#معرفی_فیلم
Blood of Zeus سریال
(انیمه آمریکایی)
ببینیم یا نه؟ بله.
داستان راجع به خدایان یونان باستانه. زئوس که معرف حضور همتون هست تو این سریال پادشاه قدرتمند آسمون و خدای خداهاست و حکومت میکنه و باتدبیره و این چیزا. ولی یه ضعف بزرگ داره! زئوس میخواد با هر زنی که میبینه (تقریبا) بخوابه. این ضعف زئوس باعث میشه که عاشق یه انسان بشه. حاصل این ازدواج یه فرزنده که داستانهای خیلی زیادی رو درپیش داره و من هرچی بگم بیشتر از این اسپویله. یه جورایی کلا زاویه نگاه این قصه نه تنها زئوس، بلکه نشون دادن ضعف و نادرستی خدایانه. بیشتر از اونی که انسانها گناهکار باشن خدایان گناهکارن.
داستان اسطورهای و حماسیطوره اما خستتون نمیکنه و بیش از حد تکراری نیست. جذاب و دوستداشتنیه و برای پر کردن اوقات و چه بسا برای لذت بردن و پشت هم کل سه فصل رو دیدن مناسبه.
پیشنهادش میکنم. انیمه جذابی بود.
Blood of Zeus سریال
(انیمه آمریکایی)
ببینیم یا نه؟ بله.
داستان راجع به خدایان یونان باستانه. زئوس که معرف حضور همتون هست تو این سریال پادشاه قدرتمند آسمون و خدای خداهاست و حکومت میکنه و باتدبیره و این چیزا. ولی یه ضعف بزرگ داره! زئوس میخواد با هر زنی که میبینه (تقریبا) بخوابه. این ضعف زئوس باعث میشه که عاشق یه انسان بشه. حاصل این ازدواج یه فرزنده که داستانهای خیلی زیادی رو درپیش داره و من هرچی بگم بیشتر از این اسپویله. یه جورایی کلا زاویه نگاه این قصه نه تنها زئوس، بلکه نشون دادن ضعف و نادرستی خدایانه. بیشتر از اونی که انسانها گناهکار باشن خدایان گناهکارن.
داستان اسطورهای و حماسیطوره اما خستتون نمیکنه و بیش از حد تکراری نیست. جذاب و دوستداشتنیه و برای پر کردن اوقات و چه بسا برای لذت بردن و پشت هم کل سه فصل رو دیدن مناسبه.
پیشنهادش میکنم. انیمه جذابی بود.
Forwarded from زَردِقَـــناری (The_B3)
«همینه که هست» به نظرم بدترین جمله ایه که انسان استفاده کرده.
اما بدتر از اینکه چوب تو آستینت کنن و بگن همینه که هست؛ اینه که چوب توی آستینت باشه و به خودت بگی خب همینه که هست.
اما بدتر از اینکه چوب تو آستینت کنن و بگن همینه که هست؛ اینه که چوب توی آستینت باشه و به خودت بگی خب همینه که هست.
#معرفی_فیلم
The last of us سریال
ببینیم یا نه؟(فصل اول رو بله و فصل دوم رو نه)
ترجیح میدم بخاطر گویش آقای ملکی و کمبود وقت خودم شما رو ارجاع بدم به نقد ایشون: https://t.me/OnefilmOnelife/13955
البته که ایرادات ریزی هم نقد ایشون داره ولی به هر حال خیلی خوب و مناسبه و باهاشون ۹۰ درصد همنظرم.
اما خیلی خلاصه اگر نظر خودم رو میخواید بدونید
واقعا لست آف چه آسی؟ بعد از شاهکار فصل اول این چه نکبتی بود که به عنوان فصل دو بهمون دادید؟ این چه خروج از روایت و اوضاع نابسامان و ناهنجاری بود؟
از اون فصل اول عالی چهطور به چنین فصل دو نکبتی رسیدید؟
پ.ن: من با انتخاب شدن بلا رمزی مشکل دارم. نه با چهره خود شخص بلا رمزی. و البته! بازیگری بلا رمزی یکی از بدترین بازیگریهایی بود که دیدم.
The last of us سریال
ببینیم یا نه؟(فصل اول رو بله و فصل دوم رو نه)
ترجیح میدم بخاطر گویش آقای ملکی و کمبود وقت خودم شما رو ارجاع بدم به نقد ایشون: https://t.me/OnefilmOnelife/13955
البته که ایرادات ریزی هم نقد ایشون داره ولی به هر حال خیلی خوب و مناسبه و باهاشون ۹۰ درصد همنظرم.
اما خیلی خلاصه اگر نظر خودم رو میخواید بدونید
واقعا لست آف چه آسی؟ بعد از شاهکار فصل اول این چه نکبتی بود که به عنوان فصل دو بهمون دادید؟ این چه خروج از روایت و اوضاع نابسامان و ناهنجاری بود؟
از اون فصل اول عالی چهطور به چنین فصل دو نکبتی رسیدید؟
پ.ن: من با انتخاب شدن بلا رمزی مشکل دارم. نه با چهره خود شخص بلا رمزی. و البته! بازیگری بلا رمزی یکی از بدترین بازیگریهایی بود که دیدم.
Forwarded from Sora
توی مستند جمعههای فرهاد که بیبیسی ساخته، یه لحظه هست که فرهاد بعد از اولین اجراش تو سال ۱۳۷۳ بعد از سالها سکوت بهجای قدردانی یا خوشحالی، غمگین صحنه رو ترک میکنه. حتی از تماشاگرایی که بعد اونهمه سال برای دیدنش اومده بودن تشکر نمیکنه. بعدها، وقتی یکی از برگزارکنندههای کنسرت ازش میپرسه چرا اونقدر ناراحت بود یه جواب تلخ میده: وقتی «یک شب مهتاب» رو اجرا کردم، مردم بهخاطر ریتمش شروع کردن به دست زدن و پا کوبیدن. ولی این آهنگ اصلاً برای شادی نیست. و همونجا فهمیدم که اینها مخاطبان من نیستن.
و راستش این روزا هم خیلیها موسیقی رو بهخاطر اعتباری که خواننده داره گوش میدن، نه بهخاطر چیزی که خونده میشه. براشون مهم نیست چی گفته میشه، مهم اینه که کی داره میگه. آهنگ رو هنوز نشنیدهن و میگن «وای فلانیه! شاهکاره!» و مخاطبا برای خود اثر بهش بها نمیدن.
این هم برای هنرمند تلخه، هم برای هنر.
پ.ن: این داستان منو یاد زندهیاد هادی پاکزاد انداخت. یکی دیگه از اون آدمایی که حرفش رو کمتر کسی فهمید.
و راستش این روزا هم خیلیها موسیقی رو بهخاطر اعتباری که خواننده داره گوش میدن، نه بهخاطر چیزی که خونده میشه. براشون مهم نیست چی گفته میشه، مهم اینه که کی داره میگه. آهنگ رو هنوز نشنیدهن و میگن «وای فلانیه! شاهکاره!» و مخاطبا برای خود اثر بهش بها نمیدن.
این هم برای هنرمند تلخه، هم برای هنر.
پ.ن: این داستان منو یاد زندهیاد هادی پاکزاد انداخت. یکی دیگه از اون آدمایی که حرفش رو کمتر کسی فهمید.
نقد و بررسی من
کتاب طعم گس خرمالو | زویا پیرزاد
مجموعهداستان طعم گس خرمالو از زویا پیرزاد، یکی از نمونههای درخشان روایتپردازی در ادبیات معاصر فارسیست؛ نه به خاطر هیجان، نه به خاطر شوک یا اتفاقهای دراماتیک، بلکه دقیقاً به خاطر لطافت، سکوت، و حرکت زیرپوستی احساسات انسانی.
کتاب با روایتی بهظاهر ساده جلو میآید، اما زیر لایهی کلمات، دنیایی از شخصیتسازیِ دقیق و بیرحمانه پنهان است.
زویا پیرزاد مثل کسی مینویسد که آدمها را خوب دیده، خوب شنیده، و به جایشان زندگی کرده.
شخصیتها از دل دیالوگها ساخته میشوند، نه از توضیح دادن یا معرفی خشک. یک جملهی کوتاه، یک نگاه، یا حتی یک طعنهی ساده، کافیست تا ما بفهمیم این آدم کیست، چه گذشتهای دارد، و چه دردی زیر پوستش راه میرود.
پیرزاد استاد شخصیتپردازی بیسروصدا است. حتی شخصیتهای فرعی، مثل شوهرها، همسایهها، مادرشوهرها یا بچهها، با چند خط دیالوگ، به آدمهایی واقعی و ماندگار تبدیل میشوند.
تمام داستانها، بدون آنکه شعاری باشند، از دل زندگی روزمرهی زن ایرانی سر برمیآورند.
هیچکدام دربارهی «مسئلهی زن» بهطور مستقیم نیستند، اما همهشان به شکل آرام و پیوسته، پرده از روی موقعیت خاکستری زن در جامعهی ایران کنار میزنند.
این زنها نه قهرماناند، نه قربانی، اما همیشه دارند بار چیزی را میکشند.
پیرزاد در این کتاب نه به زن مطلقه شعار میدهد، نه به زن شاغل امید کاذب. او فقط نگاه میکند و ثبت میکند. و همین ثبتِ صادقانه، خودش نقدی ریشهدار است.
نگاه پیرزاد را میتوان فمنیسم لطیف و پخته نامید.
او نمیخواهد جای مرد و زن را عوض کند یا مشت بکوبد روی میز، این ایده را به خوبی در داستان «ساز دهنی» به ما فهماند بلکه نشان میدهد چطور ساختارهای عادی، زن را آرامآرام نادیده میگیرند. یا مردها قربانی فرهنگ میشوند.
خواننده وقتی این داستانها را میخواند، نه با خشم، بلکه با اندوهی درونی به این فکر میافتد که جایگاه واقعی زن در این جامعهی خاکستری کجاست؟
اگرچه داستانها بهشدت قابل لمس و تأثیرگذارند، اما باید پذیرفت که بیش از حد به زمان و مکان خودشان وابستهاند.
این زنها، این خانهها، این رابطهها، بهشدت ایرانیاند.
برای خوانندهای که بیرون از این فرهنگ ایستاده، یا حتی مربوط به فرهنگ صدسال قبل یا صد سال آینده است ممکن است بسیاری از ظرایف داستانها نامفهوم، یا کماهمیت جلوه کند.
از این نظر، کتاب بیشتر یک آینهی دقیق برای جامعهی ایرانی دهه هفتاد و گاهی ۸۰ است تا اثری جهانشمول.
اسم کتاب کاملاً با محتوایش همراستاست.
همهچیز در این مجموعه، مثل طعم گس خرمالوست.
کتاب طعم گس خرمالو | زویا پیرزاد
مجموعهداستان طعم گس خرمالو از زویا پیرزاد، یکی از نمونههای درخشان روایتپردازی در ادبیات معاصر فارسیست؛ نه به خاطر هیجان، نه به خاطر شوک یا اتفاقهای دراماتیک، بلکه دقیقاً به خاطر لطافت، سکوت، و حرکت زیرپوستی احساسات انسانی.
کتاب با روایتی بهظاهر ساده جلو میآید، اما زیر لایهی کلمات، دنیایی از شخصیتسازیِ دقیق و بیرحمانه پنهان است.
زویا پیرزاد مثل کسی مینویسد که آدمها را خوب دیده، خوب شنیده، و به جایشان زندگی کرده.
شخصیتها از دل دیالوگها ساخته میشوند، نه از توضیح دادن یا معرفی خشک. یک جملهی کوتاه، یک نگاه، یا حتی یک طعنهی ساده، کافیست تا ما بفهمیم این آدم کیست، چه گذشتهای دارد، و چه دردی زیر پوستش راه میرود.
پیرزاد استاد شخصیتپردازی بیسروصدا است. حتی شخصیتهای فرعی، مثل شوهرها، همسایهها، مادرشوهرها یا بچهها، با چند خط دیالوگ، به آدمهایی واقعی و ماندگار تبدیل میشوند.
تمام داستانها، بدون آنکه شعاری باشند، از دل زندگی روزمرهی زن ایرانی سر برمیآورند.
هیچکدام دربارهی «مسئلهی زن» بهطور مستقیم نیستند، اما همهشان به شکل آرام و پیوسته، پرده از روی موقعیت خاکستری زن در جامعهی ایران کنار میزنند.
این زنها نه قهرماناند، نه قربانی، اما همیشه دارند بار چیزی را میکشند.
پیرزاد در این کتاب نه به زن مطلقه شعار میدهد، نه به زن شاغل امید کاذب. او فقط نگاه میکند و ثبت میکند. و همین ثبتِ صادقانه، خودش نقدی ریشهدار است.
نگاه پیرزاد را میتوان فمنیسم لطیف و پخته نامید.
او نمیخواهد جای مرد و زن را عوض کند یا مشت بکوبد روی میز، این ایده را به خوبی در داستان «ساز دهنی» به ما فهماند بلکه نشان میدهد چطور ساختارهای عادی، زن را آرامآرام نادیده میگیرند. یا مردها قربانی فرهنگ میشوند.
خواننده وقتی این داستانها را میخواند، نه با خشم، بلکه با اندوهی درونی به این فکر میافتد که جایگاه واقعی زن در این جامعهی خاکستری کجاست؟
اگرچه داستانها بهشدت قابل لمس و تأثیرگذارند، اما باید پذیرفت که بیش از حد به زمان و مکان خودشان وابستهاند.
این زنها، این خانهها، این رابطهها، بهشدت ایرانیاند.
برای خوانندهای که بیرون از این فرهنگ ایستاده، یا حتی مربوط به فرهنگ صدسال قبل یا صد سال آینده است ممکن است بسیاری از ظرایف داستانها نامفهوم، یا کماهمیت جلوه کند.
از این نظر، کتاب بیشتر یک آینهی دقیق برای جامعهی ایرانی دهه هفتاد و گاهی ۸۰ است تا اثری جهانشمول.
اسم کتاب کاملاً با محتوایش همراستاست.
همهچیز در این مجموعه، مثل طعم گس خرمالوست.
Forwarded from معکوس (ننویسنده)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر هنر باشد، گلوله پیش از آنکه از لوله بیرون بپرد، در لای شعری گیر میافتد.
اگر هنر باشد، دستانی که قرار است مشت شوند، روی بوم نقاشی مکث میکنند.
اگر هنر باشد، خشم، پیش از آنکه به آتش بدل شود، در آوای یک ساز، فرو میریزد.
این جهان آینه شکل با هنر نمیشکند. فاجعهها سکوت میکنند.
اگر هنر باشد، دستانی که قرار است مشت شوند، روی بوم نقاشی مکث میکنند.
اگر هنر باشد، خشم، پیش از آنکه به آتش بدل شود، در آوای یک ساز، فرو میریزد.
این جهان آینه شکل با هنر نمیشکند. فاجعهها سکوت میکنند.