معکوس
وصیت حقیقی(حوزه هنری تهران-حافظ).pdf
این پروژه هم با موفقیت انجام و تموم شد!
امیدوارم اگر خوندید از خوندنش لذت برده باشید.
امیدوارم اگر خوندید از خوندنش لذت برده باشید.
اگر عشق آنقدر که فکر میکنند مقدس و درمانگر بود نمیشد آن را به سخره گرفت!
روشنفکر
ما برسر حسی از سر دل-چه غلط چه درست- به جان هم افتادیم. عدهای ادعا داریم با قلمیروشن فکر و کتابهای خود به جامعهای احمق که خرافاتی باستانی را باور دارند نگاه میکنیم. و عدهای خود را مخلص در راه حق و نجات یافته درمیان کوردلان و گمراهها میبینیم. دائم نزاع و نزاع و نزاع برسر وجود داشتن یا نداشتن حسی منقلب کننده. که این احساست و دلهایمان صرفا برمیآید.
اصلا با چه اجازهای قضاوت را سرلوحه خود قرار دادیم درحالی که نیمه جانی دربدنهای نحیف و ذهنهای عقبمانده و پوسیدهمان داریم. روشنفکری لفظ غلطی است وقتی هنوز نمیدانیم هدایت روشنایی معیار است یا آرامش تاریکی.
ما برسر حسی از سر دل-چه غلط چه درست- به جان هم افتادیم. عدهای ادعا داریم با قلمیروشن فکر و کتابهای خود به جامعهای احمق که خرافاتی باستانی را باور دارند نگاه میکنیم. و عدهای خود را مخلص در راه حق و نجات یافته درمیان کوردلان و گمراهها میبینیم. دائم نزاع و نزاع و نزاع برسر وجود داشتن یا نداشتن حسی منقلب کننده. که این احساست و دلهایمان صرفا برمیآید.
اصلا با چه اجازهای قضاوت را سرلوحه خود قرار دادیم درحالی که نیمه جانی دربدنهای نحیف و ذهنهای عقبمانده و پوسیدهمان داریم. روشنفکری لفظ غلطی است وقتی هنوز نمیدانیم هدایت روشنایی معیار است یا آرامش تاریکی.
Rap God News
خداروشکر اتئیستم #Amer @RapgodNews | رپ گاد نیوز
بدبختی داریم به قران
دوباره میخوام رفتارهای احمقانمو شروع کنم
حس میکنم تمام تظاهرم برای یه انسان درست و پرشور بودن چرت محض بوده
خستگی فشار آورده
و لطفا بابت این من بودن بازخواستم نکنید و دلیل نخواین
حس میکنم تمام تظاهرم برای یه انسان درست و پرشور بودن چرت محض بوده
خستگی فشار آورده
و لطفا بابت این من بودن بازخواستم نکنید و دلیل نخواین
معکوس
دوباره میخوام رفتارهای احمقانمو شروع کنم حس میکنم تمام تظاهرم برای یه انسان درست و پرشور بودن چرت محض بوده خستگی فشار آورده و لطفا بابت این من بودن بازخواستم نکنید و دلیل نخواین
این ها همه در کنار این که من برای خودم و دیگران فاقد اهمیت ترینم
هرچیزی که از غم نوشتم نامناسب بود. این جوهره ی وجود که دستانم را بسته و ذهنم را مخدوش کرده پاره ی تن من است. درحالی که من عشق را دروجودم میکارم تا ظاهر نگاه دیگران را گلافشان کند همان لحظه چنان نفرتی از حضورشان دارم که گلویم را خفه کرده. این دردهای بیانگیزه بغضهای مرا پاره کرده. این اشکهای ناقابل گریههایم را بیارزش کرده.
خدایا
من حتی نمیدانم ارزش گریه و اشکهایم را کدام شب گم کردم و دیگر پیدا نشد.
روزگاری سوار هواپیمای تفکرات فکر میکردم بال دارم و بعدها تهوماتم را معلوم نیست کجا بالا آوردم. چقدر مفلوک بودن بر من غلبه کرده که امروز بیلغت ترینم. حس میکنم حتی اگر مداد را در دهانم بتراشم چیزی برای نوشتن نیست.
میمیرم و لبخند میزنم
میمیرم و بلند میخندم
میمیرم و راه میروم
میمیرم و میدوم
و دل من در سینه بیهوده میمیرد بدون اینکه بتوانم آخرین نفسهایش را با دلیل زندگی کند
دلم میخواست داد بزنم اما سرم مدتهاست زیر آب حقایقی رفته که هیچوقت قرار نیست بفهمم چقد حقیقی هستند جز اینکه خرد شدهام. قطعههایم را دست لطیف کدام احساس یک روز نچسباند که امروز این چنین پراکندهام؟
خدایا
من حتی نمیدانم ارزش گریه و اشکهایم را کدام شب گم کردم و دیگر پیدا نشد.
روزگاری سوار هواپیمای تفکرات فکر میکردم بال دارم و بعدها تهوماتم را معلوم نیست کجا بالا آوردم. چقدر مفلوک بودن بر من غلبه کرده که امروز بیلغت ترینم. حس میکنم حتی اگر مداد را در دهانم بتراشم چیزی برای نوشتن نیست.
میمیرم و لبخند میزنم
میمیرم و بلند میخندم
میمیرم و راه میروم
میمیرم و میدوم
و دل من در سینه بیهوده میمیرد بدون اینکه بتوانم آخرین نفسهایش را با دلیل زندگی کند
دلم میخواست داد بزنم اما سرم مدتهاست زیر آب حقایقی رفته که هیچوقت قرار نیست بفهمم چقد حقیقی هستند جز اینکه خرد شدهام. قطعههایم را دست لطیف کدام احساس یک روز نچسباند که امروز این چنین پراکندهام؟