خانهای از جنس پاهای من
روزگاری را در خاطرم هست که میدویدم به سوی تو. تویی که لبخندهای نخراشیده ی من را به لب داشتی. روزگاری که با پایی سرشار از آغوش تو میدویدم و رخت میبستم از پلهای خراب پشت سر. از سد شکسته شده ی دل که سیلاب خون بعد از شکستنش به راه انداخت. میدویدم و امروز را با چشمانی نیمهباز و انکارهایی دوست داشتنی میبوسیدم. تا روزی که پایم را فروختم برای خریدن خانهمان. برای اینکه ستونی از محبت تو و فرومایگی من بالای سرمان باشد. برای اینکه تو دوست داشتی خانه ی ما بیابان را لمس کند؛ دور از تمام آدمها. و روزی که تمام اینها رخداد تو خانه ی مان را در دل جنگل موهایت خیلی دور تر از من بنا کردی و منی که دیگر پایی برای آمدن نداشتم اینجا با عقربها همزیستم. تو! تویی که روزگاری من بودی. خود من!
روزگاری را در خاطرم هست که میدویدم به سوی تو. تویی که لبخندهای نخراشیده ی من را به لب داشتی. روزگاری که با پایی سرشار از آغوش تو میدویدم و رخت میبستم از پلهای خراب پشت سر. از سد شکسته شده ی دل که سیلاب خون بعد از شکستنش به راه انداخت. میدویدم و امروز را با چشمانی نیمهباز و انکارهایی دوست داشتنی میبوسیدم. تا روزی که پایم را فروختم برای خریدن خانهمان. برای اینکه ستونی از محبت تو و فرومایگی من بالای سرمان باشد. برای اینکه تو دوست داشتی خانه ی ما بیابان را لمس کند؛ دور از تمام آدمها. و روزی که تمام اینها رخداد تو خانه ی مان را در دل جنگل موهایت خیلی دور تر از من بنا کردی و منی که دیگر پایی برای آمدن نداشتم اینجا با عقربها همزیستم. تو! تویی که روزگاری من بودی. خود من!
امروز در قالب نگاه چه کسی تکه تکه شدی تا بتواند تو را اندازه ی نگاهش ببیند نه خود تو را؟
ببخشید اضافه گویی شد*
اما میدونم شما ۲۴۰ نفر به عنوان خونواده ی دومم درد دلای من رو گوش میدید
اما میدونم شما ۲۴۰ نفر به عنوان خونواده ی دومم درد دلای من رو گوش میدید
پستچی(قسمت یک)
پستچی لنگ محله ی ما مثل همیشه دیرتر از موعود سر رسید و پاکت نامه را تحویلم داد. روی پاکت طبق انتظار فرستنده را «من» نوشته بود. درون آن نامهای نبود. کاغذ مچالهای از نوشتههای قدیمم را برایم فرستاده بود. کاغذی که سرتاسر آن نوشته شده بود: مرا در خاطراتت مرور کن. من توهم دیروز و حماقت فردای تو هستم!
پستچی لنگ محله ی ما مثل همیشه دیرتر از موعود سر رسید و پاکت نامه را تحویلم داد. روی پاکت طبق انتظار فرستنده را «من» نوشته بود. درون آن نامهای نبود. کاغذ مچالهای از نوشتههای قدیمم را برایم فرستاده بود. کاغذی که سرتاسر آن نوشته شده بود: مرا در خاطراتت مرور کن. من توهم دیروز و حماقت فردای تو هستم!
روزبه برای اینکه روز را برای خودش بهتر کند
اشکهایی که وسط روز میریخت را پاک کرد(چشمانش دیگر برای شب خشک شد و بابت این موضوع افسوس خورد)
بعد از اینکه چشمانش دیگر تار ندید در جواب پیامک ریحانه همسر خودش نوشت: حالم خوب است!
روزبه انسان دروغگویی بود. یک دروغگو که حس میکرد دارد شرافتش را جمع و جور میکند؟ نه! روزبه فقط انسان کمرویی بود. همین و بس.
اشکهایی که وسط روز میریخت را پاک کرد(چشمانش دیگر برای شب خشک شد و بابت این موضوع افسوس خورد)
بعد از اینکه چشمانش دیگر تار ندید در جواب پیامک ریحانه همسر خودش نوشت: حالم خوب است!
روزبه انسان دروغگویی بود. یک دروغگو که حس میکرد دارد شرافتش را جمع و جور میکند؟ نه! روزبه فقط انسان کمرویی بود. همین و بس.
میخوام بهتون یک سریال معرفی کنم که هیچجای دنیا نمونش رو نمیبیند:
Bojack Horseman
من هرمعرفی راجع بهش بکنم کمه
فقط و فقط برید اپیزود اول رو ببینید
Bojack Horseman
من هرمعرفی راجع بهش بکنم کمه
فقط و فقط برید اپیزود اول رو ببینید
معکوس
پستچی(قسمت یک) پستچی لنگ محله ی ما مثل همیشه دیرتر از موعود سر رسید و پاکت نامه را تحویلم داد. روی پاکت طبق انتظار فرستنده را «من» نوشته بود. درون آن نامهای نبود. کاغذ مچالهای از نوشتههای قدیمم را برایم فرستاده بود. کاغذی که سرتاسر آن نوشته شده بود:…
پستچی(قسمت دو)
فردا پستچی با حرص در خانه را با انگشتانش رقصاند. من هم که تازه از خواب بیدار شده بودم و غرق در رویای کاغذ مچاله شده بودم رفتم در را باز کردم. تا در را باز کردم یقهام را چسبید و دادش به هوا رفت: «من با این پای لنگم دارم برای فقط نامههای تو از صبح تا شب اونجا دست و پا میزنم. داری چه غلطی میکنی؟ به اندازه پر کردن کل اداره نامه داری!» وقتی هزار و پانصد تا از نامهها به دستم رسید تازه فهمیدم جریان از چه قرار است. انگار از دهانم جایی درز کرده بود که من خودم را گم کردهام و تمام مردم دنیا نامهای نوشته بودند که مرا پیدا کردند و قصد دارند او را به من بازگردانند. اما مشکل اینجا بود که آدرس هیچکس شبیه آن یکی نبود. یکی از نامهها داخلش دقیقا نشانی خانه ی خودم بود. دست به قلم شدم تا برای صاحبش نامهای بنویسم.
فردا پستچی با حرص در خانه را با انگشتانش رقصاند. من هم که تازه از خواب بیدار شده بودم و غرق در رویای کاغذ مچاله شده بودم رفتم در را باز کردم. تا در را باز کردم یقهام را چسبید و دادش به هوا رفت: «من با این پای لنگم دارم برای فقط نامههای تو از صبح تا شب اونجا دست و پا میزنم. داری چه غلطی میکنی؟ به اندازه پر کردن کل اداره نامه داری!» وقتی هزار و پانصد تا از نامهها به دستم رسید تازه فهمیدم جریان از چه قرار است. انگار از دهانم جایی درز کرده بود که من خودم را گم کردهام و تمام مردم دنیا نامهای نوشته بودند که مرا پیدا کردند و قصد دارند او را به من بازگردانند. اما مشکل اینجا بود که آدرس هیچکس شبیه آن یکی نبود. یکی از نامهها داخلش دقیقا نشانی خانه ی خودم بود. دست به قلم شدم تا برای صاحبش نامهای بنویسم.
اگر مترادف انسان خوشبخت رو ناآگاه درنظر میگیرید من هم با شما میتونم موافق باشم
Forwarded from Lunatic
داره سقوط میکنه، ولی خیلی آروم.
انقد آروم که حوصلهش از سقوط کردن سر میره.
تو تک تک حرکات روزمرهاش، تو هر بار نگاه کردنش به آیینه، هر شب وقتی سرش رو میذاره روی بالش و هر طلوع، داره خیلی آروم سقوط میکنه..
انقد آروم که حوصلهش از سقوط کردن سر میره.
تو تک تک حرکات روزمرهاش، تو هر بار نگاه کردنش به آیینه، هر شب وقتی سرش رو میذاره روی بالش و هر طلوع، داره خیلی آروم سقوط میکنه..
جمله:
شرافت یکی از احمقانهترین نیازهای انسانهاست. نیازی که از سر اجبار معمولا بین یکدیگر صرفا مبادله میکنیم برای چرخاندن چرخ مالی و همزیستی آسانتر.
شرافت یکی از احمقانهترین نیازهای انسانهاست. نیازی که از سر اجبار معمولا بین یکدیگر صرفا مبادله میکنیم برای چرخاندن چرخ مالی و همزیستی آسانتر.
گودال
و ناگهان میفهمی که خشکیدهای. میفهمی که فقط چند روزی تنهایی تو را به تکه سنگی جدید از دل آتشفشان خاموش شده ی جانت تبدیل کرده. و بعد از آن همه چیز چادرسیاه شب را روی روشنایی روز میاندازتد. هرلحظهات بیحس و هر حس تو بوی نم میدهد. خواب از وجودت روی تخت تراوش میکند تا چیزی دروجودت نماند. ذهن خود را درگیر نمیکنی و مغزت موهایت را تاب میدهند. بوی نفتکشهای شمال را میدهی؛ از باران و عطر برنج تو را راهی سوز و دستهای پینه بسته میکنند. و شیشههای غمت شکسته تا ندانمهای بسیاری زیر دست و پایت پخش و پلا شوند. امروز که در خود فرورفتی بخاطر بسپار که از ابتدا گودالی درونت بود که باید امروز پر میشد. تو چیزی بیشتر از گودال وجودت نیستی!
و ناگهان میفهمی که خشکیدهای. میفهمی که فقط چند روزی تنهایی تو را به تکه سنگی جدید از دل آتشفشان خاموش شده ی جانت تبدیل کرده. و بعد از آن همه چیز چادرسیاه شب را روی روشنایی روز میاندازتد. هرلحظهات بیحس و هر حس تو بوی نم میدهد. خواب از وجودت روی تخت تراوش میکند تا چیزی دروجودت نماند. ذهن خود را درگیر نمیکنی و مغزت موهایت را تاب میدهند. بوی نفتکشهای شمال را میدهی؛ از باران و عطر برنج تو را راهی سوز و دستهای پینه بسته میکنند. و شیشههای غمت شکسته تا ندانمهای بسیاری زیر دست و پایت پخش و پلا شوند. امروز که در خود فرورفتی بخاطر بسپار که از ابتدا گودالی درونت بود که باید امروز پر میشد. تو چیزی بیشتر از گودال وجودت نیستی!
بدرنگ
من اتاقم را سفیدکردم تا موهایم در آن گم شود و در هوا پودر بنفش ریختم برای فریادها و دور صورتم را نوار قرمز کشیدم برای برافروختگیهایم. خط چشمهایم آبی شد تا اشک را نبینند و لباسهایم سرتاسر سیاه برای کبودیهای عزادارم. با نفسهایی که لخلخ میکردند و سنگین راه میرفتند. پر از آشوب خانه ی همسایه بود که خانه ی پر از کتابش زرد و سبز و نارنجی رنگ شده بود. حیف که خاکستری نیافتم تا روی قفسه سینه بچسبانم. ساختمان روبهرو هم سیاه و سفید است. همه چیز محو نگاه سیمکشیهای برق است. اگرچه خواب مایل به سرمهای است اما در محله ی ما کمرنگ پرسه میزند. اضطراب لبهایم بوسیدنی است اما اینجا کسی تلخ نمینوشد!
من اتاقم را سفیدکردم تا موهایم در آن گم شود و در هوا پودر بنفش ریختم برای فریادها و دور صورتم را نوار قرمز کشیدم برای برافروختگیهایم. خط چشمهایم آبی شد تا اشک را نبینند و لباسهایم سرتاسر سیاه برای کبودیهای عزادارم. با نفسهایی که لخلخ میکردند و سنگین راه میرفتند. پر از آشوب خانه ی همسایه بود که خانه ی پر از کتابش زرد و سبز و نارنجی رنگ شده بود. حیف که خاکستری نیافتم تا روی قفسه سینه بچسبانم. ساختمان روبهرو هم سیاه و سفید است. همه چیز محو نگاه سیمکشیهای برق است. اگرچه خواب مایل به سرمهای است اما در محله ی ما کمرنگ پرسه میزند. اضطراب لبهایم بوسیدنی است اما اینجا کسی تلخ نمینوشد!