معکوس
761 subscribers
830 photos
41 videos
46 files
131 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
Forwarded from زَردِقَـــناری (The_B3)
«همینه که هست» به نظرم بدترین جمله ایه که انسان استفاده کرده.
اما بدتر از اینکه چوب تو آستینت کنن و بگن همینه که هست؛ اینه که چوب توی آستینت باشه و به خودت بگی خب همینه که هست.
#معرفی_فیلم

The last of us سریال

ببینیم یا نه؟(فصل اول رو بله و فصل دوم رو نه)

ترجیح می‌دم بخاطر گویش آقای ملکی و کمبود وقت خودم شما رو ارجاع بدم به نقد ایشون: https://t.me/OnefilmOnelife/13955
البته که ایرادات ریزی هم نقد ایشون داره ولی به هر حال خیلی خوب و مناسبه و باهاشون ۹۰ درصد هم‌نظرم.

اما خیلی خلاصه اگر نظر خودم رو می‌خواید بدونید
واقعا لست آف چه آسی؟ بعد از شاهکار فصل اول این چه نکبتی بود که به عنوان فصل دو بهمون دادید؟ این چه خروج از روایت و اوضاع نابسامان و ناهنجاری بود؟
از اون فصل اول عالی چه‌طور به چنین فصل دو نکبتی رسیدید؟

پ.ن: من با انتخاب شدن بلا رمزی مشکل دارم. نه با چهره خود شخص بلا رمزی. و البته! بازیگری بلا رمزی یکی از بدترین بازیگری‌هایی بود که دیدم.
اگه تلاش کردی ولی شکست خوردی، تبریک میگم؛ چون انسان‌هایی وجود دارن که حتی تلاش هم نمیکنن‌.
Forwarded from Sora
توی مستند جمعه‌های فرهاد که بی‌بی‌سی ساخته، یه لحظه هست که فرهاد بعد از اولین اجراش تو سال ۱۳۷۳ بعد از سال‌ها سکوت به‌جای قدردانی یا خوشحالی، غمگین صحنه رو ترک می‌کنه. حتی از تماشاگرایی که بعد اون‌همه سال برای دیدنش اومده بودن تشکر نمی‌کنه. بعدها، وقتی یکی از برگزارکننده‌های کنسرت ازش می‌پرسه چرا اون‌قدر ناراحت بود یه جواب تلخ می‌ده: وقتی «یک شب مهتاب» رو اجرا کردم، مردم به‌خاطر ریتمش شروع کردن به دست زدن و پا کوبیدن. ولی این آهنگ اصلاً برای شادی نیست. و همون‌جا فهمیدم که این‌ها مخاطبان من نیستن.

و راستش این روزا هم خیلی‌ها موسیقی رو به‌خاطر اعتباری که خواننده داره گوش می‌دن، نه به‌خاطر چیزی که خونده می‌شه. براشون مهم نیست چی گفته می‌شه، مهم اینه که کی داره می‌گه. آهنگ رو هنوز نشنیده‌ن و می‌گن «وای فلانیه! شاهکاره!» و مخاطبا برای خود اثر بهش بها نمی‌دن.
این هم برای هنرمند تلخه، هم برای هنر.

پ.ن: این داستان منو یاد زنده‌یاد هادی پاکزاد انداخت. یکی دیگه از اون آدمایی که حرفش رو کمتر کسی فهمید.
به نظرم زندگی وقتی قشنگه که من به اینکه چی قشنگه فکر نکنم.
بی‌آرمانی زیباتر از هر آرمانیه
نقد و بررسی من
کتاب طعم گس خرمالو | زویا پیرزاد

مجموعه‌داستان طعم گس خرمالو از زویا پیرزاد، یکی از نمونه‌های درخشان روایت‌پردازی در ادبیات معاصر فارسی‌ست؛ نه به خاطر هیجان، نه به خاطر شوک یا اتفاق‌های دراماتیک، بلکه دقیقاً به خاطر لطافت، سکوت، و حرکت زیرپوستی احساسات انسانی.
کتاب با روایتی به‌ظاهر ساده جلو می‌آید، اما زیر لایه‌ی کلمات، دنیایی از شخصیت‌سازیِ دقیق و بی‌رحمانه پنهان است.
زویا پیرزاد مثل کسی می‌نویسد که آدم‌ها را خوب دیده، خوب شنیده، و به جایشان زندگی کرده.
شخصیت‌ها از دل دیالوگ‌ها ساخته می‌شوند، نه از توضیح دادن یا معرفی خشک. یک جمله‌ی کوتاه، یک نگاه، یا حتی یک طعنه‌ی ساده، کافی‌ست تا ما بفهمیم این آدم کیست، چه گذشته‌ای دارد، و چه دردی زیر پوستش راه می‌رود.
پیرزاد استاد شخصیت‌پردازی بی‌سروصدا است. حتی شخصیت‌های فرعی، مثل شوهرها، همسایه‌ها، مادرشوهرها یا بچه‌ها، با چند خط دیالوگ، به آدم‌هایی واقعی و ماندگار تبدیل می‌شوند.
تمام داستان‌ها، بدون آن‌که شعاری باشند، از دل زندگی روزمره‌ی زن ایرانی سر برمی‌آورند.
هیچ‌کدام درباره‌ی «مسئله‌ی زن» به‌طور مستقیم نیستند، اما همه‌شان به شکل آرام و پیوسته، پرده از روی موقعیت خاکستری زن در جامعه‌ی ایران کنار می‌زنند.
این زن‌ها نه قهرمان‌اند، نه قربانی، اما همیشه دارند بار چیزی را می‌کشند.
پیرزاد در این کتاب نه به زن مطلقه شعار می‌دهد، نه به زن شاغل امید کاذب. او فقط نگاه می‌کند و ثبت می‌کند. و همین ثبتِ صادقانه، خودش نقدی ریشه‌دار است.
نگاه پیرزاد را می‌توان فمنیسم لطیف و پخته نامید.
او نمی‌خواهد جای مرد و زن را عوض کند یا مشت بکوبد روی میز، این ایده را به خوبی در داستان «ساز دهنی» به ما فهماند بلکه نشان می‌دهد چطور ساختارهای عادی، زن را آرام‌آرام نادیده می‌گیرند. یا مردها قربانی فرهنگ می‌شوند.
خواننده وقتی این داستان‌ها را می‌خواند، نه با خشم، بلکه با اندوهی درونی به این فکر می‌افتد که جایگاه واقعی زن در این جامعه‌ی خاکستری کجاست؟

اگرچه داستان‌ها به‌شدت قابل لمس و تأثیرگذارند، اما باید پذیرفت که بیش از حد به زمان و مکان خودشان وابسته‌اند.
این زن‌ها، این خانه‌ها، این رابطه‌ها، به‌شدت ایرانی‌اند.
برای خواننده‌ای که بیرون از این فرهنگ ایستاده، یا حتی مربوط به فرهنگ صدسال قبل یا صد سال آینده است ممکن است بسیاری از ظرایف داستان‌ها نامفهوم، یا کم‌اهمیت جلوه کند.
از این نظر، کتاب بیشتر یک آینه‌ی دقیق برای جامعه‌ی ایرانی‌ دهه هفتاد و گاهی ۸۰ است تا اثری جهان‌شمول.

اسم کتاب کاملاً با محتوایش هم‌راستاست.
همه‌چیز در این مجموعه، مثل طعم گس خرمالوست.
Forwarded from معکوس (ننویسنده)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر هنر باشد، گلوله پیش از آن‌که از لوله بیرون بپرد، در لای شعری گیر می‌افتد.
اگر هنر باشد، دستانی که قرار است مشت شوند، روی بوم نقاشی مکث می‌کنند.
اگر هنر باشد، خشم، پیش از آن‌که به آتش بدل شود، در آوای یک ساز، فرو می‌ریزد.
این جهان آینه شکل با هنر نمی‌شکند. فاجعه‌ها سکوت می‌کنند.
پیام های پاک شده و ناشناس رو به اینجا فوروارد میکنم

https://t.me/+rLJiXPeTyjkxOGNk
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معکوس
Photo
#معرفی_فیلم

The seventh continent

ببینیم یا نه؟ بله.

فیلم به یک موضوع اشاره دارد. مرگ نه پایان، بلکه راه فرار است.

فیلم تجربه‌ای‌ست سرد، بی‌رحم و تلخ از فروپاشی‌. هانکه در این فیلم نه قصه‌ای تعریف می‌کند و نه به شیوه‌ی متعارف گره‌گشایی دارد؛ او تنها دوربینی در دست می‌گیرد و با آن روایت می‌کند. اما همین «فقط فیلم‌برداری»، بدل می‌شود به پررنگ‌ترین ابزار قصه‌گویی. گویی هر کات، هر قاب، هر زاویه، و هر تکرار در میزانسن‌ها، هزاران بار داستان این خانواده را برایمان بازگو می‌کند. دوربین از گفتن عبور می‌کند، به دیدن می‌رسد، و بعد از آن به حس کردن.
با نگاهی دقیق‌تر، درمی‌یابیم که روایت نه از بیرون، بلکه از درون آغاز می‌شود. فیلم پله‌پله بالا نمی‌رود، اوج و فرود نمی‌سازد، چون اساساً با روایتی غیرخطیِ دروغینِ آشنا طرف نیستیم. اینجا خود زندگی‌ست، بی‌هیجان و در ظاهر بی‌درام. اما در دل همین روزمرّگی ماشینی، دردهایی پنهان است که کم‌کم سرازیر می‌شوند و آرام آرام مخاطب را خُرد می‌کنند.
هانکه به شکل بی‌رحمانه‌ای اضطراب را در قاب‌ها تزریق می‌کند؛ سکوت‌های ممتد، صدای دستگاه‌ها، تکرار روزمرگی، همه نوعی فشار درونی می‌سازند. گویی جهان به شکل خاموشی روی شانه‌ی این خانواده افتاده است و لحظه‌ای رهایشان نمی‌کند. در ظاهر هیچ چیز غلط نیست، اما حس می‌کنیم چیزی به شدت اشتباه است. اضطرابی که در لایه‌های زیرین روایت حرکت می‌کند، آن‌قدر طبیعی‌ست که انگار از درون خود ما برمی‌خیزد. و اینجاست که فیلم، نه فقط به تماشاگر، که به وجودش نفوذ می‌کند.
پایان فیلم، ضربه‌ای‌ست سنگین، اما نه ناگهانی. مرگی که از همان قاب‌های ابتدایی شروع شده بود، بالاخره چهره‌اش را نشان می‌دهد. مرگی داوطلبانه، نه از سر افسردگی یا جنون، بلکه نوعی انتخاب آگاهانه برای گریز. گریز از چرخه‌ی تکراری کار، پول، ظاهر، قواعد اجتماعی و قراردادهای تهی از معنا. حتی در این داستان دختربچه کوچک آن‌ها نیز مرگ را با آغوش باز پذیرفته! اما این آزادی، بهایی دارد؛ بهای آن، از دست دادن همه‌چیز است. شما می‌توانید این موضوع را به سادگی در سکانس دورریختن تمام سرمایه در توالت فرنگی ببینید. آزادی در این فیلم نه پایان رنج، بلکه نفیِ تمام جهان است. نوعی خودکشی وجودی. و وقتی فیلم تمام می‌شود، بیننده با حس خردشدگی و اضطرابی عمیق تنها می‌ماند.
فیلم نقدی‌ست بر زندگی مدرن، اما فراتر از آن، تراژدی انسان مدرنی‌ست که دیگر نه شور زندگی دارد، نه امید به تغییر، نه ایمانی به ساختن.
Hishki Kamel Nist (Clean)
Shemrooni & Rokh
امیدوارم یک بار بشر عقلش برسه و بفهمه بخاطر تصمیم چهارتا حرومزاده سیاست‌مدار نباید خودش رو بدبخت کنه
معکوس
Fadaei – Mohajer
شهروند معرکه
در بند جبر
با یه لبخند تلخی که انگار
زیادیه گردن به سر
نه سیاسیه
نه داره پرنده قتل
فقط
مهاجره
پول نداره که بمیره
پیدا نمیشه گور مفتی
مسافره ولی نه مقصد داره نه کوله پشتی
به آغوش باز دریا میرسه بالاخره رود پر پیچ.