#چرک_نویس
امروز که خودم را به این شکل مینویسم هرکس طرز فکری خاص از من دارد. من هم مثل تمام شما از ارتباطاتم شکل میگیرم گرچه بارها تلاش کردم دستان ارتباط گرفتنم را در سنگر جیبم محبوس کنم اما جیبهایم معمولا پاره بود. چیزی که من را اینگونه کرده یک چرکنویس است. بله! من یک چرکنویسم و میگویم که کبود شدن توسط شلاق خودکار یعنی چه!
چهارسال قبل وقتی در بیست خط انسانها را به کتاب تشبیه کردم از دستاوردی که به دست آورده بودم چنان خرسند بودم که انگار توپ عید در چشمانم ترکاندهاند. با خودم از هر زاویهای متن را بررسی میکردم و با چشم میدیدم که کاغذ هم به من نگاه زیبایی میکند و به من افتخار میکند. ماجرا آنجایی جالب میشد که من خودم را قطورترین و خوشجلدترین کتاب میدانستم و برایم مهم بود متنم به عنوان یک کتاب چیست؟ بله! بسیار مهم بود و با ظرافتی عمیق و چشمانی شکاک روی کلماتی که مثل صف مورچهها روبهرویم بودند تمرکز میکردم. صراحتا میگویم دوران احمقانهای بود(البته که هنوز هم هست). با تمام این تفاسیری که برایم مثل برگه چک سفید امضادار بود فهمیدم چرکنویسم. برای دور ریختن آمدهام همانطور که یکی مرا قبلا دور انداخته. جا برای نوشتن چهارخط روی صفحات نامرتب من هست و برگههای بعدی باید سیاه شوند. داستانم نگهداشتنی نیست و باید خودم را در سطل آشغال انسانیت به خواب بزنم.
من چرکنویسم نه بیشتر! حماقت است انسان را به کتاب تشبیه کردن. چه کسی از ته دل حوصله ی خواندن ما را دارد؟ حتی خودمان از اینکه خود را ورق بزنیم متنفریم. مگر برگه ی زیرپا بودن چه اشکالی دارد؟
ما چرکنویسیم. خطخطی و معمولا نامنظم. برای داستانهای بیفایده و هرزگاهی حفرهدار. برای دست در دست فراموشی دویدن.
ما چرکنویسیم. فقط دلمان میخواست کتاب باشیم و نشد. نه بیشتر.
امروز که خودم را به این شکل مینویسم هرکس طرز فکری خاص از من دارد. من هم مثل تمام شما از ارتباطاتم شکل میگیرم گرچه بارها تلاش کردم دستان ارتباط گرفتنم را در سنگر جیبم محبوس کنم اما جیبهایم معمولا پاره بود. چیزی که من را اینگونه کرده یک چرکنویس است. بله! من یک چرکنویسم و میگویم که کبود شدن توسط شلاق خودکار یعنی چه!
چهارسال قبل وقتی در بیست خط انسانها را به کتاب تشبیه کردم از دستاوردی که به دست آورده بودم چنان خرسند بودم که انگار توپ عید در چشمانم ترکاندهاند. با خودم از هر زاویهای متن را بررسی میکردم و با چشم میدیدم که کاغذ هم به من نگاه زیبایی میکند و به من افتخار میکند. ماجرا آنجایی جالب میشد که من خودم را قطورترین و خوشجلدترین کتاب میدانستم و برایم مهم بود متنم به عنوان یک کتاب چیست؟ بله! بسیار مهم بود و با ظرافتی عمیق و چشمانی شکاک روی کلماتی که مثل صف مورچهها روبهرویم بودند تمرکز میکردم. صراحتا میگویم دوران احمقانهای بود(البته که هنوز هم هست). با تمام این تفاسیری که برایم مثل برگه چک سفید امضادار بود فهمیدم چرکنویسم. برای دور ریختن آمدهام همانطور که یکی مرا قبلا دور انداخته. جا برای نوشتن چهارخط روی صفحات نامرتب من هست و برگههای بعدی باید سیاه شوند. داستانم نگهداشتنی نیست و باید خودم را در سطل آشغال انسانیت به خواب بزنم.
من چرکنویسم نه بیشتر! حماقت است انسان را به کتاب تشبیه کردن. چه کسی از ته دل حوصله ی خواندن ما را دارد؟ حتی خودمان از اینکه خود را ورق بزنیم متنفریم. مگر برگه ی زیرپا بودن چه اشکالی دارد؟
ما چرکنویسیم. خطخطی و معمولا نامنظم. برای داستانهای بیفایده و هرزگاهی حفرهدار. برای دست در دست فراموشی دویدن.
ما چرکنویسیم. فقط دلمان میخواست کتاب باشیم و نشد. نه بیشتر.
Maryam - [Nex1.ir]
Taher Ghorayshi
بیتو دلم شوری و امیدی دیگر به دنیا ندارد…
کارلوس، آرام بگیر عشق همین است که میبینی: امروز بوسه، فردا بیبوسه پس فردا، یکشنبه است و هیچ کس نمیداند حکایت دوشنبه چیست. نه جان سختی ثمری دارد، نه خودکشی.
- کارلوس
- کارلوس
Forwarded from Twite hub | توییت هاب
امیدوارم این عبارت «دختر مستقل» منسوخ شه. داری مث هر موجود زندهای فارغ از جنسیت برای بقای خودت تلاش میکنی دیگه. منتش رو سر کی میذاری؟
تاحالا «پسر مستقل» شنیدید؟ نه، چون پسر وظیفهشه کار کنه، ولی دختر با یه شغل میشه دختر مستقل فلان.
✍IchFate
@Twite_hub
تاحالا «پسر مستقل» شنیدید؟ نه، چون پسر وظیفهشه کار کنه، ولی دختر با یه شغل میشه دختر مستقل فلان.
✍IchFate
@Twite_hub
و من کمی بعد ممکن است دیگر نباشم. شاید هر نگاهم، نگاه خداحافظی باشد.
از یه چنل دیگه*
از یه چنل دیگه*
تو اولین بودی
و اولینها را
به آخر رساندی
تو آخرین بودی
و آخرینها را
به جانم نشاندی
تو کمترین بودی
به کمترین میزان
که بیشترینم را
به آتش کشاندی
و اولینها را
به آخر رساندی
تو آخرین بودی
و آخرینها را
به جانم نشاندی
تو کمترین بودی
به کمترین میزان
که بیشترینم را
به آتش کشاندی
خانه ی دل خراب
تمامت خراب
روحت خراب
ویرانهای
اصرار میکنی به استوار بودن؟
تا کدام آجر فروریخته را انکار نکنی؟
از آن خانه ی دلباز فقط گچکاریهای شکسته باقی مانده!
تمامت خراب
روحت خراب
ویرانهای
اصرار میکنی به استوار بودن؟
تا کدام آجر فروریخته را انکار نکنی؟
از آن خانه ی دلباز فقط گچکاریهای شکسته باقی مانده!
چرا زیاد عکس نمیگیری؟
چون خاطرات میگذرن
و من هم میخوام که بگذرن
میخوام که یادم بره
میخوام که یادم نیاد وجود داشتم
حتی به شادی!
چون خاطرات میگذرن
و من هم میخوام که بگذرن
میخوام که یادم بره
میخوام که یادم نیاد وجود داشتم
حتی به شادی!
Forwarded from کتابخونه
-چرا رنجم میدهی؟
-چون دوستت دارم.
آنگاه او خشمگین میشد.
-نه، دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم، خوشیش را میخواهیم نه رنجش را.
-وقتی کسی را دوست داریم، تنها یک چیز را میخواهیم : عشق را، حتی به قیمت رنج.
-پس، تو به عمد مرا رنج میدهی؟
-بله، برای این که از عشقت مطمئن بشوم.
- ایتالو کالوینو
-چون دوستت دارم.
آنگاه او خشمگین میشد.
-نه، دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم، خوشیش را میخواهیم نه رنجش را.
-وقتی کسی را دوست داریم، تنها یک چیز را میخواهیم : عشق را، حتی به قیمت رنج.
-پس، تو به عمد مرا رنج میدهی؟
-بله، برای این که از عشقت مطمئن بشوم.
- ایتالو کالوینو
Forwarded from دات.
دختران شهر به روستا فکر میکنند
دختران روستا در آرزوی شهر میمیرند
مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند
مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک میمیرند
کدام پل در کجای جهان شکسته است
که هیچکس به خانهاش نمیرسد؟
گروس عبدالملکیان
#دل_طوری
t.me/daat06
دختران روستا در آرزوی شهر میمیرند
مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند
مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک میمیرند
کدام پل در کجای جهان شکسته است
که هیچکس به خانهاش نمیرسد؟
گروس عبدالملکیان
#دل_طوری
t.me/daat06