من همیشه وقتی بچه بودم
تو بچگیم
برای خودم
تو ذهنم
سناریو میچیدم
نمایش اجرا می کردم
کل تفریحم نمایش اجرا کردن
یا کامیک کشیدن بود
و همیشه ارزو داشتم یه روز نمایش هایی که اجرا می کنم رو برای دیگران واقعی کنم
برای همه باشه
چه فیلم
چه داستان
من به اون آرزوم رسیدم
تو بچگیم
برای خودم
تو ذهنم
سناریو میچیدم
نمایش اجرا می کردم
کل تفریحم نمایش اجرا کردن
یا کامیک کشیدن بود
و همیشه ارزو داشتم یه روز نمایش هایی که اجرا می کنم رو برای دیگران واقعی کنم
برای همه باشه
چه فیلم
چه داستان
من به اون آرزوم رسیدم
سالها با هم افسرده بودید
وز حوادث به دل پاره پاره
او تو را بوسه میزد تو او را
سالها با هم افسرده بودیم
سالها همچو واماندگانیم
نیک موجی که آشفته میرفت
بودش از تو به لب داستانی
شاعرش رو نمیدونم*
وز حوادث به دل پاره پاره
او تو را بوسه میزد تو او را
سالها با هم افسرده بودیم
سالها همچو واماندگانیم
نیک موجی که آشفته میرفت
بودش از تو به لب داستانی
شاعرش رو نمیدونم*
انسانهای غمگین
کسایی که از بیخ و بن دیگه توان ندارن
معمولا درد و دل نمیکنن
نمیتونن دیگه حرف بزنن راجع بهش
اونا یه گوشه میشینن
حتی ممکنه تو جمع بالا و پایین بپرن بخندن و وسط باشن اما اگر دقت کنید میفهمید که درنهایت اونها گوشه نشین میشن
و هیچ چیز نمیخوان جز اینکه یک نفر بفهمه اون نشستن رو و بیاد و فقط کنارشون بشینه
همین!
کسایی که از بیخ و بن دیگه توان ندارن
معمولا درد و دل نمیکنن
نمیتونن دیگه حرف بزنن راجع بهش
اونا یه گوشه میشینن
حتی ممکنه تو جمع بالا و پایین بپرن بخندن و وسط باشن اما اگر دقت کنید میفهمید که درنهایت اونها گوشه نشین میشن
و هیچ چیز نمیخوان جز اینکه یک نفر بفهمه اون نشستن رو و بیاد و فقط کنارشون بشینه
همین!
خآس
(مجددا) امروز که این متن را مینویسم دلم برای خودم تنگ شده. و من از ته دل حس میکردم که دلتنگی عجیبی در من نفوذ کرده و اشتباه بود. حس میکردم که اگر خاص بودن برچسبی بود که بر پیشانیام میچسبید و مرا تافته ی جدا بافته میکرد حس سرفرازی خواهم گرفت. کمی طول کشید که فهمیدم که خاص بودن برای کسی که او را خاص خطاب میکنند ضربه ی تبری است بر پیشانی.
نگاه آدمها نافذتر میشوند و قلب آن فرد را سوراخ میکنند. انسانی که خاص تلقی میشود چنان تنها میماند که تنها میتواند با گره موهای خود همدردی کند. درحالی که آن فرد میداند از درون چقدر مثل دیگران است.
چقدر خاص شدن نامناسب و چقدر دور از راحتی و آسایش است.
درد تفاوت قلب را چنان میخراشد که تو را با باورهای پوسیدهات تنها بگذارد. باورهایی که به دست آوردیم و نمیدانیم از کجا.
(مجددا) امروز که این متن را مینویسم دلم برای خودم تنگ شده. و من از ته دل حس میکردم که دلتنگی عجیبی در من نفوذ کرده و اشتباه بود. حس میکردم که اگر خاص بودن برچسبی بود که بر پیشانیام میچسبید و مرا تافته ی جدا بافته میکرد حس سرفرازی خواهم گرفت. کمی طول کشید که فهمیدم که خاص بودن برای کسی که او را خاص خطاب میکنند ضربه ی تبری است بر پیشانی.
نگاه آدمها نافذتر میشوند و قلب آن فرد را سوراخ میکنند. انسانی که خاص تلقی میشود چنان تنها میماند که تنها میتواند با گره موهای خود همدردی کند. درحالی که آن فرد میداند از درون چقدر مثل دیگران است.
چقدر خاص شدن نامناسب و چقدر دور از راحتی و آسایش است.
درد تفاوت قلب را چنان میخراشد که تو را با باورهای پوسیدهات تنها بگذارد. باورهایی که به دست آوردیم و نمیدانیم از کجا.
به احتمال خیلی زیاد من حوصله ی تعریف کردن روزتون یا گفتن از حال خوبتون رو ندارم
اما مهم نیست کی باشید
قطعا کنار حال بدتون تا آخرش میمونم
اما مهم نیست کی باشید
قطعا کنار حال بدتون تا آخرش میمونم
مامانم یه بار بهم گفت: این سردرگمی بیش از اندازه ی تو
و خستگی های زیادت برای ایمان نداشتنه
گفت اصلا مهم نیست به چی
به پول
به عشق
به خواب
به خدا
به هر چیزیییی تو ایمان داشته باشی دلیلی برای موندن داری
دلیل داشتنه که تو رو سرپا نگه میداره
و
اگر یه روز خواستی برای رهایی به چیزی ایمان بیاری من مجبورت نمیکنم خدا باشه
اما حواست باشه زندگیت رو وقف چی میکنی
و خستگی های زیادت برای ایمان نداشتنه
گفت اصلا مهم نیست به چی
به پول
به عشق
به خواب
به خدا
به هر چیزیییی تو ایمان داشته باشی دلیلی برای موندن داری
دلیل داشتنه که تو رو سرپا نگه میداره
و
اگر یه روز خواستی برای رهایی به چیزی ایمان بیاری من مجبورت نمیکنم خدا باشه
اما حواست باشه زندگیت رو وقف چی میکنی