#ننوشته
ما کلمات را به تن و بدن یکدیگر چسباندیم؛ بیآنکه بفهمیم چرا، و بر تن چه کسی. به آواهایی بیریشه بار دادیم، زخمها را با واژههایی باندپیچی کردیم که خود، از درون پوسیده بودند. از صداها، حقیقت خواستیم. از حروف، احساس. و از جملهها، رهایی. کلمهها را در دهان گرفتیم و گمان کردیم که فهمیده میشویم. اما آنچه میان ما میچرخد، نه معناست، نه فهم؛ فقط تکرار است. پژواکهایی از سکوتهای پوشیده، که نقاب زدهاند به اسم بیان.
من در جهانی زندگی میکنم که واژهها بیش از انسانها جدی گرفته شدهاند. گاهی این معانی شبیه یک حرص بدخلق میشوند و جای آنکه از ستونهایی که درونشان خود بنا کردهایم استفاده کنیم به تمام این اساس و پایه طعنه میزنیم. اینطور میشود که "خوبم" یعنی: نپرس. "دوستت دارم" یعنی: دارم میروم. و "ببخش" یعنی: آماده باش برای زخمی دیگر. هر کلمه، چون بدنی خالی، به دوش کشیده میشود، بدون آنکه کسی بپرسد هنوز چیزی در آن زنده مانده یا نه. ما از زبان خواستهایم به جای ما زجر بکشد، اعتراف کند، بگرید، دوست بدارد، و ببخشد. در حالی که حتی خودمان نمیدانیم دقیقاً چه چیزی را تجربه میکنیم.
زبان قفسیست که با دستهای خود ساختیم. نه از ترس سکوت، که از وحشت بیمعنایی. ترجیح دادیم واژهای بگوییم که نادرست باشد، تا سکوتی کنیم که درست است. هر جملهای، بندی دیگر به این قفس افزود. و حالا هرچه بیشتر حرف میزنیم، دورتر میشویم از آنچه میخواستیم بگوییم. این طنز جهان است: هرچه بیشتر مینویسم، بیشتر مطمئن میشوم که چیزی برای گفتن نیست.
من نمینویسم تا معنا بسازم؛ مینویسم تا نشان دهم چیزی معنا ندارد. هر واژهای که بر کاغذ میافتد، نه تلاش برای انتقال یک حقیقت، که سندیست بر نبودنِ آن. و نوشتن، تنها چون هیچ راهی برای بیان نداشتنِ چیزی ندارم، هنوز در من ادامه دارد.
کلمهها مردهاند. من فقط هنوز بالای گورشان نشستهام.
ما کلمات را به تن و بدن یکدیگر چسباندیم؛ بیآنکه بفهمیم چرا، و بر تن چه کسی. به آواهایی بیریشه بار دادیم، زخمها را با واژههایی باندپیچی کردیم که خود، از درون پوسیده بودند. از صداها، حقیقت خواستیم. از حروف، احساس. و از جملهها، رهایی. کلمهها را در دهان گرفتیم و گمان کردیم که فهمیده میشویم. اما آنچه میان ما میچرخد، نه معناست، نه فهم؛ فقط تکرار است. پژواکهایی از سکوتهای پوشیده، که نقاب زدهاند به اسم بیان.
من در جهانی زندگی میکنم که واژهها بیش از انسانها جدی گرفته شدهاند. گاهی این معانی شبیه یک حرص بدخلق میشوند و جای آنکه از ستونهایی که درونشان خود بنا کردهایم استفاده کنیم به تمام این اساس و پایه طعنه میزنیم. اینطور میشود که "خوبم" یعنی: نپرس. "دوستت دارم" یعنی: دارم میروم. و "ببخش" یعنی: آماده باش برای زخمی دیگر. هر کلمه، چون بدنی خالی، به دوش کشیده میشود، بدون آنکه کسی بپرسد هنوز چیزی در آن زنده مانده یا نه. ما از زبان خواستهایم به جای ما زجر بکشد، اعتراف کند، بگرید، دوست بدارد، و ببخشد. در حالی که حتی خودمان نمیدانیم دقیقاً چه چیزی را تجربه میکنیم.
زبان قفسیست که با دستهای خود ساختیم. نه از ترس سکوت، که از وحشت بیمعنایی. ترجیح دادیم واژهای بگوییم که نادرست باشد، تا سکوتی کنیم که درست است. هر جملهای، بندی دیگر به این قفس افزود. و حالا هرچه بیشتر حرف میزنیم، دورتر میشویم از آنچه میخواستیم بگوییم. این طنز جهان است: هرچه بیشتر مینویسم، بیشتر مطمئن میشوم که چیزی برای گفتن نیست.
من نمینویسم تا معنا بسازم؛ مینویسم تا نشان دهم چیزی معنا ندارد. هر واژهای که بر کاغذ میافتد، نه تلاش برای انتقال یک حقیقت، که سندیست بر نبودنِ آن. و نوشتن، تنها چون هیچ راهی برای بیان نداشتنِ چیزی ندارم، هنوز در من ادامه دارد.
کلمهها مردهاند. من فقط هنوز بالای گورشان نشستهام.
دلم میخواد یه دورهمی از نویسندههایی که خیلی جدی مینویسند و پیگیر “داستاننویسی” یا نوشتن در ابعاد گسترده هستند راه بندازیم. کسایی که علاقهمند هستند خودشون یا افرادی رو به این شکل میشناسند که قصد نویسندگی حرفهای رو دارند به این بات زیر پیام بدن تا دور هم از ارزش نویسندههای این کشور بیشتر استفاده کنیم.
توجه داشته باشید این بات ناشناس نیست و ایدیتون برام ثبت میشه.
https://t.me/UnMakoos_bot
توجه داشته باشید این بات ناشناس نیست و ایدیتون برام ثبت میشه.
https://t.me/UnMakoos_bot
معکوس
دلم میخواد یه دورهمی از نویسندههایی که خیلی جدی مینویسند و پیگیر “داستاننویسی” یا نوشتن در ابعاد گسترده هستند راه بندازیم. کسایی که علاقهمند هستند خودشون یا افرادی رو به این شکل میشناسند که قصد نویسندگی حرفهای رو دارند به این بات زیر پیام بدن تا دور…
فراموش کردم بگم
اگر پیام میدید یا بات رو استارت میکنید
نمونه کار هم لطفا برام بفرستید
اگر داستان باشه چه بهتر
لطفا تا جایی که امکان داره دلنوشته و نوشتههای عاشقانه کوتاه نباشه
اگر پیام میدید یا بات رو استارت میکنید
نمونه کار هم لطفا برام بفرستید
اگر داستان باشه چه بهتر
لطفا تا جایی که امکان داره دلنوشته و نوشتههای عاشقانه کوتاه نباشه
بهنظرم هر ایرانی حداقل یکبار عشق رو تو آهنگ سوغاتی هایده تجربه کرده. حتی اگر معشوقی نداشته باشه.
معکوس
ما امروزه با چنین چیزی مواجه هستیم. میتونم بابتش گریه کنم به معنای واقعی کلمه. در شاهکار بودن این کتابها شکی نیست و من خوشحالم که حداقل ۹۰ درصد این کتابها واقعا خوبن و دارای ارزش بالای مطالعه. اما واقعا چه بلایی سرمون اومده که «۵۰ کتاب ضروری برای مطالعه…
فکر کنم این پست رو باید امروز قرار میدادم
به هر حال به مناسبت امروز:
به هر حال به مناسبت امروز:
Forwarded from Farzad Ghadimi
همیشه سعی کنید شخصیت اجتماعیتون هیچ ربطی به شخصیت فردیتون نداشته باشه تا آدما رو غافلگیر کنید
غم من مثل یک بیماریست که باعث میشود چشمان زیبایی داشته باشم یا موهایم بهطور چشمنوازی سفید شوند؛ یک اختلال مثبت.
-نوشته شده در تابستان ۱۳۹۸
-نوشته شده در تابستان ۱۳۹۸
تماشای فیلم، مطالعه رمان، رفتن به سالن تئاتر یا استندآپ، تماشای انواع ورزشهای مختلف مثل فوتبال، بازی با کنسولها و pc و هزاران تفریح پرهزینه یا کمهزینه دیگه توجیهی هستن برای ادامه زندگی. هرکس که هرکدوم از اینها رو پوچ و بیهوده و هدر دادن پول و وقت و زوال عقل دونست بهش بگید بدن شما با سادهترین مواد غذایی هم زنده میمونه و متابولیسمش رو انجام میده. اگر اونها بیهوده هستن پس خوردن غذاهای متنوع و رنگی و خوشمزه پرزحمت هم بیهودهست.
پشت تمام خرابکاریها کسی حوصلهاش سر رفته؛ کودکی، پسربچهای، دختر نوجوان کنجکاوی، مرد تنوعطلبی، عقل مردمان جهان بعد از رفاه نسبی یا حتی سیاستمداری!
من فکر میکنم زجر بزرگ انسان این نیست که کسی او را درک نکند. زجر بزرگ یعنی درک اشتباهی از او، دست به دست بین دیگران بچرخد.
معکوس
Video message
آخر ویدئو: لذت ببریم بود که نصفه اومد
وسط ویدئو قبلی هم سوتی دادم بهجای بنیان گفتم بنیاد.
وسط ویدئو قبلی هم سوتی دادم بهجای بنیان گفتم بنیاد.
به نظرم اگه سبک زندگی و تفکرات آدما آزارمون نده باید اجازه بدیم و بپذیریم هرطور که دوست دارن زندگی کنن؛ هرطور.