. سرم را میان دستانم گرفتم در انتظار آنم که اشک هایم صورت بی احساس همیشگی ام را نقض کند.
به معنای پوچ عشق می اندیشم؛ احساسی که جسم زنده را می میراند. زمانی که با داستان های شیرین و مضحک به جاهلیت انسان ها قوت میبخشند من مینگرم. زمانی که ادعاهای دروغین نجوا میکنند و من میشنوم و ان زمانی که تلخی اش را میچشم، زمان میگذرد و عقربه ها ... مضحک است! گذر زمان الان برایم ذره ای اهمیت ندارد.
زندگی، جز دروغی عریان، زشتی و کراهت چیزی به همراه نداشته و نخواهد داشت. خشم را احساس میکنم که با چاشنی غم در رگ هایم هنوز احساس میشود.
تامل میکنم، اعتقاد من به پوچی زندگی هنوز پا بر جاست.
در گذشته خیال میکردم عشق زیبایی زندگی است و امید به زیستن میبخشد ولیکن
افکار من بی معنی و بی منطق بودند زیرا عشق ماندگار نبود.
به چهره بی روح خویش مینگرم! و رد خیس اشک هایم که هنوز خشک نشدن و خونی که هنوز گرم است و قطره قطره از ساعدم پایین می آید و از روی انگشتان استخوانی ام به زمین میچکد.
اری... این پایان من بود ولیکن من هنوز به دنبال ارامش ابدی میگردم.
_مِلودی
𝒟ℯℯ℘ 𝒾𝓃𝓈𝒾𝒹ℯ
... صدای ساعت، سکوته خانه را به رخ میکشد و فریاد های درونم جلوه میکند. سرم را میان دستانم گرفتم در انتظار آنم که اشک هایم صورت بی احساس همیشگی ام را نقض کند. به معنای پوچ عشق می اندیشم؛ احساسی که جسم زنده را می میراند. زمانی که با داستان های شیرین و مضحک به…
ایشان به شدت مورد پسند منه!
دوست داشتید همراهیش کنید مثل من
دوست داشتید همراهیش کنید مثل من