معکوس
763 subscribers
827 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
روزبه برای این‌که روز را برای خودش بهتر کند
اشک‌هایی که وسط روز می‌ریخت را پاک کرد(چشمانش دیگر برای شب خشک شد و بابت این موضوع افسوس خورد)
بعد از این‌که چشمانش دیگر تار ندید در جواب پیامک ریحانه همسر خودش نوشت: حالم خوب است!

روزبه انسان دروغ‌گویی بود. یک دروغ‌گو که حس می‌کرد دارد شرافتش را جمع و جور می‌کند؟ نه! روزبه فقط انسان کم‌رویی بود. همین و بس.
اشک خلا یک حس تموم شده و اغاز احساساتی با خلا بیشتر است!
نیاز دارم حسین صفا رو از نزدیک ملاقات کنم
به نظرتون عیبی ندارد اگر حال خوش نیست یا عیب دارد؟
می‌خوام بهتون یک سریال معرفی کنم که هیچ‌جای دنیا نمونش رو نمی‌بیند:
Bojack Horseman

من هرمعرفی راجع بهش بکنم کمه
فقط و فقط برید اپیزود اول رو ببینید
Ta Bahar Delneshin
Banan
معکوس
پست‌چی(قسمت یک) پست‌چی لنگ محله ی ما مثل همیشه دیرتر از موعود سر رسید و پاکت نامه را تحویلم داد. روی پاکت طبق انتظار فرستنده را «من» نوشته بود. درون آن نامه‌ای نبود. کاغذ مچاله‌ای از نوشته‌های قدیمم را برایم فرستاده بود. کاغذی که سرتاسر آن نوشته شده بود:…
پست‌چی(قسمت دو)

فردا پست‌چی با حرص در خانه را با انگشتانش رقصاند. من هم که تازه از خواب بیدار شده بودم و غرق در رویای کاغذ مچاله شده بودم رفتم در را باز کردم. تا در را باز کردم یقه‌ام را چسبید و دادش به هوا رفت: «من با این پای لنگم دارم برای فقط نامه‌های تو از صبح تا شب اونجا دست و پا می‌زنم. داری چه غلطی می‌کنی؟ به اندازه پر کردن کل اداره نامه داری!» وقتی هزار و پانصد تا از نامه‌ها به دستم رسید تازه فهمیدم جریان از چه قرار است. انگار از دهانم جایی درز کرده بود که من خودم را گم کرده‌ام و تمام مردم دنیا نامه‌ای نوشته بودند که مرا پیدا کردند و قصد دارند او را به من بازگردانند. اما مشکل اینجا بود که آدرس هیچکس شبیه آن یکی نبود. یکی از نامه‌ها داخلش دقیقا نشانی خانه ی خودم بود. دست به قلم شدم تا برای صاحبش نامه‌ای بنویسم.
اگر مترادف انسان خوش‌بخت رو ناآگاه درنظر می‌گیرید من هم با شما می‌تونم موافق باشم
Forwarded from Lunatic
داره سقوط میکنه، ولی خیلی آروم.
انقد آروم که حوصله‌ش از سقوط کردن سر میره.
تو تک تک حرکات روزمره‌اش، تو هر بار نگاه کردنش به آیینه، هر شب وقتی سرش رو میذاره روی بالش و هر طلوع، داره خیلی آروم سقوط میکنه..
جمله:

شرافت یکی از احمقانه‌ترین نیاز‌های انسان‌هاست. نیازی که از سر اجبار معمولا بین یک‌دیگر صرفا مبادله می‌کنیم برای چرخاندن چرخ مالی و‌ هم‌زیستی آسان‌تر.
Modele Man
Sogand
باید از بعضیا متنفر باشیم تا مهر بعضی ها به دلمون بشینه
گودال



و ناگهان می‌فهمی که خشکیده‌ای. می‌فهمی که فقط چند روزی تنهایی تو را به تکه سنگی جدید از دل آتش‌فشان خاموش شده ی جانت تبدیل کرده. و بعد از آن همه چیز چادرسیاه شب را روی روشنایی روز می‌اندازتد. هرلحظه‌ات بی‌حس و هر حس تو بوی نم می‌دهد. خواب از وجودت روی تخت تراوش می‌کند تا چیزی دروجودت نماند. ذهن خود را درگیر نمی‌کنی و مغزت موهایت را تاب می‌دهند. بوی نفت‌کش‌های شمال را می‌دهی؛ از باران و عطر برنج تو را راهی سوز و دست‌های پینه بسته می‌کنند. و شیشه‌های غمت شکسته تا ندانم‌های بسیاری زیر دست و پایت پخش و پلا شوند. امروز که در خود فرورفتی بخاطر بسپار که از ابتدا گودالی درونت بود که باید امروز پر می‌شد. تو چیزی بیشتر از گودال وجودت نیستی!
شب‌ها که همه می‌میرند
این‌که ناگهان وسط روز بمیری تو را می‌شکند
Adineh
Chaartaar
بدرنگ



من اتاقم را سفیدکردم تا موهایم در آن گم شود و در هوا پودر بنفش ریختم برای فریادها و دور صورتم را نوار قرمز کشیدم برای برافروختگی‌هایم. خط چشم‌هایم آبی شد تا اشک را نبینند و لباس‌هایم سرتاسر سیاه برای کبودی‌های عزادارم. با نفس‌هایی که لخ‌لخ می‌کردند و سنگین راه می‌رفتند. پر از آشوب خانه ی همسایه بود که خانه ی پر از کتابش زرد و سبز و نارنجی رنگ شده بود. حیف که خاکستری نیافتم تا روی قفسه سینه بچسبانم. ساختمان رو‌به‌رو هم سیاه و سفید است. همه چیز محو نگاه سیم‌کشی‌های برق است. اگرچه خواب مایل به سرمه‌ای است اما در محله ی ما کم‌رنگ پرسه می‌زند. اضطراب لب‌هایم بوسیدنی است اما این‌جا کسی تلخ نمی‌نوشد!
احتمالا سیاست‌مداران بر این باورند که گورپدر انسان نوین. بت‌سازی عیبی ندارد. فقط باید بت‌ها را دیگران بپرستند.
معکوس
پست‌چی(قسمت دو) فردا پست‌چی با حرص در خانه را با انگشتانش رقصاند. من هم که تازه از خواب بیدار شده بودم و غرق در رویای کاغذ مچاله شده بودم رفتم در را باز کردم. تا در را باز کردم یقه‌ام را چسبید و دادش به هوا رفت: «من با این پای لنگم دارم برای فقط نامه‌های…
پست‌چی (قسمت سه)


زنگ در خانه بعد از چندماه از آن نامه و نیافتن خودم در خانه ی خودم-حتی تخت خودم- به صدا درآمد. می‌دانستم کسی جز پست‌چی زنگ خانه‌ام را نمی‌زند. وقتی در را باز کردم همان همیشگی نبود. پسری جوان که فس‌فس نفس‌هایش همه ی هیکلش را گرفته بود با صورتی ملتهب رو‌به‌رویم ایستاده بود و بسته‌ای به اندازه ی قدش کنارش بود. با تمام تلاشی که سعی می‌کرد محترمانه با من رفتار کند گفت بستتون رو آوردم. روی بسته درشت با خطی ناخوش‌احوال نوشته بود شکستنی. بردم داخل خانه. جعبه برخلاف اندازه‌اش مثل‌ کاه سبک بود. بددست بودنش عرقم را درآورد. نمی‌دانستم هنوز عرق می‌کنم. بسته را همان وسط خانه رها کردم و رفتم تا لیوان چایم را پر کنم. برگشتم و بازش کردم و به محتوای داخلش خیره شدم. جنازه پست‌چی قبلی داخل جعبه بود. آن‌ها برایم خود پست‌چی را فرستاده بودند.
بن‌بست



کاش پس‌کوچه‌ها به من می‌رسید امروز که خیابانی طویلم. خیابانی پر از فکر آدم‌ها و آدم‌هایی شبیه به فکر. و از من عبور خواهند کرد. اما اگر پس‌کوچه‌ای بن‌بست بودم شاید جوانی غم‌هایش را وقتی می‌خواست با سیگار دود کند و ترس از دیده شدن توسط آشنایی را داشت می‌آمد در دل من. یا اگر عاشقانی ساکت جای این‌که کافه‌های شلوغ را ترجیح دهند برای بوسیدن هم به من پناه می‌آوردند برایم دل‌نشین‌تر بود. اما من محکوم به خیابان بودنم و حتی اگر خراب هم شوم پس‌کوچه ای نخواهم شد چون همه چیز از من می‌گذرد و من گوشه‌ها را یک روزی، جایی بدون این‌که خودم بخواهم پس زده‌ام. اگر بن‌بست بودم تاریک‌تر بودم برای اشک‌های عابری از دست رفته. یا برای لامپ‌ها و تیره برق‌های سوخته که آبرویشان رفته و دیگر بی‌ارزشند جای مناسب تری برای پناه بودم. اگر بن‌بست بودم تکلیف هرکسی که پیش من می‌آمد معلوم بود اما ممکن است در خیابان بودنم کسی گم شود. همان‌طور که خودم شده‌ام.
اگر بن‌بست بودم هرکسی نمی‌آمد و هرکسی نمی‌رفت. اگر بن‌بست بودم فقط تو می‌نشستی کنج پله خانه‌ای قدیمی تا آسفالت ترک‌دارم را با نگاهت پر کنی نه فردی دیگر.
معلم: تو ته کلاس داری چیکار میکنی به درس گوش نمیدی؟
من: بازی می‌کنم.
- چه بازی؟


(منی که موندم چطوری توضیح بدم…)