انسانهای غمگین
کسایی که از بیخ و بن دیگه توان ندارن
معمولا درد و دل نمیکنن
نمیتونن دیگه حرف بزنن راجع بهش
اونا یه گوشه میشینن
حتی ممکنه تو جمع بالا و پایین بپرن بخندن و وسط باشن اما اگر دقت کنید میفهمید که درنهایت اونها گوشه نشین میشن
و هیچ چیز نمیخوان جز اینکه یک نفر بفهمه اون نشستن رو و بیاد و فقط کنارشون بشینه
همین!
کسایی که از بیخ و بن دیگه توان ندارن
معمولا درد و دل نمیکنن
نمیتونن دیگه حرف بزنن راجع بهش
اونا یه گوشه میشینن
حتی ممکنه تو جمع بالا و پایین بپرن بخندن و وسط باشن اما اگر دقت کنید میفهمید که درنهایت اونها گوشه نشین میشن
و هیچ چیز نمیخوان جز اینکه یک نفر بفهمه اون نشستن رو و بیاد و فقط کنارشون بشینه
همین!
خآس
(مجددا) امروز که این متن را مینویسم دلم برای خودم تنگ شده. و من از ته دل حس میکردم که دلتنگی عجیبی در من نفوذ کرده و اشتباه بود. حس میکردم که اگر خاص بودن برچسبی بود که بر پیشانیام میچسبید و مرا تافته ی جدا بافته میکرد حس سرفرازی خواهم گرفت. کمی طول کشید که فهمیدم که خاص بودن برای کسی که او را خاص خطاب میکنند ضربه ی تبری است بر پیشانی.
نگاه آدمها نافذتر میشوند و قلب آن فرد را سوراخ میکنند. انسانی که خاص تلقی میشود چنان تنها میماند که تنها میتواند با گره موهای خود همدردی کند. درحالی که آن فرد میداند از درون چقدر مثل دیگران است.
چقدر خاص شدن نامناسب و چقدر دور از راحتی و آسایش است.
درد تفاوت قلب را چنان میخراشد که تو را با باورهای پوسیدهات تنها بگذارد. باورهایی که به دست آوردیم و نمیدانیم از کجا.
(مجددا) امروز که این متن را مینویسم دلم برای خودم تنگ شده. و من از ته دل حس میکردم که دلتنگی عجیبی در من نفوذ کرده و اشتباه بود. حس میکردم که اگر خاص بودن برچسبی بود که بر پیشانیام میچسبید و مرا تافته ی جدا بافته میکرد حس سرفرازی خواهم گرفت. کمی طول کشید که فهمیدم که خاص بودن برای کسی که او را خاص خطاب میکنند ضربه ی تبری است بر پیشانی.
نگاه آدمها نافذتر میشوند و قلب آن فرد را سوراخ میکنند. انسانی که خاص تلقی میشود چنان تنها میماند که تنها میتواند با گره موهای خود همدردی کند. درحالی که آن فرد میداند از درون چقدر مثل دیگران است.
چقدر خاص شدن نامناسب و چقدر دور از راحتی و آسایش است.
درد تفاوت قلب را چنان میخراشد که تو را با باورهای پوسیدهات تنها بگذارد. باورهایی که به دست آوردیم و نمیدانیم از کجا.
به احتمال خیلی زیاد من حوصله ی تعریف کردن روزتون یا گفتن از حال خوبتون رو ندارم
اما مهم نیست کی باشید
قطعا کنار حال بدتون تا آخرش میمونم
اما مهم نیست کی باشید
قطعا کنار حال بدتون تا آخرش میمونم
مامانم یه بار بهم گفت: این سردرگمی بیش از اندازه ی تو
و خستگی های زیادت برای ایمان نداشتنه
گفت اصلا مهم نیست به چی
به پول
به عشق
به خواب
به خدا
به هر چیزیییی تو ایمان داشته باشی دلیلی برای موندن داری
دلیل داشتنه که تو رو سرپا نگه میداره
و
اگر یه روز خواستی برای رهایی به چیزی ایمان بیاری من مجبورت نمیکنم خدا باشه
اما حواست باشه زندگیت رو وقف چی میکنی
و خستگی های زیادت برای ایمان نداشتنه
گفت اصلا مهم نیست به چی
به پول
به عشق
به خواب
به خدا
به هر چیزیییی تو ایمان داشته باشی دلیلی برای موندن داری
دلیل داشتنه که تو رو سرپا نگه میداره
و
اگر یه روز خواستی برای رهایی به چیزی ایمان بیاری من مجبورت نمیکنم خدا باشه
اما حواست باشه زندگیت رو وقف چی میکنی
خب باشه الان خودت رو یه آدم کمحرف گوشه گیر غیر اجتماعی درونگرای غمگین نشون دادی
که چی؟
ریدن براتتتتت؟؟؟؟؟؟؟
که چی؟
ریدن براتتتتت؟؟؟؟؟؟؟
و من میدونم کثافتکاری های پشت پرده هیئتهارو
جاهایی که بویی از هیچ انصافی نبردن
عربدهها و حسین حسین گفتنای الکی و مسخرشون
مزاحمت هایی که ایجاد میکنن
غذاهایی که تو شکم کسایی میره که نباید
بله
میدونم!
اما قضیه حداقل برای من خیلی فراتر از جنگ قومیتی دو گروه عرب ۱۴۰۰ سال پیشه
خیلیی!
جاهایی که بویی از هیچ انصافی نبردن
عربدهها و حسین حسین گفتنای الکی و مسخرشون
مزاحمت هایی که ایجاد میکنن
غذاهایی که تو شکم کسایی میره که نباید
بله
میدونم!
اما قضیه حداقل برای من خیلی فراتر از جنگ قومیتی دو گروه عرب ۱۴۰۰ سال پیشه
خیلیی!
تیز!
اگرچه حزن سراسر ششها را پوشانده و مردمک حسرتت تو را میبلعد اما بازهم یک نفر روبهرویت ظاهر میشود که اصولا غریبه نیست. بدون اینکه دستش را دراز کند به تو میگوید:«بلند شو. دستم را بگیر.» و نمیبیند دستان من چهطور غرق بسته شدنهای خود هستند.
شبهنگام که همهگان در بغض و رنج تکهپاره ی خود فرو میروند من فقط با چشمانی نصف خشک و نصف پلاسیده گریه ی دلهایشان را با خاک کف ذهنم گِل میکنم تا شاید برای گلهای داوودی سفتتر بشوند.
پر میشوی از نفسهای بیفایده و از بیفایدگیهایت پر میشوی برای نفسهای بعد. نفسهایی که تو را به آغوشهای دیگران برساند. همانهایی که سراسر دست و بازوهایشان را تیزترین میبینی و هربار چشمانت را میبندی و میگویی:
چه خراشهای دوستداشتنی!
اگرچه حزن سراسر ششها را پوشانده و مردمک حسرتت تو را میبلعد اما بازهم یک نفر روبهرویت ظاهر میشود که اصولا غریبه نیست. بدون اینکه دستش را دراز کند به تو میگوید:«بلند شو. دستم را بگیر.» و نمیبیند دستان من چهطور غرق بسته شدنهای خود هستند.
شبهنگام که همهگان در بغض و رنج تکهپاره ی خود فرو میروند من فقط با چشمانی نصف خشک و نصف پلاسیده گریه ی دلهایشان را با خاک کف ذهنم گِل میکنم تا شاید برای گلهای داوودی سفتتر بشوند.
پر میشوی از نفسهای بیفایده و از بیفایدگیهایت پر میشوی برای نفسهای بعد. نفسهایی که تو را به آغوشهای دیگران برساند. همانهایی که سراسر دست و بازوهایشان را تیزترین میبینی و هربار چشمانت را میبندی و میگویی:
چه خراشهای دوستداشتنی!
عزیز من
اون حسی که تو فقط از ساعت یک شب به بعد داری و تو طول روز هیچی به هیچی
بعدش میای از ساعت یک به بعد چرت و پرتای غمگین میذاری و میگی من افسردهام
و اغلبببب براش دلیل موجهی نداری
اسمش افسردگی نیستتت احمق!
اسمش به هم ریختن هورموناته
اون حسی که تو فقط از ساعت یک شب به بعد داری و تو طول روز هیچی به هیچی
بعدش میای از ساعت یک به بعد چرت و پرتای غمگین میذاری و میگی من افسردهام
و اغلبببب براش دلیل موجهی نداری
اسمش افسردگی نیستتت احمق!
اسمش به هم ریختن هورموناته
یه سریا فکر کردن هیئت مکان شست و شوی گناهه
هر غلطی بخوان بکنن بعد بیان بگن خب اوکی تموم شه بره
بعد نمیان به ماجرا دقت کنن که این قضیه یه حرکت سیاسی بود
اصلا چطور جرئت میکنید تو خود هیئت حق بخورید وقتی اصل قضیه این جریان برای بازپس گیری عدالته؟
هر غلطی بخوان بکنن بعد بیان بگن خب اوکی تموم شه بره
بعد نمیان به ماجرا دقت کنن که این قضیه یه حرکت سیاسی بود
اصلا چطور جرئت میکنید تو خود هیئت حق بخورید وقتی اصل قضیه این جریان برای بازپس گیری عدالته؟