در هوای منفی فلان درجه، سرم را میگذارم وسط کوچه و دست و پایم را جلوی بخاری و چای، گرم میکنم.
گاهی کلمات اطرافم آنقدر زیاد هستند که تماما حس بیخاصیتی به من دست میدهد. انگار کلمات جای من میبینند، بغل میکنند، اشک میریزند، میخندند و درنهایت میمیرند؛ نه من.
من خوشحالم که داستانهایی نوشتم تا الان
به زبان فارسی
تا جایی که زورم رسیده با فرهنگ ایرانی و در فضای کلمات ادبیات فارسی!
و خوشحالم که با استفاده از همین زبان فارسی قصههای اینجا غذای موثری برای ذهن خوانندههاش بوده طبق گفتههای خودتون.
از اینکه اگر هویتی دست و پا کردم
اگر اسمم تو ذهنتون مونده
اگر شخصیتی خلق شده که تو قلبتون جا خوش کرده
اگر اشکی با کلماتم ریختید
همش با کمک فارسی بوده؛ خوشحالم.
به زبان فارسی
تا جایی که زورم رسیده با فرهنگ ایرانی و در فضای کلمات ادبیات فارسی!
و خوشحالم که با استفاده از همین زبان فارسی قصههای اینجا غذای موثری برای ذهن خوانندههاش بوده طبق گفتههای خودتون.
از اینکه اگر هویتی دست و پا کردم
اگر اسمم تو ذهنتون مونده
اگر شخصیتی خلق شده که تو قلبتون جا خوش کرده
اگر اشکی با کلماتم ریختید
همش با کمک فارسی بوده؛ خوشحالم.
Forwarded from Wittgenstein in Exile
از جهتی اینکه میگن فلسفه نخون دیوانه میشی احمقانه است و از جهتی قابل تأمل و جالب.
فلسفه نیست چیزی جز آزردن خود و دیگران، به مانند سقراط بهعنوان مهمترین فیگور فلسفی که جهالت دیگری رو به روش میآورد و آزارش میداد و خودش رو هم در معرض آزار آماج تفکرات قرار داده بود.
اصولاً روح نحیف و طبع ضعیف انسان معمولی از تروما فراریه و یادآوری تروما براش دردناکه، اما از زمان شروع به تفلسف گویی شخص با سر به سوی شکاف تروماتیک حقیقت فلسفی شیرجه میزنه.
سعادت برای انسان عادی قرن بیستویکمی در زیدبازی نهفتهست، فلسفه که ذاتاً تروماتیکه برای انسانهای سادمازوخیسته، اگر از آزار دادن و آزار دیدن لذت نمیبرید خبط نکنید و به این وادی سراسر رنج پا نذارید و همان رویهٔ فلسفه در یک دقیقهٔ اینستاگرام رو دنبال کنید.
فلسفه نیست چیزی جز آزردن خود و دیگران، به مانند سقراط بهعنوان مهمترین فیگور فلسفی که جهالت دیگری رو به روش میآورد و آزارش میداد و خودش رو هم در معرض آزار آماج تفکرات قرار داده بود.
اصولاً روح نحیف و طبع ضعیف انسان معمولی از تروما فراریه و یادآوری تروما براش دردناکه، اما از زمان شروع به تفلسف گویی شخص با سر به سوی شکاف تروماتیک حقیقت فلسفی شیرجه میزنه.
سعادت برای انسان عادی قرن بیستویکمی در زیدبازی نهفتهست، فلسفه که ذاتاً تروماتیکه برای انسانهای سادمازوخیسته، اگر از آزار دادن و آزار دیدن لذت نمیبرید خبط نکنید و به این وادی سراسر رنج پا نذارید و همان رویهٔ فلسفه در یک دقیقهٔ اینستاگرام رو دنبال کنید.
Forwarded from Wittgenstein in Exile
Wittgenstein in Exile
از جهتی اینکه میگن فلسفه نخون دیوانه میشی احمقانه است و از جهتی قابل تأمل و جالب. فلسفه نیست چیزی جز آزردن خود و دیگران، به مانند سقراط بهعنوان مهمترین فیگور فلسفی که جهالت دیگری رو به روش میآورد و آزارش میداد و خودش رو هم در معرض آزار آماج تفکرات قرار…
یک نگاه بالا به پائین در باب فلسفه در ایران وجود داره که خیلی احمقانه است، دو گروه هستند که نسبت به فلسفه بیاعتنایی دارند: گروه نخست که بیاعتنا هستند و در عین حال نگاهی محترمانه دارند و گروه دوم بیاعتنا هستند و نگاهی تحقیرآمیز دارند و ورد زبانشون اینه به چه دردی میخوره این فلسفه فلسفه.
بحث من درباره گروه دومه، ببین عزیز دل تو اگر قرار بود با کنار گذاشتن فلسفه صنعت و اقتصادت قوی باشه باید الان در حال رقابت با صنعت و اقتصاد آلمان بودی یا آلمان و امریکا فلسفه رو به کل کنار گذاشته بودن.
شما بدون اعتنا به فلسفه نه صنعت داری و نه فلسفه، یک اقتصاد عقیم داری با یک تفکر عقیم.
بگذارید براتون صادقانه روشن کنم، اگر فلسفه به هیچ کاری نمیاومد این غربیهای حسابگر و با ذکاوت خیلی زودتر از شما به ذهنشون میرسید که بساطاش رو جمع کنند و بهش بهایی ندن.
ولی هیچ احمقی به مادر علوم و مطرحکنندهٔ پرسشهای بنیادی پرچسب ناکارآمد بودن نمیزنه!
بحث من درباره گروه دومه، ببین عزیز دل تو اگر قرار بود با کنار گذاشتن فلسفه صنعت و اقتصادت قوی باشه باید الان در حال رقابت با صنعت و اقتصاد آلمان بودی یا آلمان و امریکا فلسفه رو به کل کنار گذاشته بودن.
شما بدون اعتنا به فلسفه نه صنعت داری و نه فلسفه، یک اقتصاد عقیم داری با یک تفکر عقیم.
بگذارید براتون صادقانه روشن کنم، اگر فلسفه به هیچ کاری نمیاومد این غربیهای حسابگر و با ذکاوت خیلی زودتر از شما به ذهنشون میرسید که بساطاش رو جمع کنند و بهش بهایی ندن.
ولی هیچ احمقی به مادر علوم و مطرحکنندهٔ پرسشهای بنیادی پرچسب ناکارآمد بودن نمیزنه!
«هنر تنها راه برای فرار از خانه است، بیآنکه خانه را ترک کنی.»
-توایلا ثارپ
-توایلا ثارپ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این صحبت به هر منظوری گفته شده باشه، به هر منظوری!!!
چیزی جز درد ازش نمیباره برای ما.
یکی از اصول پزشکیان برای تشکیل دولت جدید مذاکرات و صلح بود و با همین طرز تفکر تونست بخش عمدهای از رقابت رو پیروز بشه. این آقا همه چیز رو توی مجلس کتمان کرد، تمام دیدگاههای به اصطلاح سیاسیش رو گذاشت زیر پا و اونها رو چسبوند به کلام رهبری.
جملات فردی که به اصطلاح رهبر این مملکت هست، شد استراتژیکترین برخورد با مهمترین دغدغه این کشور.
چیزی جز درد ازش نمیباره برای ما.
یکی از اصول پزشکیان برای تشکیل دولت جدید مذاکرات و صلح بود و با همین طرز تفکر تونست بخش عمدهای از رقابت رو پیروز بشه. این آقا همه چیز رو توی مجلس کتمان کرد، تمام دیدگاههای به اصطلاح سیاسیش رو گذاشت زیر پا و اونها رو چسبوند به کلام رهبری.
جملات فردی که به اصطلاح رهبر این مملکت هست، شد استراتژیکترین برخورد با مهمترین دغدغه این کشور.
Forwarded from دوران|ملیحه پورنامداری
شب یک، شب دو
«میخواهم معرفیای بنویسم بر کتاب شب یک،
_ چرا میخواهم این کار را بکنم؟ چه کسی از من خواسته؟ بعضی کتابها با معرفی، حیف میشوند. یادت باشد کسی معمای حل شده را حل نمیکند.
«شب دو، امیدوارم این معرفی چیزی از کتاب به شما ندهد. چون قرار نیست چنین باشد.
«بیست و یک/یک/شصت و هفت،
این سرآغاز داستان است، که به حساب ما میشود یکم بهمنماه هزار و سیصد و چهل و پنج.
هیچ چیز در این کتاب سرراست نیست، نه عنوانش، نه شروعش، نه پایانش، نه نام شخصیتهایش، نه زبان راویش، نه روند اتفاقاتش.
ماجرا نه از اول به آخر گفته میشود، نه از آخر به اول و نه از وسط به هیچ سویی. درهمریختگیای هوشمندانه دارد. باید سرنخها را بگیری و آنها را تا پایان حفظ کنی تا بتوانی از داستان و شخصیتها و ارتباطاتشان سردرآوری.
اگر این سبک نگارش را از کتاب بگیریم، شاید بشود یک داستان عشقی آبکی در حد سریالهای ترکی.
نه، البته بیانصافی است.«بهمن فُرسی» داستان عشقی را هم آبکی نمینویسد.
بهتر است بگویم کلیشهای، تکراری، نمیدانم، چیزی که همیشه بوده و هست و خواهد بود.
اما اگر اکتشاف از دل این درهمریختگی ظاهری اما منطقی، ارزش اصلی این داستان است، چرا با توضیحاتم، خوانندهٔ بعدیاش را از این لذت محروم کنم؟
این کار خیانت است، هم به نویسنده و هم به خواننده.
در شروع این مطلب خواستم ادای فُرسی را درآورم، به سیاق چنین بخشهایی از کتاب که کم هم نیستند:
«یازدهم این ماه نمایشگاه نقاشیهای ژیرار افتتاح،
_ نمیدانم چرا همیشه فکر میکردم این ژیرار یک چیز بدلی است. یک اسم مستعار است. خیال میکردم در اصل اسمش هرمان است. اصلاً خود هرمان گورینگ. و از اینجا رابطهٔ ژیرار با نقاشی دستگیرم میشد. به قول تاریخ، گورینگ دزد آثار نقاشی بود. تاریخ در مورد اینکه نقاشی هم میکرد ساکت است.
«شد. به نظر تو کارهای اخیر ژیرار فوقالعاده است. دیگر حرفی نداری. این چند خط هم فقط برای گفتن سلام بود. دلت همیشه برایم تنگ است،
_ عزیزم، اگر تو ماهی یکی دو تا از این سلامها برای من بنویسی و روانه کنی، من آنقدر خواندنی خواهم داشت که تمام عمر نتوانم آنها را بخوانم. میبینی چه بدم؟
این پایان بخش چهارم کتاب است و فصل پنجم چنین آغاز میشود:
«متشکرم،
_همین. چیز دیگری پشت این کارت پستی نیست…
* این کتاب را بخوانید، بیش از یک بار.
#کتاب
«میخواهم معرفیای بنویسم بر کتاب شب یک،
_ چرا میخواهم این کار را بکنم؟ چه کسی از من خواسته؟ بعضی کتابها با معرفی، حیف میشوند. یادت باشد کسی معمای حل شده را حل نمیکند.
«شب دو، امیدوارم این معرفی چیزی از کتاب به شما ندهد. چون قرار نیست چنین باشد.
«بیست و یک/یک/شصت و هفت،
این سرآغاز داستان است، که به حساب ما میشود یکم بهمنماه هزار و سیصد و چهل و پنج.
هیچ چیز در این کتاب سرراست نیست، نه عنوانش، نه شروعش، نه پایانش، نه نام شخصیتهایش، نه زبان راویش، نه روند اتفاقاتش.
ماجرا نه از اول به آخر گفته میشود، نه از آخر به اول و نه از وسط به هیچ سویی. درهمریختگیای هوشمندانه دارد. باید سرنخها را بگیری و آنها را تا پایان حفظ کنی تا بتوانی از داستان و شخصیتها و ارتباطاتشان سردرآوری.
اگر این سبک نگارش را از کتاب بگیریم، شاید بشود یک داستان عشقی آبکی در حد سریالهای ترکی.
نه، البته بیانصافی است.«بهمن فُرسی» داستان عشقی را هم آبکی نمینویسد.
بهتر است بگویم کلیشهای، تکراری، نمیدانم، چیزی که همیشه بوده و هست و خواهد بود.
اما اگر اکتشاف از دل این درهمریختگی ظاهری اما منطقی، ارزش اصلی این داستان است، چرا با توضیحاتم، خوانندهٔ بعدیاش را از این لذت محروم کنم؟
این کار خیانت است، هم به نویسنده و هم به خواننده.
در شروع این مطلب خواستم ادای فُرسی را درآورم، به سیاق چنین بخشهایی از کتاب که کم هم نیستند:
«یازدهم این ماه نمایشگاه نقاشیهای ژیرار افتتاح،
_ نمیدانم چرا همیشه فکر میکردم این ژیرار یک چیز بدلی است. یک اسم مستعار است. خیال میکردم در اصل اسمش هرمان است. اصلاً خود هرمان گورینگ. و از اینجا رابطهٔ ژیرار با نقاشی دستگیرم میشد. به قول تاریخ، گورینگ دزد آثار نقاشی بود. تاریخ در مورد اینکه نقاشی هم میکرد ساکت است.
«شد. به نظر تو کارهای اخیر ژیرار فوقالعاده است. دیگر حرفی نداری. این چند خط هم فقط برای گفتن سلام بود. دلت همیشه برایم تنگ است،
_ عزیزم، اگر تو ماهی یکی دو تا از این سلامها برای من بنویسی و روانه کنی، من آنقدر خواندنی خواهم داشت که تمام عمر نتوانم آنها را بخوانم. میبینی چه بدم؟
این پایان بخش چهارم کتاب است و فصل پنجم چنین آغاز میشود:
«متشکرم،
_همین. چیز دیگری پشت این کارت پستی نیست…
* این کتاب را بخوانید، بیش از یک بار.
#کتاب
معکوس
احتمالا بهترین انیمیشن ۲۰۲۴)
نوستراداموس هستم
اینم نمونه کار:
(با وجود inside out 2، که دنیا رو درگیر خودش کرد. انیمیشن wild robot که به لیست شاهکارهای دریم وورکس اضافه شد، والاس و گرومیت کلاسیک پرطرفدار، خاطرات حلزون فوقالعاده درگیر کننده
این انیمیشن صامت!!! برنده اسکار شد)
اینم نمونه کار:
(با وجود inside out 2، که دنیا رو درگیر خودش کرد. انیمیشن wild robot که به لیست شاهکارهای دریم وورکس اضافه شد، والاس و گرومیت کلاسیک پرطرفدار، خاطرات حلزون فوقالعاده درگیر کننده
این انیمیشن صامت!!! برنده اسکار شد)
بیاید یه نگاهی به لیست نویسندگانی بندازیم که درکمال شایستگی جایزه نوبل دریافت نکردن و البته علت دریافت نکردنشون رو هم بخونیم!
نفر اولی که تو این لیست شاید بشه گفت سنگینترین اسم رو یدک میکشه کسی نیست جز لئو تولستوی بزرگ!
تنها علت اینکه الهامبخشترین نویسنده دنیا جایزه نوبل رو دریافت نکرده اینه که روس بوده. همین! آکادمی اهدای جوایز نوبل توی سوئده و سوئدیها اون زمان از روسها خوششون نمیومد. (شوخی نمیکنم. تنها علت اینکه تولستوی این جایزه رو نگرفته همینه😂)
و در کنار تولستوی نفر دوم و سوم این لیست چخوف و ناباکوف بودن!
نفر بعدی این لیست ویلیام سامرست عزیزه و تنها دلیل اینکه نویسنده «لبه تیغ» نوبل نبرده اینه که سوئدیها معتقد بودن اون طرفدارهای زیادی داره اما درعین حال ناشناخته مونده (همینقدر نامشخص!)
نفر بعد کسی نیست جز جرج اورول دوستداشتنی که مگه میشه کسی کتاببخونه و اسم این آدم یا قلعه حیوانات یا ۱۹۸۴ رو نشنیده باشه؟ تنها علت اینکه اورول این جایزه رو نگرفت این بود که پس از انتشار ۱۹۸۴ مرد! و معتقد بودن باید بیشتر عمر میکرد و آثار کتابش در جهان مشخصتر میشد بعد نوبل میدادیم(این علت هم کاملا واقعیه😂)
رابرت فراست که خیلیا اون رو بهترین شاعر قرن ۲۰ میدونن تنها بخاطر کهولت سن نوبل نبرد و این باعث شد از سال بعد قانون سن نویسنده برداشته بشه
کافکا رو حتی اونایی که کتاب نمیخونن هم میشناسن. هیچ توضیح منطقی وجود نداره که چرا کافکا نوبل رو برنده نشده.
ویرجینیا وولف! چی شد که این خانم بزرگوار نوبل نبرد؟ تلخی داستانهاش! هیئت نوبل گفتن که هیچ علتی نداشت جز اینکه حجم غم داستانهای وولف زیاد از حد بود.(دلیل جالبی نیست)
آندره برتون، پدر سورئال. برتون هم قربانی عقاید سیاسیش شد درحالی که اگر برتون نبود هیچوقت امثال کافکا و مارکز و کامو نبودند! حداقل نه به این شکل.
چرا هدایت نه؟ بوف کور تنها رمان بینالمللی ماست
(البته میتونیم قصههای مجید رو هم بینالمللی درنظر بگیریم) اما چی شد که بزرگترین داستاننویس ایرانی با وجود اینکه کتابش به سوئدی ترجمه شده بود نوبل نبرد؟ چون ایرانی بود!
به زودی صحبت میکنیم که «ایرانی بودن» چه تاثیری در نوبل بردن داره.
با تمام اینها افراد شایسته زیادی هم در طول تاریخ بودن که نوبل بردن اما اونهایی که نوبل نبردن هم بخاطر مسائل سیاسی و احمقانه بوده!
نفر اولی که تو این لیست شاید بشه گفت سنگینترین اسم رو یدک میکشه کسی نیست جز لئو تولستوی بزرگ!
تنها علت اینکه الهامبخشترین نویسنده دنیا جایزه نوبل رو دریافت نکرده اینه که روس بوده. همین! آکادمی اهدای جوایز نوبل توی سوئده و سوئدیها اون زمان از روسها خوششون نمیومد. (شوخی نمیکنم. تنها علت اینکه تولستوی این جایزه رو نگرفته همینه😂)
و در کنار تولستوی نفر دوم و سوم این لیست چخوف و ناباکوف بودن!
نفر بعدی این لیست ویلیام سامرست عزیزه و تنها دلیل اینکه نویسنده «لبه تیغ» نوبل نبرده اینه که سوئدیها معتقد بودن اون طرفدارهای زیادی داره اما درعین حال ناشناخته مونده (همینقدر نامشخص!)
نفر بعد کسی نیست جز جرج اورول دوستداشتنی که مگه میشه کسی کتاببخونه و اسم این آدم یا قلعه حیوانات یا ۱۹۸۴ رو نشنیده باشه؟ تنها علت اینکه اورول این جایزه رو نگرفت این بود که پس از انتشار ۱۹۸۴ مرد! و معتقد بودن باید بیشتر عمر میکرد و آثار کتابش در جهان مشخصتر میشد بعد نوبل میدادیم(این علت هم کاملا واقعیه😂)
رابرت فراست که خیلیا اون رو بهترین شاعر قرن ۲۰ میدونن تنها بخاطر کهولت سن نوبل نبرد و این باعث شد از سال بعد قانون سن نویسنده برداشته بشه
کافکا رو حتی اونایی که کتاب نمیخونن هم میشناسن. هیچ توضیح منطقی وجود نداره که چرا کافکا نوبل رو برنده نشده.
ویرجینیا وولف! چی شد که این خانم بزرگوار نوبل نبرد؟ تلخی داستانهاش! هیئت نوبل گفتن که هیچ علتی نداشت جز اینکه حجم غم داستانهای وولف زیاد از حد بود.(دلیل جالبی نیست)
آندره برتون، پدر سورئال. برتون هم قربانی عقاید سیاسیش شد درحالی که اگر برتون نبود هیچوقت امثال کافکا و مارکز و کامو نبودند! حداقل نه به این شکل.
چرا هدایت نه؟ بوف کور تنها رمان بینالمللی ماست
(البته میتونیم قصههای مجید رو هم بینالمللی درنظر بگیریم) اما چی شد که بزرگترین داستاننویس ایرانی با وجود اینکه کتابش به سوئدی ترجمه شده بود نوبل نبرد؟ چون ایرانی بود!
به زودی صحبت میکنیم که «ایرانی بودن» چه تاثیری در نوبل بردن داره.
با تمام اینها افراد شایسته زیادی هم در طول تاریخ بودن که نوبل بردن اما اونهایی که نوبل نبردن هم بخاطر مسائل سیاسی و احمقانه بوده!
چرا داریوش آخر بوی گندم یهو رد میده و همه چیو که داده بود دوباره مال خودش میکنه؟