معکوس
761 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
خانه‌ای از جنس پاهای من




روزگاری را در خاطرم هست که می‌دویدم به سوی تو. تویی که لبخند‌های نخراشیده ی من را به لب داشتی. روزگاری که با پایی سرشار از آغوش تو می‌دویدم و رخت می‌بستم از پل‌های خراب پشت سر. از سد شکسته شده ی دل که سیلاب خون بعد از شکستنش به راه انداخت. می‌دویدم و امروز را با چشمانی نیمه‌باز و انکارهایی دوست داشتنی می‌بوسیدم. تا روزی که پایم را فروختم برای خریدن خانه‌مان. برای اینکه ستونی از محبت تو و فرومایگی من بالای سرمان باشد. برای این‌که تو دوست داشتی خانه ی ما بیابان را لمس کند؛ دور از تمام آدم‌ها. و روزی که تمام این‌ها رخداد تو خانه ی مان را در دل جنگل موهایت خیلی دور تر از من بنا کردی و منی که دیگر پایی برای آمدن نداشتم این‌جا با عقرب‌ها هم‌زیستم. تو! تویی که روزگاری من بودی. خود من!
امروز در قالب نگاه چه کسی تکه تکه شدی تا بتواند تو را اندازه ی نگاهش ببیند نه خود تو را؟
ببخشید اضافه گویی شد*
اما می‌دونم شما ۲۴۰ نفر به عنوان خونواده ی دومم درد دلای من رو گوش میدید
پست‌چی(قسمت یک)




پست‌چی لنگ محله ی ما مثل همیشه دیرتر از موعود سر رسید و پاکت نامه را تحویلم داد. روی پاکت طبق انتظار فرستنده را «من» نوشته بود. درون آن نامه‌ای نبود. کاغذ مچاله‌ای از نوشته‌های قدیمم را برایم فرستاده بود. کاغذی که سرتاسر آن نوشته شده بود: مرا در خاطراتت مرور کن. من توهم دیروز و حماقت فردای تو هستم!
روزبه برای این‌که روز را برای خودش بهتر کند
اشک‌هایی که وسط روز می‌ریخت را پاک کرد(چشمانش دیگر برای شب خشک شد و بابت این موضوع افسوس خورد)
بعد از این‌که چشمانش دیگر تار ندید در جواب پیامک ریحانه همسر خودش نوشت: حالم خوب است!

روزبه انسان دروغ‌گویی بود. یک دروغ‌گو که حس می‌کرد دارد شرافتش را جمع و جور می‌کند؟ نه! روزبه فقط انسان کم‌رویی بود. همین و بس.
اشک خلا یک حس تموم شده و اغاز احساساتی با خلا بیشتر است!
نیاز دارم حسین صفا رو از نزدیک ملاقات کنم
به نظرتون عیبی ندارد اگر حال خوش نیست یا عیب دارد؟
می‌خوام بهتون یک سریال معرفی کنم که هیچ‌جای دنیا نمونش رو نمی‌بیند:
Bojack Horseman

من هرمعرفی راجع بهش بکنم کمه
فقط و فقط برید اپیزود اول رو ببینید
Ta Bahar Delneshin
Banan
معکوس
پست‌چی(قسمت یک) پست‌چی لنگ محله ی ما مثل همیشه دیرتر از موعود سر رسید و پاکت نامه را تحویلم داد. روی پاکت طبق انتظار فرستنده را «من» نوشته بود. درون آن نامه‌ای نبود. کاغذ مچاله‌ای از نوشته‌های قدیمم را برایم فرستاده بود. کاغذی که سرتاسر آن نوشته شده بود:…
پست‌چی(قسمت دو)

فردا پست‌چی با حرص در خانه را با انگشتانش رقصاند. من هم که تازه از خواب بیدار شده بودم و غرق در رویای کاغذ مچاله شده بودم رفتم در را باز کردم. تا در را باز کردم یقه‌ام را چسبید و دادش به هوا رفت: «من با این پای لنگم دارم برای فقط نامه‌های تو از صبح تا شب اونجا دست و پا می‌زنم. داری چه غلطی می‌کنی؟ به اندازه پر کردن کل اداره نامه داری!» وقتی هزار و پانصد تا از نامه‌ها به دستم رسید تازه فهمیدم جریان از چه قرار است. انگار از دهانم جایی درز کرده بود که من خودم را گم کرده‌ام و تمام مردم دنیا نامه‌ای نوشته بودند که مرا پیدا کردند و قصد دارند او را به من بازگردانند. اما مشکل اینجا بود که آدرس هیچکس شبیه آن یکی نبود. یکی از نامه‌ها داخلش دقیقا نشانی خانه ی خودم بود. دست به قلم شدم تا برای صاحبش نامه‌ای بنویسم.
اگر مترادف انسان خوش‌بخت رو ناآگاه درنظر می‌گیرید من هم با شما می‌تونم موافق باشم
Forwarded from Lunatic
داره سقوط میکنه، ولی خیلی آروم.
انقد آروم که حوصله‌ش از سقوط کردن سر میره.
تو تک تک حرکات روزمره‌اش، تو هر بار نگاه کردنش به آیینه، هر شب وقتی سرش رو میذاره روی بالش و هر طلوع، داره خیلی آروم سقوط میکنه..
جمله:

شرافت یکی از احمقانه‌ترین نیاز‌های انسان‌هاست. نیازی که از سر اجبار معمولا بین یک‌دیگر صرفا مبادله می‌کنیم برای چرخاندن چرخ مالی و‌ هم‌زیستی آسان‌تر.
Modele Man
Sogand
باید از بعضیا متنفر باشیم تا مهر بعضی ها به دلمون بشینه
گودال



و ناگهان می‌فهمی که خشکیده‌ای. می‌فهمی که فقط چند روزی تنهایی تو را به تکه سنگی جدید از دل آتش‌فشان خاموش شده ی جانت تبدیل کرده. و بعد از آن همه چیز چادرسیاه شب را روی روشنایی روز می‌اندازتد. هرلحظه‌ات بی‌حس و هر حس تو بوی نم می‌دهد. خواب از وجودت روی تخت تراوش می‌کند تا چیزی دروجودت نماند. ذهن خود را درگیر نمی‌کنی و مغزت موهایت را تاب می‌دهند. بوی نفت‌کش‌های شمال را می‌دهی؛ از باران و عطر برنج تو را راهی سوز و دست‌های پینه بسته می‌کنند. و شیشه‌های غمت شکسته تا ندانم‌های بسیاری زیر دست و پایت پخش و پلا شوند. امروز که در خود فرورفتی بخاطر بسپار که از ابتدا گودالی درونت بود که باید امروز پر می‌شد. تو چیزی بیشتر از گودال وجودت نیستی!
شب‌ها که همه می‌میرند
این‌که ناگهان وسط روز بمیری تو را می‌شکند
Adineh
Chaartaar
بدرنگ



من اتاقم را سفیدکردم تا موهایم در آن گم شود و در هوا پودر بنفش ریختم برای فریادها و دور صورتم را نوار قرمز کشیدم برای برافروختگی‌هایم. خط چشم‌هایم آبی شد تا اشک را نبینند و لباس‌هایم سرتاسر سیاه برای کبودی‌های عزادارم. با نفس‌هایی که لخ‌لخ می‌کردند و سنگین راه می‌رفتند. پر از آشوب خانه ی همسایه بود که خانه ی پر از کتابش زرد و سبز و نارنجی رنگ شده بود. حیف که خاکستری نیافتم تا روی قفسه سینه بچسبانم. ساختمان رو‌به‌رو هم سیاه و سفید است. همه چیز محو نگاه سیم‌کشی‌های برق است. اگرچه خواب مایل به سرمه‌ای است اما در محله ی ما کم‌رنگ پرسه می‌زند. اضطراب لب‌هایم بوسیدنی است اما این‌جا کسی تلخ نمی‌نوشد!