خب خب
بیگانه تموم شد و نادیا رو شروع کردم
نوشته ی آندره برتون یکی از بزرگترین نویسنده های سوررئال جهان
راجب بیگانه: اگر بخوایم با هم تراز و هم سبک خودش مثل بوف کور مقایسش کنیم
من به شخصه بوف کور رو ترجیح میدم
چون بوف کور حقیقت پوچی رو میزنه تو صورتت اما بیگانه جز چند صفحه آخر دیگه این کارو نمی کنه و تو روند داستان زیر پوستی اینو بهت میگه
ترجمه جلال آل احمد ساده اما دل نشین بود به جز آخرش که برای درک هر جملش باید یه بار لغت نامه سرچ می کردم و چند بار یک پاراگراف رو می خوندم
برای کسی که خیلی زود تحت تاثیر چیزی قرار میگیره کتاب خطرناکیه ولی ادبیات و روند داستان و قلم آلبر کامو همونطور که بعد از خوندن سقوط ازش توقع داشتم
بی نظیره
بخونید و لذت ببرید و از دنیای پوچ گرا ها نترسید
خلاص
بیگانه تموم شد و نادیا رو شروع کردم
نوشته ی آندره برتون یکی از بزرگترین نویسنده های سوررئال جهان
راجب بیگانه: اگر بخوایم با هم تراز و هم سبک خودش مثل بوف کور مقایسش کنیم
من به شخصه بوف کور رو ترجیح میدم
چون بوف کور حقیقت پوچی رو میزنه تو صورتت اما بیگانه جز چند صفحه آخر دیگه این کارو نمی کنه و تو روند داستان زیر پوستی اینو بهت میگه
ترجمه جلال آل احمد ساده اما دل نشین بود به جز آخرش که برای درک هر جملش باید یه بار لغت نامه سرچ می کردم و چند بار یک پاراگراف رو می خوندم
برای کسی که خیلی زود تحت تاثیر چیزی قرار میگیره کتاب خطرناکیه ولی ادبیات و روند داستان و قلم آلبر کامو همونطور که بعد از خوندن سقوط ازش توقع داشتم
بی نظیره
بخونید و لذت ببرید و از دنیای پوچ گرا ها نترسید
خلاص
دردِ تو آنقدر عمیق است که تهِ چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشتِ چشمت در می آید و یا اصلا اشک در نمی آید!
بوف کور
صادق هدایت
بوف کور
صادق هدایت
چندی است که بالای سر روح خود اشک میریزم و حال و هوای باران را دارم. اما این را فهمیدم گریه ات اگر درست باشد یک قطره باران هم کافی است. جهانم، خط های موازی دو واگن اشک تشنه و یک جفت ایستگاه پر از قطارهای بیقرار است. تلاش برای گریستن من بیمعنی است وقتی تمام رگ هایم، چه سرخ و چه سیاهِ مملو از سرخ، سراسر از اشک جاری است و همهاش را دل منفعلم به سراسر وجودم هدایت میکند. مثل ترکشی است که بالاخره باید در سر فرد مورد نظرت خالی شود و خونش همه جا را بگیرد. اشک همینطور است. بیپروا . حسی مابین غصههای که تازه جریان پیدا کرده و غمی که دارد خالی میشود . یک مرز متعادل که تو را در میان این دو قرار میدهد و ذهن بسته ات را به پرواز در میآورد . گریه کن! که ستارهها از چشمت ببارند و مهتاب، از گونه ات پایین بیاید.»
یکی از قواعد مهم دنیاست. غصه. اندوه. بغض. و در نهایت گریه و اشک. اما گریه چیزی نیست که وقتی ناراحت باشی همراهت بیاید. دنیا پر از شگفتی است. پر از پدیدههایی که شاید هیچگاه فهم ما نتواند آنها را درک کند و هیچ کلمهای قادر به توصیف یا توضیح مناسبی برای آن نیست و برخی از دردها، غمها و احساسات دنیا در هیچچیزی محدود نمیشوند چون یا آنقدر برای بشر تازه و شخصی است که کسی تا به حال آن را تجربه نکرده یا آنقدر عمیق و واقعی است که کسی نمیتواند آن را از دلش بیرون بکشد و برای خودش معنا کند و آن درد همانطور ذره ذره بدون اینکه خودش بفهمد چیست رشد میکند و درونش پخش میشود و غیر قابل کنترل تر از همیشه، دیدش را نسبت به دنیای اطراف عوض میکند و تنها چیزی که میتواند این همه بی مفهومی را التیام ببخشد اشکهایی است که به ظاهر بیدلیل ریخته میشوند اما بزرگترین علتش کلماتی است که هیچگاه نمیتوانیم بیان کنیم و درونمان خود به خود بیمعنی تر میشوند و اگر همین اشک هم نبود انسان باید دنیای سیاه بیرون خودش و دنیای برهم ریخته درونش را تحمل میکرد. بخاطر همین اشک مقدس است و این تقدس با گریه برای چیز های پوچ از بین میرود . در مسیر ساخت این جهان تنگ بنای بی بنیاد خودم، سعی کردم غمهای دنیا را بشناسم و با آنها زندگی کنم و هر کدام را قسمتی از خود بکنم تا بزرگتر شوم. از سطحیترین تا عمیقترین حالت هر انسان. از کلماتی که به راحتی میدانند از چه دلخورند تا دلهایی که حتی خود را نمیشناسند و فقط در خلوت و تاریکی درونشان به دنبال سرپناهی میگشتند( یا تنهایی را ترجیح میدادند). با خیلی از غمها اشکهایی میآمد که به دنبالش هیچ تسکینی نبود. هیچچیزی به آنها اضافه نمیکرد و این مرا ناراحت تر از گذشته میکرد و وادار میشدم در حد فهم و توانم با آنها صحبت کنم و درکشان کنم. روابط دورادوری که شکل میگرفت و از بین میرفت، برهم ریختگی سر یک دوستی ساده، پیچیدگیهای ارتباطات مختلف، مسیرهای نادرست طی شده و مسیرهای درست طی نشده و... هر کس برای یک چیز اشک میریخت اما کسی قدر اشکهای ریخته اش را نمیدانست و دنیا جایی نیست که بتوانی هر اشکی که میریزی را جبران کنی. درون آدم انتهایی دارد و اگر روزی دلتنگ اشکهایی شدی که حالت را خوب کنند و این خفقان و بغض درونت اجازه گریه را به تو نمیداد آن روز بخاطر این است که اشکهای درونت را با ارزش نشماردی و اگر کلمات بیمعنی شوند و ما سادگی درست را بفهمیم هیچ اشکی بیارزش نمیشود.
#اینجا_کلمات_بی_معنی_است
#ننوشته
یکی از قواعد مهم دنیاست. غصه. اندوه. بغض. و در نهایت گریه و اشک. اما گریه چیزی نیست که وقتی ناراحت باشی همراهت بیاید. دنیا پر از شگفتی است. پر از پدیدههایی که شاید هیچگاه فهم ما نتواند آنها را درک کند و هیچ کلمهای قادر به توصیف یا توضیح مناسبی برای آن نیست و برخی از دردها، غمها و احساسات دنیا در هیچچیزی محدود نمیشوند چون یا آنقدر برای بشر تازه و شخصی است که کسی تا به حال آن را تجربه نکرده یا آنقدر عمیق و واقعی است که کسی نمیتواند آن را از دلش بیرون بکشد و برای خودش معنا کند و آن درد همانطور ذره ذره بدون اینکه خودش بفهمد چیست رشد میکند و درونش پخش میشود و غیر قابل کنترل تر از همیشه، دیدش را نسبت به دنیای اطراف عوض میکند و تنها چیزی که میتواند این همه بی مفهومی را التیام ببخشد اشکهایی است که به ظاهر بیدلیل ریخته میشوند اما بزرگترین علتش کلماتی است که هیچگاه نمیتوانیم بیان کنیم و درونمان خود به خود بیمعنی تر میشوند و اگر همین اشک هم نبود انسان باید دنیای سیاه بیرون خودش و دنیای برهم ریخته درونش را تحمل میکرد. بخاطر همین اشک مقدس است و این تقدس با گریه برای چیز های پوچ از بین میرود . در مسیر ساخت این جهان تنگ بنای بی بنیاد خودم، سعی کردم غمهای دنیا را بشناسم و با آنها زندگی کنم و هر کدام را قسمتی از خود بکنم تا بزرگتر شوم. از سطحیترین تا عمیقترین حالت هر انسان. از کلماتی که به راحتی میدانند از چه دلخورند تا دلهایی که حتی خود را نمیشناسند و فقط در خلوت و تاریکی درونشان به دنبال سرپناهی میگشتند( یا تنهایی را ترجیح میدادند). با خیلی از غمها اشکهایی میآمد که به دنبالش هیچ تسکینی نبود. هیچچیزی به آنها اضافه نمیکرد و این مرا ناراحت تر از گذشته میکرد و وادار میشدم در حد فهم و توانم با آنها صحبت کنم و درکشان کنم. روابط دورادوری که شکل میگرفت و از بین میرفت، برهم ریختگی سر یک دوستی ساده، پیچیدگیهای ارتباطات مختلف، مسیرهای نادرست طی شده و مسیرهای درست طی نشده و... هر کس برای یک چیز اشک میریخت اما کسی قدر اشکهای ریخته اش را نمیدانست و دنیا جایی نیست که بتوانی هر اشکی که میریزی را جبران کنی. درون آدم انتهایی دارد و اگر روزی دلتنگ اشکهایی شدی که حالت را خوب کنند و این خفقان و بغض درونت اجازه گریه را به تو نمیداد آن روز بخاطر این است که اشکهای درونت را با ارزش نشماردی و اگر کلمات بیمعنی شوند و ما سادگی درست را بفهمیم هیچ اشکی بیارزش نمیشود.
#اینجا_کلمات_بی_معنی_است
#ننوشته
+ زندگی ات چگونه است؟
_ ساده. یک راه ورود
یک راه خروج
یک هزار نگهبان
و یک زندانی...
_ ساده. یک راه ورود
یک راه خروج
یک هزار نگهبان
و یک زندانی...
Forwarded from ⊹🧿𝑫𝒆𝒍𝒊𝒃𝒂𝒍🧿⊹ (𝖘𝖍𝖒𝖎𝖑𝖞ᗰ)
باید طبق یک نظر سنجی جامع میزان علاقه افراد به تابستان رو از ۰ تا ۱۰۰ اندازه گیری و عدد به دست اومده رو از نتیجه تست IQ هر فرد کم کرد (:
گیریم تا آخر عُمر تنها بمانی و شریکی برای زندگیت پیدا نکنی! تحمل این موضوع، بسیار آسانتر از آن است که شب و روز با کسی سر و کار داشته باشی، که حتی یکی از هزاران حرف تو را نمیفهمد.
📕 کتاب:روزهای برمه
✍🏻 #جورج_اورول
📕 کتاب:روزهای برمه
✍🏻 #جورج_اورول
معکوس
قوی ترین کتابی که این چن وقت دارم می خونم: نادیا...
لازم است بگویم حسابش را از همه ی تجربه باوران(تجربه باوران یعنی شیادان) قلمرو زمان جدا می دانم، از همه آن هایی که ادعا می کنند پرسوناژ هایی(پرسوناژ: شخصیت) متفاوت با شخص خودشان را به صحنه می آورند و آن ها را مطابق سلیقه شان از نظر ظاهری و اخلاقی شکل می بخشند و همان بهتر که انگیزه ی عملشان را ندانیم! با الهام از شخصیتی واقعی که گمان می برند از اون شناخت دارند دو پرسوناژ برای روایتشان می پرورانند؛ دو نفر را بی هیچ رودربایستی در هم می آمیزند و یکی می کنند. و وای بر ما که به خود زحمت می دهیم دربارهشان بحث کنیم....
نادیا
آندره برتون
نادیا
آندره برتون
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی، زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی، زیبا بمیرد
آنقدر مدام خوابت را دیده ام
آنقدر راه رفته ام
آنقدر سخن گفته ام
آنقدر عشق ورزیده ام به سایه ات
که دیگر از تو هیچ چیز برایم نمانده است
فقط این برایم مانده
که سایه ای باشم میان سایه ها
که صد بار سایه تر باشم از سایه
سایه ای که می آید
و باز می آید
به زندگی آفتابیت
اکولالیا | #روبر_دسنوس
آنقدر راه رفته ام
آنقدر سخن گفته ام
آنقدر عشق ورزیده ام به سایه ات
که دیگر از تو هیچ چیز برایم نمانده است
فقط این برایم مانده
که سایه ای باشم میان سایه ها
که صد بار سایه تر باشم از سایه
سایه ای که می آید
و باز می آید
به زندگی آفتابیت
اکولالیا | #روبر_دسنوس
الان که بهش نگاه میکنم همه اش خیلی ملال آور به نظر میاد
مثل یک کتاب ده سنتی
به طرز عجیبی هیچوقت کاملا واقعی نبود
نمیدونم چطوری توضیحش بدم
لا اقل من هیچوقت برای اون واقعی نبودم
اما درد و رنجم واقعی بود
مطمئنا همینطور بود
Persona
مثل یک کتاب ده سنتی
به طرز عجیبی هیچوقت کاملا واقعی نبود
نمیدونم چطوری توضیحش بدم
لا اقل من هیچوقت برای اون واقعی نبودم
اما درد و رنجم واقعی بود
مطمئنا همینطور بود
Persona
نگاهش کن
یه دنیا که رو خیال ساخته شده
احساسات مصنوعی به شکل قرص
جنگ روانی به شکل تبلیغات
مواد شیمیایی تغییر دهنده مغز در قالب غذا
سمینار های شستوشوی مغزی در قالب رسانه
حباب های بدون رفت و آمد کنترل شده در قالب شبکه های اجتماعی
واقعی؟ میخوای درباره واقعیت حرف بزنی؟
از زمان شروع قرن جدید حتی نزدیک واقعیت هم زندگی نکردیم
خاموشش کردیم باطریهاشو دراوردیم یه بسته از محصولات اصلاح شده ژنتیکی خوردیم درحالی که بقایاش رو تو سطل آشغال همیشه در حال گسترش روزگار انسانی انداختیم
تو خونه های مارک شده ای زندگی کردیم که شرکت ها روش علامت تجاری گذاشتن
ساخته شده رو اعداد بایپولار که تو صفحه نمایص های دیجیتالی بالا پایین می پرن
ما رو با هیپنوتیزم به بزرگترین خوابی که بشر به چشم دیده می بره
باید بدجور دنبالش باشی بچه جون قبل از اینکه بتونی تو یه قلمرو واقعی زندگی کنی
تو یه قلمروی مسخره زندگی می کنیم قلمرویی که خیلی وقته توش زندگی کردی
پس درباره واقعی نبودن بهم نگو
Mr. Robot
یه دنیا که رو خیال ساخته شده
احساسات مصنوعی به شکل قرص
جنگ روانی به شکل تبلیغات
مواد شیمیایی تغییر دهنده مغز در قالب غذا
سمینار های شستوشوی مغزی در قالب رسانه
حباب های بدون رفت و آمد کنترل شده در قالب شبکه های اجتماعی
واقعی؟ میخوای درباره واقعیت حرف بزنی؟
از زمان شروع قرن جدید حتی نزدیک واقعیت هم زندگی نکردیم
خاموشش کردیم باطریهاشو دراوردیم یه بسته از محصولات اصلاح شده ژنتیکی خوردیم درحالی که بقایاش رو تو سطل آشغال همیشه در حال گسترش روزگار انسانی انداختیم
تو خونه های مارک شده ای زندگی کردیم که شرکت ها روش علامت تجاری گذاشتن
ساخته شده رو اعداد بایپولار که تو صفحه نمایص های دیجیتالی بالا پایین می پرن
ما رو با هیپنوتیزم به بزرگترین خوابی که بشر به چشم دیده می بره
باید بدجور دنبالش باشی بچه جون قبل از اینکه بتونی تو یه قلمرو واقعی زندگی کنی
تو یه قلمروی مسخره زندگی می کنیم قلمرویی که خیلی وقته توش زندگی کردی
پس درباره واقعی نبودن بهم نگو
Mr. Robot