هنر مرز لطیفیست بین آنچه باید گفته میشد و نشد؛ و آنچه میگوئیم و شنیده نمیشود.
Sora
خوشحالم از این بودن.
امروز برای اولین بار یک کتاب رو از یک نفر (البته به جز پدرم) هدیه گرفتم؛ و یه عالمه چیز دیگه هم همینطور که در این چند خط نمیگنجه و بذاریم گنجونده نشده باقی بمونه.
چه سری نهفته پشت ذهن است!
وقتی قدم میزدم دوباره یادم آمد چقدر بیسوادم. از آنجا به بعد هرقدم که برمیداشتم یک آجر روی سرم خرد میشد.
وقتی قدم میزدم دوباره یادم آمد چقدر بیسوادم. از آنجا به بعد هرقدم که برمیداشتم یک آجر روی سرم خرد میشد.
شاید برند لباسها و نوع پوشش هر منطقه و شهر با هر منطقه و شهر دیگه متفاوت باشه؛ اما لباس کارگرها همهجا یک شکله.
Forwarded from 505 (𝘋𝘦𝘭𝘢𝘳𝘢𝘮)
اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی.
-صادق هدایت
-صادق هدایت
#ننوشته
جوری بارمان آوردهاند که به گورمان بخندیم. به خاطره و تدفین تکههای دستان و آغوشهایمان بخندیم و زار زارِ مفت حواله کنیم برای لبِ کج شده از بغض یا حزن توخالیِ امثال این هنرمندان و توله هنرمندزادهها.
من حتی خاطرم نیست چه زمانی زبانم اینگونه پر از زهر شد. نمیدانم این کلمات تفاله که روی سر و روی دیگران میریزم انتهای لوله فاضلاب مسکن کدام بیپدر است. میخواهم محبت کنم اما انگار سیمخاردار بالای سفارتخانههای کشورهای اروپایی-که مثلش دور هیچ گاوصندوق بانکهای ملیِ پر از پول مردم نیست- پرت کردهام سمت رفیق و معشوق و خانواده. آنقدر این سر دنیا را با نخ به آن سرش بستهاند که اگر بخواهم بادبادکی از ذوق و تفکراتم هوا کنم میرود در ماتحت این استدلالها و استبدادها گیر میکند.
خشم نوع جدیدی پیدا کرده. ما که حال و وضع خودمان را میدانیم. میلولیم روی زمین و حرص میخوریم و عذاب میکشیم اما انگار حال و احوال این آدمها روی خود برگشته و آسمان را این چنین شکل داده. تنفر و تعفن از سوراخهای مهتاب چکه میکند و روی سرمان میریزد. انزجاری از اجتماع در آسمان سیاهِ خودباوری و بزرگاندیشی برق میزند. فکر میکنم تمام این درخششهای آسمانی با مگسکش فلان کَسَکِ ملاحاجیِ دمدراز، میتواند به پشکلی پهن و فراخ تبدیل شود. این مگسکشها هم که ماشاالله همهجا ریخته. هر طرز فکری که دم دستمان میآید و دم دستشان آمده را ریختیم و ریختند داخل مخلوطکن تا جامعهپذیرتر شویم و شوند.
وای! حتی زمانی که فکر میکنم زیر سایه منت دموکراسی دینی قرار گرفتهام وحشت میکنم.
وای!
دلمان را هم که کمی بخواهیم خوش کنیم به ظرافت دل و جان انسانی، چهارتا پستمدرنباز جلف بدردنخور گند میزنند به اعصابمان. هنر که نیست! آنارشیست است! کممانده دست شیطان را پر از عقیق و تسبیح نجف کنند و سر فلان پاپاستار ولنگار چادر بگذارند و حی علی خیرالعمل را در «فا دییِز» و «لا مینور» بچپانند. توقع داری درمیان این همه زرق و برق و گچهایی که جای ماست سرسفره میخوریم و ماستهایی که با آن بنایی میکنند من، تو یا هر فرد دلپذیر دیگری به کدام تپه صعود کنیم؟
امروز بوی گند فلانی هم دربیاید فقط چون سه چهار جان برکف بادمجان دور قابچین دارد از بوی گوهش اثری ماندگار تولید میکنند و خود به اصطلاح آرتیست به ریش همهمان میخندد. این فضلههایی هم که از لای نت و کتاب و سیاست ریخته را من و تو دربهترین حالت مشتاقانه استخدام میشویم برای چس تومان پول تا تمیزشان کنیم.
درحالی که داری به خفگی، سکوت مملو از غر و غر مملو از سکوتت عادت میکنی؛ میخواهی دستانت با بیل زمین کدام خانِ ده را بکند؟ اگر زمین را خراب کنیم که نه خان را بدبخت میکنیم نه من و تو آزاد میشویم.
پاشو. پاشو بوی گندشان را گرفتهایم. ما را که به مجالس رقصشان راه نمیدهند بیا یاد بگیریم سالن رقص خودمان را بسازیم. بیا یاد بگیریم کنار هم بمیریم. بیا که بوسیدنی هستیم.
جوری بارمان آوردهاند که به گورمان بخندیم. به خاطره و تدفین تکههای دستان و آغوشهایمان بخندیم و زار زارِ مفت حواله کنیم برای لبِ کج شده از بغض یا حزن توخالیِ امثال این هنرمندان و توله هنرمندزادهها.
من حتی خاطرم نیست چه زمانی زبانم اینگونه پر از زهر شد. نمیدانم این کلمات تفاله که روی سر و روی دیگران میریزم انتهای لوله فاضلاب مسکن کدام بیپدر است. میخواهم محبت کنم اما انگار سیمخاردار بالای سفارتخانههای کشورهای اروپایی-که مثلش دور هیچ گاوصندوق بانکهای ملیِ پر از پول مردم نیست- پرت کردهام سمت رفیق و معشوق و خانواده. آنقدر این سر دنیا را با نخ به آن سرش بستهاند که اگر بخواهم بادبادکی از ذوق و تفکراتم هوا کنم میرود در ماتحت این استدلالها و استبدادها گیر میکند.
خشم نوع جدیدی پیدا کرده. ما که حال و وضع خودمان را میدانیم. میلولیم روی زمین و حرص میخوریم و عذاب میکشیم اما انگار حال و احوال این آدمها روی خود برگشته و آسمان را این چنین شکل داده. تنفر و تعفن از سوراخهای مهتاب چکه میکند و روی سرمان میریزد. انزجاری از اجتماع در آسمان سیاهِ خودباوری و بزرگاندیشی برق میزند. فکر میکنم تمام این درخششهای آسمانی با مگسکش فلان کَسَکِ ملاحاجیِ دمدراز، میتواند به پشکلی پهن و فراخ تبدیل شود. این مگسکشها هم که ماشاالله همهجا ریخته. هر طرز فکری که دم دستمان میآید و دم دستشان آمده را ریختیم و ریختند داخل مخلوطکن تا جامعهپذیرتر شویم و شوند.
وای! حتی زمانی که فکر میکنم زیر سایه منت دموکراسی دینی قرار گرفتهام وحشت میکنم.
وای!
دلمان را هم که کمی بخواهیم خوش کنیم به ظرافت دل و جان انسانی، چهارتا پستمدرنباز جلف بدردنخور گند میزنند به اعصابمان. هنر که نیست! آنارشیست است! کممانده دست شیطان را پر از عقیق و تسبیح نجف کنند و سر فلان پاپاستار ولنگار چادر بگذارند و حی علی خیرالعمل را در «فا دییِز» و «لا مینور» بچپانند. توقع داری درمیان این همه زرق و برق و گچهایی که جای ماست سرسفره میخوریم و ماستهایی که با آن بنایی میکنند من، تو یا هر فرد دلپذیر دیگری به کدام تپه صعود کنیم؟
امروز بوی گند فلانی هم دربیاید فقط چون سه چهار جان برکف بادمجان دور قابچین دارد از بوی گوهش اثری ماندگار تولید میکنند و خود به اصطلاح آرتیست به ریش همهمان میخندد. این فضلههایی هم که از لای نت و کتاب و سیاست ریخته را من و تو دربهترین حالت مشتاقانه استخدام میشویم برای چس تومان پول تا تمیزشان کنیم.
درحالی که داری به خفگی، سکوت مملو از غر و غر مملو از سکوتت عادت میکنی؛ میخواهی دستانت با بیل زمین کدام خانِ ده را بکند؟ اگر زمین را خراب کنیم که نه خان را بدبخت میکنیم نه من و تو آزاد میشویم.
پاشو. پاشو بوی گندشان را گرفتهایم. ما را که به مجالس رقصشان راه نمیدهند بیا یاد بگیریم سالن رقص خودمان را بسازیم. بیا یاد بگیریم کنار هم بمیریم. بیا که بوسیدنی هستیم.
همانقدر که رنگ چشمانم را خودم انتخاب نکردم نگاهم را نیز انتخاب نکردهام. آن چیزی که برگزیدم و با آن حس «من» بودن میکنم «دید» من به زندگیست که گویا آنقدرها هم مفید نیست؛ زیرا به اندازه کافی، بابت نگاهی که انتخابش نکردهام دور و منزوی و غریب شدهام.
Forwarded from مَزیدِ بَر عِلَّت
زیاد شنیدهام که بگویند تو انسانی نه درخت پس میتوانی اگر جایی را دوست نداری جابهجا شوی. چرا کسی از جرعت درخت حرفی به میان نمیآورد، از رویش بر دامان بلند ترین کوهها با وجود آگاهی از این امر که هیچ گریزی از آن نقطه وجود نخواهد داشت. این موضوع مرا به فکر وامیدارد. به تفکر دربارهی تفاوتی که از متعلق بودن به جایی و محکومیت به زیستن در جایی حاصل میشود. همینجا هم خاتمه مییابد، هردو یک چیزند.
معکوس
#ننوشته یه داستان به این لیست اضافه کردم. تمام داستانهای کوتاه و بلند من: ۱.قهرمان ۲.عروسک چوبی ۳.کاشی خونی ۴.چهره سکرآور باران چهره سکرآور باران نسخه صوتی ۵.یک خانه کف دریای مدیترانه ۶.کبک ۷.بهمن بوی اسفند میدهد ۸.وصیت حقیقی ۹.رمان اینجا…
سلاملیکم به تمام شماهایی که تازه اومدید اینجا (و در کنارشون کسایی که قبلا اینجا بودن)
این پست تموم داستانهایی که تا الان نوشتم رو شامل میشه
اگر دلتون خواست متن جدی بخونید از اینجا
خوشحال میشم به اینجا نگاه بندازید
این پست تموم داستانهایی که تا الان نوشتم رو شامل میشه
اگر دلتون خواست متن جدی بخونید از اینجا
خوشحال میشم به اینجا نگاه بندازید
حرفینو - غیرفعال
میشه یه بیوگرافی از خودتون بگید؟
سلام
من ننویسندهام. دوسالمه (از نظر شناسنامهای هم خیلی اهمیت نداره)
حوالی تهرانم
سعی میکنم بنویسم و زنده بمونم
از همون قدیمقدیما وقتی دستامو دراز کردم تا به آسمون برسم بقیه محکم میزدن روی دستم و میگفتن ما مال همینجاییم. حتی خیال میکردم شبا که همه خوابن میشه مسیر رسیدن به آسمون رو راحتتر پیدا کرد ولی من قدم هیچوقت به اونجاها نمیرسید. دلم شکسته شد. البته اولش کامل نشکست. دیدم هنوز یه کمش چسبیده به هم. اونجا رو خودم شکوندم تا تیکههای بیشتری داشته باشم و ریختمشون کف آسفالت و شروع کردم با اون تیکه کوچولوها ستاره درست کردن و همونجا بود که فهمیدم مقصود ستارهها نیستن بلکه تاریکی بینشونه که اهمیت داره. خلاصه که من دنیام رو گرفتم وسط دستام و راه افتادم اومدم وسط شهر و از اینجایی که هستم خیلی میترسم اما لبخند میزنم و کاپوچینو و پفیلا میخورم.
من ننویسندهام. دوسالمه (از نظر شناسنامهای هم خیلی اهمیت نداره)
حوالی تهرانم
سعی میکنم بنویسم و زنده بمونم
از همون قدیمقدیما وقتی دستامو دراز کردم تا به آسمون برسم بقیه محکم میزدن روی دستم و میگفتن ما مال همینجاییم. حتی خیال میکردم شبا که همه خوابن میشه مسیر رسیدن به آسمون رو راحتتر پیدا کرد ولی من قدم هیچوقت به اونجاها نمیرسید. دلم شکسته شد. البته اولش کامل نشکست. دیدم هنوز یه کمش چسبیده به هم. اونجا رو خودم شکوندم تا تیکههای بیشتری داشته باشم و ریختمشون کف آسفالت و شروع کردم با اون تیکه کوچولوها ستاره درست کردن و همونجا بود که فهمیدم مقصود ستارهها نیستن بلکه تاریکی بینشونه که اهمیت داره. خلاصه که من دنیام رو گرفتم وسط دستام و راه افتادم اومدم وسط شهر و از اینجایی که هستم خیلی میترسم اما لبخند میزنم و کاپوچینو و پفیلا میخورم.
نیچه در نکوهش "پیچیدهنویسیِ بیمورد" گفته بود: "آب را گلآلود میکنند تا عمیق بنظر برسد"
استفاده شده از اینجا.
استفاده شده از اینجا.