وابستهام به طلوع خورشید؛ مثل زالو به خون من
“بودن” مسئله اصلی ما نیست؛ حداقل مسئله من نه. بودن برای من یک اضافهکاری است. تصور کنید من یک کارمندم با کت سرمهای کهنه که در تنم زار میزند. کلید در خانه پنچاه متریام را که باز میکنم کیف ادارهزدهام را پرت میکنم یک گوشه و صدای آخش را همه میشنوند. سیستم گرمایش خانه فلج است و سردتر از سوز پشت در ورودی، تو صورتم میخورد. وقتی مینشینم روی تک مبل خانه که نارنجی رنگ است. دکمههای بالای پیراهنم را باز میکنم و اعتقادی به زیرپیراهنی ندارم. از لای درزهای مبل چند زالو میآیند و میچسبند به قفسه سینه عریانم و شروع به مکیدن میکنند. حقوقم کفاف قبضها واجارهخانه و خورد و خوراکم را میدهد اما بخاطر آن زالوها باید چندین برابر غذا بخورم. اینجاست که درآمدم دیگر کفاف نمیدهد و باید حقوق اضافهکاری بگیرم و این اضافهکاری همان “بودن” است. وقتی مبل نارنجی با تعجب از خود میپرسد که این ابله چرا یکبار برای همیشه مکانش را عوض نمیکند من جواب مناسبی دارم. وقتی آن زالوها شروع به مکیدن میکنند چشم از آنها برنمیدارم. تن براق سیاهشان برایم زیباست. توجه داشته باشید کارمند از تمام جانورهای ریز بیزار است. اما این زالوها گویا چیزی اضافی را از سینهاش بیرون میکشند که باعث دوام میشود. چرکهای روزانه، از آنها که با طلوع خورشید در رگهایم جان میگیرند و تا اواخر شب میلولند در وجودم. نگاههای اغلب انسانها، ارتفاع ساختمانها، ترکهای آسفالت و سطلآشغال واژگون سر کوچه و هزاران گند و کثافت دیگر که در روز خواسته و ناخواسته با آنها برخورد میکنم سینهام را سنگین و پر از ماده ناخوشآیند میکنند و شب زالوها، با آن تن آویزان که انگار از مکیدن خسته و خیس عرق هستند اما اصرار بر بلعیدن دارند، آنها را بیرون میکشند. حتی شیفته اثر انگشت این درمانم که متورم و بیقرار روی پوستِ نفسهایم جابهجا میشوند. همانطور که گفته شد “بودن” برای من تهیه خورد و خوراک تن خودم! برای تغذیه این زالوهاست. همین اعتماد به گرسنگی زالوهاست که باعث میشود در طول روز این من باشم که مثل زالو خون جهان را ببلعم و سعی کنم هرچه هست را ببینم و لبخند بزنم.
وابستهام به طلوع خورشید؛ مثل زالو به خون من.
“بودن” مسئله اصلی ما نیست؛ حداقل مسئله من نه. بودن برای من یک اضافهکاری است. تصور کنید من یک کارمندم با کت سرمهای کهنه که در تنم زار میزند. کلید در خانه پنچاه متریام را که باز میکنم کیف ادارهزدهام را پرت میکنم یک گوشه و صدای آخش را همه میشنوند. سیستم گرمایش خانه فلج است و سردتر از سوز پشت در ورودی، تو صورتم میخورد. وقتی مینشینم روی تک مبل خانه که نارنجی رنگ است. دکمههای بالای پیراهنم را باز میکنم و اعتقادی به زیرپیراهنی ندارم. از لای درزهای مبل چند زالو میآیند و میچسبند به قفسه سینه عریانم و شروع به مکیدن میکنند. حقوقم کفاف قبضها واجارهخانه و خورد و خوراکم را میدهد اما بخاطر آن زالوها باید چندین برابر غذا بخورم. اینجاست که درآمدم دیگر کفاف نمیدهد و باید حقوق اضافهکاری بگیرم و این اضافهکاری همان “بودن” است. وقتی مبل نارنجی با تعجب از خود میپرسد که این ابله چرا یکبار برای همیشه مکانش را عوض نمیکند من جواب مناسبی دارم. وقتی آن زالوها شروع به مکیدن میکنند چشم از آنها برنمیدارم. تن براق سیاهشان برایم زیباست. توجه داشته باشید کارمند از تمام جانورهای ریز بیزار است. اما این زالوها گویا چیزی اضافی را از سینهاش بیرون میکشند که باعث دوام میشود. چرکهای روزانه، از آنها که با طلوع خورشید در رگهایم جان میگیرند و تا اواخر شب میلولند در وجودم. نگاههای اغلب انسانها، ارتفاع ساختمانها، ترکهای آسفالت و سطلآشغال واژگون سر کوچه و هزاران گند و کثافت دیگر که در روز خواسته و ناخواسته با آنها برخورد میکنم سینهام را سنگین و پر از ماده ناخوشآیند میکنند و شب زالوها، با آن تن آویزان که انگار از مکیدن خسته و خیس عرق هستند اما اصرار بر بلعیدن دارند، آنها را بیرون میکشند. حتی شیفته اثر انگشت این درمانم که متورم و بیقرار روی پوستِ نفسهایم جابهجا میشوند. همانطور که گفته شد “بودن” برای من تهیه خورد و خوراک تن خودم! برای تغذیه این زالوهاست. همین اعتماد به گرسنگی زالوهاست که باعث میشود در طول روز این من باشم که مثل زالو خون جهان را ببلعم و سعی کنم هرچه هست را ببینم و لبخند بزنم.
وابستهام به طلوع خورشید؛ مثل زالو به خون من.
ای ایرانی
بند نافت رو با لبه ی تیز لیوان (فنجون سوسول بازیه) شکسته ی چایی بریدن!
بند نافت رو با لبه ی تیز لیوان (فنجون سوسول بازیه) شکسته ی چایی بریدن!
Forwarded from استویی گریفین جامعه ستیز
ز یا ذ؟ مسئله این است!
دوتا از افعالی که خیلی با هم اشتباه گرفته میشن(اونقدر که حتی حدادعادل هم توی توییتش اشتباه نوشته بود) دو فعل «گزاردن» و «گذاشتن» هستن. چرا با هم اشتباه گرفته میشن؟ چون حالت امری و بن مضارع این دو فعل صدای یکسانی دارن.(گزار و گذار)
چجوری تشخیصشون بدیم؟
معنی گذاشتن توی لغت نامه دهخدا و بقیه فرهنگا نهادن، هِشتن، قرار دادن ، وضع کردن ، اجازه دادن، رخصت دادن، جای دادن، ترک کردن، عبور کردن، و طی کردن هست.
اولین معنی «گذاشتن»، «قرار دادن» هست. معنای ملموس
«کتاب را روی میز گذاشت.»
دومین معنی «گذاشتن»، «قرارداد کردن»، «وضع کردن»، «تاسیس کردن» و «ایجاد کردن» هست. معنای غیر ملموس
«شهردار قانون گذاشت که خیابانها را تمیز کنید.»
«اسم گذاشتن روی بقیه کار خوبی نیست.»(شایدم هست)
معنی سوم «گذاشتن» که اکثر اشتباهات اینجاست، «اجازه دادن» هست.
«بابام گذاشت با دوستام برم سفر.»
معنی چهارم «گذاشتن»، «رها کردن» هست
«بگذاشتیَم غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است.» -مولانا
معنی پنجم و آخر «گذاشتن» که قابل ذکر هست هم، «طی کردن» هست که مال متون قدیمیه
«روزها به عبادت گذاشتی و شبها به طاعت زنده داشتی.» -سندبادنامه، سمرقندی
حالا گزاردن.
گزاردن و افعالی که باهاش ساخته میشن توی لغت نامه دهخدا «ادا کردن، انجام دادن، به جا آوردن چنانکه در نماز، طاعت، حق، شکر، شغل، کار، مقصود، فرض، فریضه، و حج» هستن.
معنی پرکاربرد اول مصدر گزاردن، «انجام دادن»، «اجرا کردن»، و «به جای آوردن» هست.
«بابت خوندن این متن از شما سپاسگزارم.»
معنی پرکاربرد دوم مصدر گزاردن هم «شرح دادن»، و «تعبیر کردن» هست.
مثل خوابگزار، کسی که خواب رو تعبیر میکنه.
حالا که معنی دوتاشونو فهمیدیم وقت توضیح دادنه.
همینجا بگم که بین «برگزار کردن» و «برگذار کردن» بین علما اختلافه ولی گرایش اکثریت به «برگزار کردن» هست.
یه سری کلمات هم هستن که هردو شکلشون درسته(هم با «ز» و هم با «ذ») و باید به معنیش توجه کنید.
قانونگذار: کسی که قانون رو وضع میکنه.
قانونگزار: کسی که قانون رو اجرا میکنه.
فقط چند نکته ریز میمونه برای گفتن.
معنی «گذاشتن» اغلب انتزاعی هست و ملموس نیست.(به جز معنی شماره یک که ذکر شده ملموسه.) خیلی جاها از همین میشه تشخیص داد. کارش قرار دادن وسیله نیست و نمیتونم ببینمش؟ پس «گذاشتن» درسته.
مفهوم جمله مهمترین عامل هست توی تشخیص این دو فعل.
و مصدر «گذاشتن» پرکاربردتر هست، که یعنی میشه تقریباً هر جایی که «به جا آوردن» و «ادا کردن» مدنظر نبود از «گذاشتن» استفاده کرد.
دوتا از افعالی که خیلی با هم اشتباه گرفته میشن(اونقدر که حتی حدادعادل هم توی توییتش اشتباه نوشته بود) دو فعل «گزاردن» و «گذاشتن» هستن. چرا با هم اشتباه گرفته میشن؟ چون حالت امری و بن مضارع این دو فعل صدای یکسانی دارن.(گزار و گذار)
چجوری تشخیصشون بدیم؟
معنی گذاشتن توی لغت نامه دهخدا و بقیه فرهنگا نهادن، هِشتن، قرار دادن ، وضع کردن ، اجازه دادن، رخصت دادن، جای دادن، ترک کردن، عبور کردن، و طی کردن هست.
اولین معنی «گذاشتن»، «قرار دادن» هست. معنای ملموس
«کتاب را روی میز گذاشت.»
دومین معنی «گذاشتن»، «قرارداد کردن»، «وضع کردن»، «تاسیس کردن» و «ایجاد کردن» هست. معنای غیر ملموس
«شهردار قانون گذاشت که خیابانها را تمیز کنید.»
«اسم گذاشتن روی بقیه کار خوبی نیست.»(شایدم هست)
معنی سوم «گذاشتن» که اکثر اشتباهات اینجاست، «اجازه دادن» هست.
«بابام گذاشت با دوستام برم سفر.»
معنی چهارم «گذاشتن»، «رها کردن» هست
«بگذاشتیَم غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است.» -مولانا
معنی پنجم و آخر «گذاشتن» که قابل ذکر هست هم، «طی کردن» هست که مال متون قدیمیه
«روزها به عبادت گذاشتی و شبها به طاعت زنده داشتی.» -سندبادنامه، سمرقندی
حالا گزاردن.
گزاردن و افعالی که باهاش ساخته میشن توی لغت نامه دهخدا «ادا کردن، انجام دادن، به جا آوردن چنانکه در نماز، طاعت، حق، شکر، شغل، کار، مقصود، فرض، فریضه، و حج» هستن.
معنی پرکاربرد اول مصدر گزاردن، «انجام دادن»، «اجرا کردن»، و «به جای آوردن» هست.
«بابت خوندن این متن از شما سپاسگزارم.»
معنی پرکاربرد دوم مصدر گزاردن هم «شرح دادن»، و «تعبیر کردن» هست.
مثل خوابگزار، کسی که خواب رو تعبیر میکنه.
حالا که معنی دوتاشونو فهمیدیم وقت توضیح دادنه.
همینجا بگم که بین «برگزار کردن» و «برگذار کردن» بین علما اختلافه ولی گرایش اکثریت به «برگزار کردن» هست.
یه سری کلمات هم هستن که هردو شکلشون درسته(هم با «ز» و هم با «ذ») و باید به معنیش توجه کنید.
قانونگذار: کسی که قانون رو وضع میکنه.
قانونگزار: کسی که قانون رو اجرا میکنه.
فقط چند نکته ریز میمونه برای گفتن.
معنی «گذاشتن» اغلب انتزاعی هست و ملموس نیست.(به جز معنی شماره یک که ذکر شده ملموسه.) خیلی جاها از همین میشه تشخیص داد. کارش قرار دادن وسیله نیست و نمیتونم ببینمش؟ پس «گذاشتن» درسته.
مفهوم جمله مهمترین عامل هست توی تشخیص این دو فعل.
و مصدر «گذاشتن» پرکاربردتر هست، که یعنی میشه تقریباً هر جایی که «به جا آوردن» و «ادا کردن» مدنظر نبود از «گذاشتن» استفاده کرد.
خودکار اکلیلی
برای https://t.me/reverse131313🔅
توقع هرچیزی رو داشتم جز نوشتهای از یکی از داستانهای خودم…
شوکه شدم.
عروسک چوبی!
شوکه شدم.
عروسک چوبی!
توجه بیشتر به حرفهای دیگران، برای من یک نتیجه داره. اینکه اغلب حرفهای قبلیم که بیان شدن احمقانست و باید بیشتر و بیشتر سکوت کنم.
ما امروزه با چنین چیزی مواجه هستیم. میتونم بابتش گریه کنم به معنای واقعی کلمه.
در شاهکار بودن این کتابها شکی نیست و من خوشحالم که حداقل ۹۰ درصد این کتابها واقعا خوبن و دارای ارزش بالای مطالعه. اما واقعا چه بلایی سرمون اومده که «۵۰ کتاب ضروری برای مطالعه قبل از مرگ» دقیقا همون کتابهایی میشن که تو اولین قفسه تمام کتابفروشیهاست؟ یعنی چون نویسنده اینها داستایوفسکی و همینگوی و معروفی و اساتید دیگه هستن باید حتما بریم سراغ اینا؟ چرا به مردم اجازه نمیدید یه کم فارغ از تبلیغ و سر و صدایی برن و لابهلای قفسه کتابهای دیگه بگردن. ما به عنوان مخاطب چرا فقط همینها رو میخریم و به خوندنشون افتخار میکنیم؟ اگر قرار باشه ما فقط و فقط همونی رو بخونیم که همه میخونن؛ چه پیشرفتی انتظار ما رو اونوقت میکشه؟
(ولی جدا از تمام اینها کتابهای این لیست رو از دست ندید.)
در شاهکار بودن این کتابها شکی نیست و من خوشحالم که حداقل ۹۰ درصد این کتابها واقعا خوبن و دارای ارزش بالای مطالعه. اما واقعا چه بلایی سرمون اومده که «۵۰ کتاب ضروری برای مطالعه قبل از مرگ» دقیقا همون کتابهایی میشن که تو اولین قفسه تمام کتابفروشیهاست؟ یعنی چون نویسنده اینها داستایوفسکی و همینگوی و معروفی و اساتید دیگه هستن باید حتما بریم سراغ اینا؟ چرا به مردم اجازه نمیدید یه کم فارغ از تبلیغ و سر و صدایی برن و لابهلای قفسه کتابهای دیگه بگردن. ما به عنوان مخاطب چرا فقط همینها رو میخریم و به خوندنشون افتخار میکنیم؟ اگر قرار باشه ما فقط و فقط همونی رو بخونیم که همه میخونن؛ چه پیشرفتی انتظار ما رو اونوقت میکشه؟
(ولی جدا از تمام اینها کتابهای این لیست رو از دست ندید.)
وقتی نمیمیرم
هم دردسرسازم
هم دستوپاگیرم
اما به هر تقدیر
باید تحمل کرد
سربار بودن را
حسین صفا
هم دردسرسازم
هم دستوپاگیرم
اما به هر تقدیر
باید تحمل کرد
سربار بودن را
حسین صفا
Gharibeh Ashena
Googoosh
این آهنگ برای من عیده، بهاره، اصلا خود زندگیه.
داستانهای من در سال ۱۴۰۳:
چهره سکرآور باران
(مردی ثروتمند که از روزمرگی خسته است و دنبال عطر زندگی میگردد و سوزی سنگین ناگهان در اتاقش میپیچید…)
بهمن بوی اسفند میدهد
(پسری که سر کلاس عربی نشسته و ناگهان بغلدستیاش به او میگوید اگر یک اسلحه داشتی چه کسی را میکشتی؟ و او خیلی جدیتر از یک شوخی ساده به این موضوع فکر میکند…)
یک خانه کف دریای مدیترانه
(توضیحی ندارم. خودتون بخونید.)
چهره سکرآور باران
(مردی ثروتمند که از روزمرگی خسته است و دنبال عطر زندگی میگردد و سوزی سنگین ناگهان در اتاقش میپیچید…)
بهمن بوی اسفند میدهد
(پسری که سر کلاس عربی نشسته و ناگهان بغلدستیاش به او میگوید اگر یک اسلحه داشتی چه کسی را میکشتی؟ و او خیلی جدیتر از یک شوخی ساده به این موضوع فکر میکند…)
یک خانه کف دریای مدیترانه
(توضیحی ندارم. خودتون بخونید.)
ببینید شعور و انسانیت همینطوری کف خیابون ریخته. انسان کافیه حداقل یکبار سرشو بندازه پائین و بهجای لگد کردنشون یه بار یکیشون رو برداره و بذاره جیبش. بسیار راحته.