Forwarded from A cup of coffee,me and you
علی اکبر صادقی
هنرمند نوگرای سورئالیسم
هنرمند نوگرای سورئالیسم
میدونم تا یکسال همین کابوس ادامه داره
اما مجبورم به ادامه دادن
اینکه از مدرسه بیای
وقت کمی برای استراحت داشته باشی
و بعد تا شبت رو بذاری برای درس خوندن
وقت هیچ چیزی هم نداشته باشی
حقیقتا کابوسه!
اما مجبورم به ادامه دادن
اینکه از مدرسه بیای
وقت کمی برای استراحت داشته باشی
و بعد تا شبت رو بذاری برای درس خوندن
وقت هیچ چیزی هم نداشته باشی
حقیقتا کابوسه!
او بیست دقیقه برای جدایی معشوقش بعد از دو سال اشک ریخت
بعد از آن اشکهایش را پاک کرد
و دنبال معشوقی جدید گشت
انگار نه انگار سالهای سال خاطرات را پشت سر گذاشته
بعد از آن اشکهایش را پاک کرد
و دنبال معشوقی جدید گشت
انگار نه انگار سالهای سال خاطرات را پشت سر گذاشته
بنده ی خدا
چی راجع به من فکر کردی
من همین الانم عروسک مورد علاقمو ازم بگیرن افسرده میشم!
چی راجع به من فکر کردی
من همین الانم عروسک مورد علاقمو ازم بگیرن افسرده میشم!
معکوس
بنده ی خدا چی راجع به من فکر کردی من همین الانم عروسک مورد علاقمو ازم بگیرن افسرده میشم!
اصلا بخاطر همین چیزا هنوز نویسنده ام
یکی از جذاب ترین قسمتای زندگیم عضو بودن تو چنلاییه که کلا دوتا ممبر داره و من ادمینش نیستم
درصد خیلیییییی کمی از ادما با این موضوع کنار میان ک ی چیزی بوده تموم شده رفته
Forwarded from Lunatic
به آدمای خوشحال نمیتونم اعتماد کنم.
اینا یه جای کارشون میلنگه وگرنه منطقی نیست!
اینا یه جای کارشون میلنگه وگرنه منطقی نیست!
من تازه دارم میفهمم اوضاع آدما چقدر احمقانه و داغونه
اونایی که دور خودم بودن(مثل شماها) خیلی آدم حسابی بودن که من انقدر دیر دارم میفهمم
اونایی که دور خودم بودن(مثل شماها) خیلی آدم حسابی بودن که من انقدر دیر دارم میفهمم
گاهی با آبنباتی که از مغازه سر کوچه میگیرم بیشتر از کودکی دوساله خوشحالم. از طرفی مثل نوزاد تازه متولد شده حتی اگر مرگ مادرم جلوی چشمم بیاید بازهم نمیدانم چرا گریه میکنم. ولی برای او نیست.
لبهای خشکم خشکتر میشود و تشنه ی شادی هستم.
مردمک چشمم تو را میبلعند.
من حتی از غم زیبای خود ناآگاهم. از خود و از هرچه که هست ناآگاهم. و پوست میاندازد روحم برای دوام آوردن.
شکستن استخوانهای ذهنم بیصداست و فلجترین ذهن را در این پیست دوندگی انسانها دارم.
این چه حال و روز مرگباری است؟
لبهای خشکم خشکتر میشود و تشنه ی شادی هستم.
مردمک چشمم تو را میبلعند.
من حتی از غم زیبای خود ناآگاهم. از خود و از هرچه که هست ناآگاهم. و پوست میاندازد روحم برای دوام آوردن.
شکستن استخوانهای ذهنم بیصداست و فلجترین ذهن را در این پیست دوندگی انسانها دارم.
این چه حال و روز مرگباری است؟