امیدوارم یک بار بشر عقلش برسه و بفهمه بخاطر تصمیم چهارتا حرومزاده سیاستمدار نباید خودش رو بدبخت کنه
معکوس
Fadaei – Mohajer
شهروند معرکه
در بند جبر
با یه لبخند تلخی که انگار
زیادیه گردن به سر
نه سیاسیه
نه داره پرنده قتل
فقط
مهاجره
پول نداره که بمیره
پیدا نمیشه گور مفتی
مسافره ولی نه مقصد داره نه کوله پشتی
به آغوش باز دریا میرسه بالاخره رود پر پیچ.
در بند جبر
با یه لبخند تلخی که انگار
زیادیه گردن به سر
نه سیاسیه
نه داره پرنده قتل
فقط
مهاجره
پول نداره که بمیره
پیدا نمیشه گور مفتی
مسافره ولی نه مقصد داره نه کوله پشتی
به آغوش باز دریا میرسه بالاخره رود پر پیچ.
Forwarded from @litera999کتابخانهوموزه
ملکه_زیبایی_لینین_مارتین_مکدونا.pdf
16.9 MB
ملکه زیبایی لی نین
نوشته : مارتین مک دونا
ترجمه : حمید احیاء
نوشته : مارتین مک دونا
ترجمه : حمید احیاء
کبک «بازنویسی شده».pdf
263.5 KB
داستان کبک (نسخه بازنویسی شده)
-آرش شیبانی
-آرش شیبانی
معکوس
کبک «بازنویسی شده».pdf
توضیحاتی راجع به داستان:
کبک، داستان پسریست که پس از یک خودکشی ناموفق، فلج شده و در خانهای سرد و دورافتاده زندگی میکند. او رابطهای عجیب و پیچیده با یک ربات انساننما به نام «محبت» دارد؛ رابطهای که از وابستگی شروع میشود و به خشونت، طرد و سکوت ختم میشود. در دل برف، در تکرار شبهای گریه و انجماد، پسر دنبال چیزیست که خودش هم در ابتدا نمیداند و قصد کشف آن را دارد. کبک داستان فروپاشی نیست؛ داستان کشف آرام و دردناکِ تنهاییست.
کبک، داستان پسریست که پس از یک خودکشی ناموفق، فلج شده و در خانهای سرد و دورافتاده زندگی میکند. او رابطهای عجیب و پیچیده با یک ربات انساننما به نام «محبت» دارد؛ رابطهای که از وابستگی شروع میشود و به خشونت، طرد و سکوت ختم میشود. در دل برف، در تکرار شبهای گریه و انجماد، پسر دنبال چیزیست که خودش هم در ابتدا نمیداند و قصد کشف آن را دارد. کبک داستان فروپاشی نیست؛ داستان کشف آرام و دردناکِ تنهاییست.
من خیلی فکر کردم
خیلی
شاید مهم نباشه
ولی جدا انسان به هیچچیز جز غریزه نباید گوش کنه
هیچ دو دو تا چهارتایی درنهایت حس رضایت انتخاب با غریزه رو به آدم نمیده
خیلی
شاید مهم نباشه
ولی جدا انسان به هیچچیز جز غریزه نباید گوش کنه
هیچ دو دو تا چهارتایی درنهایت حس رضایت انتخاب با غریزه رو به آدم نمیده
معکوس
Photo
#کتاب
نقد و برسی من
در راه ویلا | فریبا وفی
فریبا وفی در مجموعهداستان در راه ویلا بار دیگر نشان میدهد که زبان ساده میتواند یکی از پرقدرتترین ابزارهای روایت باشد؛ زبانی که بیآنکه به پیچیدگیهای تصنعی پناه ببرد، بیواسطه به دل تجربهی زنانه نفوذ میکند و به سادگی در جان خواننده مینشیند. این سادگی، تنها در سطح زبان باقی نمیماند، بلکه به ساختار داستانها، توصیفها و روابط میان شخصیتها نیز سرایت کرده است. داستانهای این مجموعه کوتاهاند، در ظاهر ساده و روزمره، اما در عمق خود حامل رنجها و ایستادگیهاییاند که در زیست زنان جاری است.
فریبا وفی نویسندهایست که بیش و پیش از هر چیز با صدای زنانهاش شناخته میشود؛ نه صدایی که نمایندهی قشر خاصی از زنان باشد، بلکه صدایی که از درون میجوشد، پر از لکنتها، ترسها، وسوسهها و فروخوردگیها. این همان ویژگیست که او را به نویسندهای شاخص تبدیل کرده است: وفی نوشتن از “زن بودن” را بلد است. صدای زنان داستانهایش، کمادعا، گوشهگیر و تودارند، اما درست به همین دلیل است که به جان خواننده مینشینند.
او از احساسات مینویسد؛ احساساتی که شاید در نگاه اول ناموزون، پراکنده و بیساختار به نظر برسند، اما در واقع با دقتی بالا درهم تنیده شدهاند. گاهی بهشیوهی جریان سیال ذهن، گاهی از دل مکثی ساده در آشپزخانه یا گفتوگویی خسته با همسری خاموش، و گاهی فقط در نگاه زنی به زنی دیگر. این پراکندگی احساسی، اگرچه ممکن است مرز داستان را از فرمهای کلاسیک جدا کند، اما دقیقاً همانچیزیست که آن را درگیرکننده و راستگو میسازد. وفی به ما نمیگوید که این احساسات «چطور» باید باشند، فقط نشانمان میدهد که «هستند».
با اینحال، فریبا وفی درگیر ضعفهایی تکرارشونده نیز هست؛ از جمله شخصیتپردازیهای یکنواخت و تکراری. در بسیاری از داستانهایش، زنان شباهتی غریب به یکدیگر دارند؛ انگار همهشان خودِ نویسندهاند. زنانی با اضطرابی پنهان، سکوتی فروخورده، نارضایتیهایی که هیچوقت به نقطهی جوش نمیرسند. این همسانی گاه به یکنواختی کشیده میشود و مخاطب را از تجربهی چهرهای تازه در هر داستان محروم میسازد. مخاطب پس از خواندن چند داستان، احساس میکند همهی زنان یکیاند؛ یا شاید همه، «فریبا وفی»اند.
یکی دیگر از نقاط ضعف مهم داستانهای او، پایانبندیهاست. اغلب داستانها بهگونهای خاتمه مییابند که نه نقطهای برای تأمل میسازند، نه گرهی را باز میکنند. گاهی بهقدری بیصدا و بیحادثه تمام میشوند که بهنظر میرسد نویسنده نه تنها علاقهای به پایانبندی ندارد، بلکه خود نیز از پایانپذیری طفره میرود. این گرچه ممکن است بازتابی از زندگی واقعی باشد، اما در قالب داستانی کوتاه، به تجربهای ناقص تبدیل میشود.
با تمام اینها، در راه ویلا مجموعهایست ارزشمند، بهویژه در زمینهی ادبیات زنان ایران. وفی بیش از آنکه قصهگو باشد، ناظر است. ناظری دقیق بر تاروپود درونی زنانی که صدایشان نه بلند است، نه خشمگین، اما اگر گوش بدهی، عمیق و ماندگارند.
نقد و برسی من
در راه ویلا | فریبا وفی
فریبا وفی در مجموعهداستان در راه ویلا بار دیگر نشان میدهد که زبان ساده میتواند یکی از پرقدرتترین ابزارهای روایت باشد؛ زبانی که بیآنکه به پیچیدگیهای تصنعی پناه ببرد، بیواسطه به دل تجربهی زنانه نفوذ میکند و به سادگی در جان خواننده مینشیند. این سادگی، تنها در سطح زبان باقی نمیماند، بلکه به ساختار داستانها، توصیفها و روابط میان شخصیتها نیز سرایت کرده است. داستانهای این مجموعه کوتاهاند، در ظاهر ساده و روزمره، اما در عمق خود حامل رنجها و ایستادگیهاییاند که در زیست زنان جاری است.
فریبا وفی نویسندهایست که بیش و پیش از هر چیز با صدای زنانهاش شناخته میشود؛ نه صدایی که نمایندهی قشر خاصی از زنان باشد، بلکه صدایی که از درون میجوشد، پر از لکنتها، ترسها، وسوسهها و فروخوردگیها. این همان ویژگیست که او را به نویسندهای شاخص تبدیل کرده است: وفی نوشتن از “زن بودن” را بلد است. صدای زنان داستانهایش، کمادعا، گوشهگیر و تودارند، اما درست به همین دلیل است که به جان خواننده مینشینند.
او از احساسات مینویسد؛ احساساتی که شاید در نگاه اول ناموزون، پراکنده و بیساختار به نظر برسند، اما در واقع با دقتی بالا درهم تنیده شدهاند. گاهی بهشیوهی جریان سیال ذهن، گاهی از دل مکثی ساده در آشپزخانه یا گفتوگویی خسته با همسری خاموش، و گاهی فقط در نگاه زنی به زنی دیگر. این پراکندگی احساسی، اگرچه ممکن است مرز داستان را از فرمهای کلاسیک جدا کند، اما دقیقاً همانچیزیست که آن را درگیرکننده و راستگو میسازد. وفی به ما نمیگوید که این احساسات «چطور» باید باشند، فقط نشانمان میدهد که «هستند».
با اینحال، فریبا وفی درگیر ضعفهایی تکرارشونده نیز هست؛ از جمله شخصیتپردازیهای یکنواخت و تکراری. در بسیاری از داستانهایش، زنان شباهتی غریب به یکدیگر دارند؛ انگار همهشان خودِ نویسندهاند. زنانی با اضطرابی پنهان، سکوتی فروخورده، نارضایتیهایی که هیچوقت به نقطهی جوش نمیرسند. این همسانی گاه به یکنواختی کشیده میشود و مخاطب را از تجربهی چهرهای تازه در هر داستان محروم میسازد. مخاطب پس از خواندن چند داستان، احساس میکند همهی زنان یکیاند؛ یا شاید همه، «فریبا وفی»اند.
یکی دیگر از نقاط ضعف مهم داستانهای او، پایانبندیهاست. اغلب داستانها بهگونهای خاتمه مییابند که نه نقطهای برای تأمل میسازند، نه گرهی را باز میکنند. گاهی بهقدری بیصدا و بیحادثه تمام میشوند که بهنظر میرسد نویسنده نه تنها علاقهای به پایانبندی ندارد، بلکه خود نیز از پایانپذیری طفره میرود. این گرچه ممکن است بازتابی از زندگی واقعی باشد، اما در قالب داستانی کوتاه، به تجربهای ناقص تبدیل میشود.
با تمام اینها، در راه ویلا مجموعهایست ارزشمند، بهویژه در زمینهی ادبیات زنان ایران. وفی بیش از آنکه قصهگو باشد، ناظر است. ناظری دقیق بر تاروپود درونی زنانی که صدایشان نه بلند است، نه خشمگین، اما اگر گوش بدهی، عمیق و ماندگارند.
نقل قولهای این چنینی زیاد است که میگویند:«درخواب دیدهام که حضرت عباس سراغم آمد و هدایتم کرد.»
من هفده سال از عمر خود را در هیئت گذراندهام. با فضای آن آشنا هستم؛ آن زمان که باورهایم جور دیگری بود قلبم را میگذاشتم آن وسط و همراهی میکردم اما سوال هم داشتم. سالها حضور در چنین فضاهایی، مرا به حدس و گمانهایی رسانده است که مراسم عزاداری محرم، فراتر از آنچیزیست که در ظاهر به نظر میرسد. امروز، عزاداریهای محرم در بسیاری از موارد نه صرفاً یک حزن اسلامی، بلکه ابزاری برای بازنمایی دردهای یک جامعهی سرکوبشدهاند.
در سالهای اخیر، جمهوری اسلامی تلاش کرده است تا این آیین را به ابزار تبلیغاتی و ایدئولوژیک خود بدل کند. شور و اشک مردم، نه برای اصلاح امور، بلکه برای تقویت انفعال آنان بهکار گرفته میشود.
دقیقتر بررسی کنیم. یکی از مفاهیمی که در این زمینه میتواند روشنگر باشد، پدیدهایست به نام پاریدولیا (Pareidolia). پاریدولیا یعنی دیدن یک واقعه و تصویر مشهور در چیزهای نامرتبط. مثلا دیدن عکس فلان بازیگر روی ترک کاشی. این پدیده، وقتی با احساسات و فشارهای شدید اجتماعی ترکیب میشود، در سطحی ناخودآگاه موجب شکلگیری باورهایی میشود که فرد در آنها نشانههایی از رهایی، نجات یا معجزه میبیند. بنابراین، وقتی انسانی در وضعیت اقتصادی و اجتماعی دشوار قرار دارد، وقتی راهی برای اعتراض یا بهبود شرایط ندارد، طبیعتاً به جایی پناه میبرد که دستکم احساس شنیده شدن و امیدواری در آن وجود داشته باشد. هیئت، برای بسیاری، به چنین پناهگاهی بدل شده است.
خاطرات متعددی که مردم از نجات یافتن، شفا گرفتن، یا «حاجت روا شدن» به واسطهی امام حسین روایت میکنند، در بسیاری از اوقات، بیشتر از اینکه نشاندهنده نیرویی ماورایی باشند، بازتابی از نیاز روانی انسان به رهایی و نجات هستند. فقر، نابرابری، ناامنی، فشارهای اجتماعی، و نبود ساختارهای حمایتگر، انسان را به سوی چنین باورهایی سوق میدهد که در آنها امکان گریستن، پناه بردن و تخلیهی روانی فراهم باشد.
در این میان، عزاداری محرم، شاید آنقدر که ما تصور میکنیم عزاداری برای ۷۰ نفر از کشتهشدگان تاریخ نباشد؛ بلکه طلب کمک است. و البته بخشش بابت چیزهای غیراخلاقی که که در اسلام «حرامات» نامبرده شدهاند. انگار ما کسی را میخواهیم که توان عفو خود ما را به خودمان بدهد. گریه بر امام حسین، گاهی نه برای مصیبت ایشان، بلکه برای دردهای شخصی و اجتماعی جاری میشود؛ برای زندگیای که تحملناپذیر شده، برای دنیایی که عدالت در آن گم شده است. در این معنا، عزاداری در محرم، تبدیل به تجربهای روانی و اجتماعی برای مقابله با فشارها شده است. اما مشکل از جایی آغاز میشود که نظام سیاسی، با درک این نیاز عمومی، تلاش میکند تا این مراسم را به جای ابزاری برای آگاهیبخشی، به ابزاری برای تشدید وابستگی و تداوم سرکوب تبدیل کند. دقیقا به همین خاطر است که هیئت تبدیل به عزاخانه شده! نه جایی برای فهمیدن معنای قصه کربلا.
امروز، جامعهای که نیاز به گریه دارد، نیاز به قصه دارد. نیاز به معجزهای که به او وعدهی پایان درد بدهد.ما در فقدان عدالت، در غیاب امکانات درمان روان، در بستر انکار رنج جمعی، به روایتهایی پناه بردهایم که در آنها امکان تسکین یافت میشود. اما این روایتها، در بلندمدت، اگر باعث گمشدگی انسان شود و به آگاهی منجر نشوند، تنها در خدمت همان سیستمی قرار میگیرند که این رنج را رقم زده است.
حسین بنعلی برای مردم، به نماد نجات بدل شده، نه صرفاً به خاطر آنچه که بود، بلکه به خاطر آنچه که مردم در او دیدهاند؛ تصویری که اغلب نه از شناخت تاریخی، بلکه از نیاز روانی برخاسته است. و در این نیاز، هرچه جامعه بیشتر رنج میکشد، بیشتر به آن پناه میبرد، و هرچه بیشتر پناه میبرد، آسیبپذیرتر و منفعلتر میشود.
ما در چرخهای گرفتار شدهایم: چرخهای از رنج، گریه، امیدواری، و تداوم رنج. و نخستین گام برای شکستن این چرخه، شاید بازنگری در نسبت خود با این آیین، و شناخت دقیقتر ریشههای روانی و اجتماعی آن باشد.
من هفده سال از عمر خود را در هیئت گذراندهام. با فضای آن آشنا هستم؛ آن زمان که باورهایم جور دیگری بود قلبم را میگذاشتم آن وسط و همراهی میکردم اما سوال هم داشتم. سالها حضور در چنین فضاهایی، مرا به حدس و گمانهایی رسانده است که مراسم عزاداری محرم، فراتر از آنچیزیست که در ظاهر به نظر میرسد. امروز، عزاداریهای محرم در بسیاری از موارد نه صرفاً یک حزن اسلامی، بلکه ابزاری برای بازنمایی دردهای یک جامعهی سرکوبشدهاند.
در سالهای اخیر، جمهوری اسلامی تلاش کرده است تا این آیین را به ابزار تبلیغاتی و ایدئولوژیک خود بدل کند. شور و اشک مردم، نه برای اصلاح امور، بلکه برای تقویت انفعال آنان بهکار گرفته میشود.
دقیقتر بررسی کنیم. یکی از مفاهیمی که در این زمینه میتواند روشنگر باشد، پدیدهایست به نام پاریدولیا (Pareidolia). پاریدولیا یعنی دیدن یک واقعه و تصویر مشهور در چیزهای نامرتبط. مثلا دیدن عکس فلان بازیگر روی ترک کاشی. این پدیده، وقتی با احساسات و فشارهای شدید اجتماعی ترکیب میشود، در سطحی ناخودآگاه موجب شکلگیری باورهایی میشود که فرد در آنها نشانههایی از رهایی، نجات یا معجزه میبیند. بنابراین، وقتی انسانی در وضعیت اقتصادی و اجتماعی دشوار قرار دارد، وقتی راهی برای اعتراض یا بهبود شرایط ندارد، طبیعتاً به جایی پناه میبرد که دستکم احساس شنیده شدن و امیدواری در آن وجود داشته باشد. هیئت، برای بسیاری، به چنین پناهگاهی بدل شده است.
خاطرات متعددی که مردم از نجات یافتن، شفا گرفتن، یا «حاجت روا شدن» به واسطهی امام حسین روایت میکنند، در بسیاری از اوقات، بیشتر از اینکه نشاندهنده نیرویی ماورایی باشند، بازتابی از نیاز روانی انسان به رهایی و نجات هستند. فقر، نابرابری، ناامنی، فشارهای اجتماعی، و نبود ساختارهای حمایتگر، انسان را به سوی چنین باورهایی سوق میدهد که در آنها امکان گریستن، پناه بردن و تخلیهی روانی فراهم باشد.
در این میان، عزاداری محرم، شاید آنقدر که ما تصور میکنیم عزاداری برای ۷۰ نفر از کشتهشدگان تاریخ نباشد؛ بلکه طلب کمک است. و البته بخشش بابت چیزهای غیراخلاقی که که در اسلام «حرامات» نامبرده شدهاند. انگار ما کسی را میخواهیم که توان عفو خود ما را به خودمان بدهد. گریه بر امام حسین، گاهی نه برای مصیبت ایشان، بلکه برای دردهای شخصی و اجتماعی جاری میشود؛ برای زندگیای که تحملناپذیر شده، برای دنیایی که عدالت در آن گم شده است. در این معنا، عزاداری در محرم، تبدیل به تجربهای روانی و اجتماعی برای مقابله با فشارها شده است. اما مشکل از جایی آغاز میشود که نظام سیاسی، با درک این نیاز عمومی، تلاش میکند تا این مراسم را به جای ابزاری برای آگاهیبخشی، به ابزاری برای تشدید وابستگی و تداوم سرکوب تبدیل کند. دقیقا به همین خاطر است که هیئت تبدیل به عزاخانه شده! نه جایی برای فهمیدن معنای قصه کربلا.
امروز، جامعهای که نیاز به گریه دارد، نیاز به قصه دارد. نیاز به معجزهای که به او وعدهی پایان درد بدهد.ما در فقدان عدالت، در غیاب امکانات درمان روان، در بستر انکار رنج جمعی، به روایتهایی پناه بردهایم که در آنها امکان تسکین یافت میشود. اما این روایتها، در بلندمدت، اگر باعث گمشدگی انسان شود و به آگاهی منجر نشوند، تنها در خدمت همان سیستمی قرار میگیرند که این رنج را رقم زده است.
حسین بنعلی برای مردم، به نماد نجات بدل شده، نه صرفاً به خاطر آنچه که بود، بلکه به خاطر آنچه که مردم در او دیدهاند؛ تصویری که اغلب نه از شناخت تاریخی، بلکه از نیاز روانی برخاسته است. و در این نیاز، هرچه جامعه بیشتر رنج میکشد، بیشتر به آن پناه میبرد، و هرچه بیشتر پناه میبرد، آسیبپذیرتر و منفعلتر میشود.
ما در چرخهای گرفتار شدهایم: چرخهای از رنج، گریه، امیدواری، و تداوم رنج. و نخستین گام برای شکستن این چرخه، شاید بازنگری در نسبت خود با این آیین، و شناخت دقیقتر ریشههای روانی و اجتماعی آن باشد.
#معرفی_فیلم
Casino
ببینیم یا نه؟ بله!
فیلم اسکورسیزی فقط یک جمله رو میخواد بگه
“No one stays at the top forever”
“کازینو” یه فیلم گنگستری شیک و خشنه از مارتین اسکورسیزی که میره سراغ دنیای واقعی پشت پرده لاسوگاس. داستان یه کارشناس شرطبندیه به اسم “ایس” راستین (با بازی رابرت دنیرو) که مافیا میفرستتش اونجا تا یه کازینوی بزرگ رو اداره کنه. اولش همهچی عالی پیش میره، ولی کمکم با ورود بهترین دوست روانیاش (جو پشی) و زنی بهظاهر بیخطر (شارون استون)، همهچی بههم میریزه.
اگر نخوام بگم بینقص ولی یکی از کمنقصترینها و بهترین فیلمها بود. با تدوینها و فیلمبرداریهای عجیبغریب و خوب. روایت چند لایه فوقالعاده و ضربآهنگی که از دور کسل کننده شاید باشه ولی هییییچوقت خستتون نمیکنه.
از دستش ندید.
Casino
ببینیم یا نه؟ بله!
فیلم اسکورسیزی فقط یک جمله رو میخواد بگه
“No one stays at the top forever”
“کازینو” یه فیلم گنگستری شیک و خشنه از مارتین اسکورسیزی که میره سراغ دنیای واقعی پشت پرده لاسوگاس. داستان یه کارشناس شرطبندیه به اسم “ایس” راستین (با بازی رابرت دنیرو) که مافیا میفرستتش اونجا تا یه کازینوی بزرگ رو اداره کنه. اولش همهچی عالی پیش میره، ولی کمکم با ورود بهترین دوست روانیاش (جو پشی) و زنی بهظاهر بیخطر (شارون استون)، همهچی بههم میریزه.
اگر نخوام بگم بینقص ولی یکی از کمنقصترینها و بهترین فیلمها بود. با تدوینها و فیلمبرداریهای عجیبغریب و خوب. روایت چند لایه فوقالعاده و ضربآهنگی که از دور کسل کننده شاید باشه ولی هییییچوقت خستتون نمیکنه.
از دستش ندید.
هر چیزی قانونی داره.
هر قانونی استثنائی داره.
هر استثنائی تبدیل به قانون میشه.
- شهر خدا
هر قانونی استثنائی داره.
هر استثنائی تبدیل به قانون میشه.
- شهر خدا
تایپ شده توسط جی پی تی :
چرا نباید داخل رمان هایلایت یا یادداشتنویسی کنیم؟
1. از بین رفتن حس ناب خواندن:
• خواندن رمان یک تجربه عاطفی و روانی پیوسته است. هایلایت کردن یا یادداشتنویسی باعث میشود این جریان قطع شود و غرقشدن در روایت دچار وقفه شود.
2. لطمه زدن به کتاب:
• اگر کتاب را با خودکار، ماژیک یا مداد خطخطی کنیم، ارزش فیزیکی و ظاهریاش پایین میآید، مخصوصاً اگر کتابی نایاب، هدیه یا قرضی باشد.
3. آسیب به تجربههای بعدی:
• اگر در آینده بخواهید دوباره کتاب را بخوانید، خطوط هایلایتشده یا یادداشتها ممکن است ذهنتان را هدایت کنند و اجازه ندهند دوباره با کتاب به شکلی تازه مواجه شوید.
4. بیاحترامی به اثر (بهویژه در آثار ادبی کلاسیک):
• بسیاری معتقدند که آثار ادبی باید با احترام برخورد شوند. دخالت ما در متن با نوشتن یا علامتگذاری، نوعی تجاوز به “حریم خودبسندهی” اثر است.
5. محدودکردن تفسیر:
• اگر شما معنای خاصی از جملهای برداشت کردهاید و آن را یادداشت کردید، ممکن است برداشتهای دیگر را در آینده نادیده بگیرید یا از کشف معانی تازه باز بمانید.
چرا نباید داخل رمان هایلایت یا یادداشتنویسی کنیم؟
1. از بین رفتن حس ناب خواندن:
• خواندن رمان یک تجربه عاطفی و روانی پیوسته است. هایلایت کردن یا یادداشتنویسی باعث میشود این جریان قطع شود و غرقشدن در روایت دچار وقفه شود.
2. لطمه زدن به کتاب:
• اگر کتاب را با خودکار، ماژیک یا مداد خطخطی کنیم، ارزش فیزیکی و ظاهریاش پایین میآید، مخصوصاً اگر کتابی نایاب، هدیه یا قرضی باشد.
3. آسیب به تجربههای بعدی:
• اگر در آینده بخواهید دوباره کتاب را بخوانید، خطوط هایلایتشده یا یادداشتها ممکن است ذهنتان را هدایت کنند و اجازه ندهند دوباره با کتاب به شکلی تازه مواجه شوید.
4. بیاحترامی به اثر (بهویژه در آثار ادبی کلاسیک):
• بسیاری معتقدند که آثار ادبی باید با احترام برخورد شوند. دخالت ما در متن با نوشتن یا علامتگذاری، نوعی تجاوز به “حریم خودبسندهی” اثر است.
5. محدودکردن تفسیر:
• اگر شما معنای خاصی از جملهای برداشت کردهاید و آن را یادداشت کردید، ممکن است برداشتهای دیگر را در آینده نادیده بگیرید یا از کشف معانی تازه باز بمانید.
#معرفی_فیلم
You
ببینیم یا نه؟ فقط سه فصل اول!
سریالی که خیلی سر و صدا کرد موقع پخشش. شاید بتونم بگم تو ژانر خودش یعنی جنایی-عاشقانه یکی از بهترینهاست. با اون عشقهای وسواسگونه و جنایتها و قتلهای وحشیانه یه تضاد فوقالعاده ساخته میشه.
سریال مونولوگهای درونی داره که باید بگم عجب مونولوگهایی! و اصلا انقدر ظریف و دوستداشتنی نوشته شدن که من رو سمت خودش کشوند تا بشینم و ببینم تو ذهن شخصیت اصلی چی میگذره.
اما از فصل چهار انگار دیگه داستان دست کتابی که ازش اقتباس شده بود؛ نبود. بلکه نتفلیکس وارد بازی شده و حالا قصد داره افکار خودش رو داخل سریال زورکی جا کنه و عجب نزول و سقوطی داشت فصل پنجم. انگار هرچی جلوتر میرفت ما از اون جهان منسجم اولیه فاصله میگرفتیم و با یک فاجعه مواجه میشدیم.
سه فصل اول رو ببینید و این ژانر و سریال خاص رو دوستداشتنی بدونید اما فصل چهارم و پنجم اصلا ارزش دیدن نداشتند.
You
ببینیم یا نه؟ فقط سه فصل اول!
سریالی که خیلی سر و صدا کرد موقع پخشش. شاید بتونم بگم تو ژانر خودش یعنی جنایی-عاشقانه یکی از بهترینهاست. با اون عشقهای وسواسگونه و جنایتها و قتلهای وحشیانه یه تضاد فوقالعاده ساخته میشه.
سریال مونولوگهای درونی داره که باید بگم عجب مونولوگهایی! و اصلا انقدر ظریف و دوستداشتنی نوشته شدن که من رو سمت خودش کشوند تا بشینم و ببینم تو ذهن شخصیت اصلی چی میگذره.
اما از فصل چهار انگار دیگه داستان دست کتابی که ازش اقتباس شده بود؛ نبود. بلکه نتفلیکس وارد بازی شده و حالا قصد داره افکار خودش رو داخل سریال زورکی جا کنه و عجب نزول و سقوطی داشت فصل پنجم. انگار هرچی جلوتر میرفت ما از اون جهان منسجم اولیه فاصله میگرفتیم و با یک فاجعه مواجه میشدیم.
سه فصل اول رو ببینید و این ژانر و سریال خاص رو دوستداشتنی بدونید اما فصل چهارم و پنجم اصلا ارزش دیدن نداشتند.
شما لباس ویژهای پوشیدید که از دید شما زیباترین لباس دنیاست و از دید تمام مردم دنیا جز شما زشتترین لباس دنیاست.
Anonymous Poll
75%
شما زیباترین لباس دنیا رو پوشیدید.
25%
شما زشتترین لباس دنیا رو پوشیدید.