بیداری زمان را با من بخوان به فریاد
ور مرد خواب و خفتی،
«رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن»
شفیعی کدکنی
ور مرد خواب و خفتی،
«رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن»
شفیعی کدکنی
هنوز اتاقم را خوب نمیشناسم. هرقدر هم که بگذرد انگار حفرهای پنهان پدید میآید و عطری آشنا و گمشده از ماهها قبل را مجدد داخلش پخش میکند. پس از آن در تمام مکانهای امن این چند قدم جا به رویم بسته میشود و جایی برای پناه بردن از آن عطر و اصطکاک آشنا را ندارم.
من برخلاف شعرا و مصراعهای تکراری کاری به در و پنجره نخواهم داشت. من باوجود رویاهای زندهای که روی در و دیوار اتاق میبینم؛ بیرمقتر از آنم که پا شوم و برای فلاکت دست و چشم دلتنگم اقدامی انجام دهم.
من برخلاف شعرا و مصراعهای تکراری کاری به در و پنجره نخواهم داشت. من باوجود رویاهای زندهای که روی در و دیوار اتاق میبینم؛ بیرمقتر از آنم که پا شوم و برای فلاکت دست و چشم دلتنگم اقدامی انجام دهم.
اگر کتابخون هستید هرچقدر میتونید کتاب بخرید بذارید یه گوشه بعدا بخونید. نگید چون یکی دو تا کتاب نخونده دارم هروقت تمومشون کردم میخرم. کتاب قیمتش نجومی بالا میره و خواهد رفت. الان بخرید بعدا بخونید.
از زندگی از این همه تکرار خستهام
از های و هوی کوچه و بازار خستهام
دلگیرِ آسمانم و آزردهی زمین
امشب برای هرچه و هر کار خستهام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
وایا… کزین حصار دل آزار خستهام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خستهام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بیشکیبم و بی یار خستهام
با خویش در ستیزم و از دوست در گریز
از حال من مپرس که بسیار خستهام
محمدعلی بهمنی
از های و هوی کوچه و بازار خستهام
دلگیرِ آسمانم و آزردهی زمین
امشب برای هرچه و هر کار خستهام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
وایا… کزین حصار دل آزار خستهام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خستهام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بیشکیبم و بی یار خستهام
با خویش در ستیزم و از دوست در گریز
از حال من مپرس که بسیار خستهام
محمدعلی بهمنی
اگر بخواهم خیلی خوشبینانه بگویم، زندگی برایم مثل خوردن آخرین لقمه از خوشمزهترین غذاست؛ درحالی که هنوز گرسنهام.
فکر و ذکرمان شده کسب آبرو. چه آبرویی؟!
مملکت رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درستتره.
مردم نان شب ندارند، قحطی است،
دوا نیست، مرض بیداد میکند.
باران رحمت از دولتی سرقبله عالم است،
سیل و زلزله از معصیت مردم.
میرغضب (جلاد) بیشتر داریم تا سلمانی.
سر بریدن از ختنه سهلتر است.
ریخت مردم از آدمیزاد برگشته،
چشمها خمار از تراخم است،
چهرهها تکیده از تریاک.
حاجی واشنگتن
مملکت رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درستتره.
مردم نان شب ندارند، قحطی است،
دوا نیست، مرض بیداد میکند.
باران رحمت از دولتی سرقبله عالم است،
سیل و زلزله از معصیت مردم.
میرغضب (جلاد) بیشتر داریم تا سلمانی.
سر بریدن از ختنه سهلتر است.
ریخت مردم از آدمیزاد برگشته،
چشمها خمار از تراخم است،
چهرهها تکیده از تریاک.
حاجی واشنگتن
هنر مرز لطیفیست بین آنچه باید گفته میشد و نشد؛ و آنچه میگوئیم و شنیده نمیشود.
Sora
خوشحالم از این بودن.
امروز برای اولین بار یک کتاب رو از یک نفر (البته به جز پدرم) هدیه گرفتم؛ و یه عالمه چیز دیگه هم همینطور که در این چند خط نمیگنجه و بذاریم گنجونده نشده باقی بمونه.
چه سری نهفته پشت ذهن است!
وقتی قدم میزدم دوباره یادم آمد چقدر بیسوادم. از آنجا به بعد هرقدم که برمیداشتم یک آجر روی سرم خرد میشد.
وقتی قدم میزدم دوباره یادم آمد چقدر بیسوادم. از آنجا به بعد هرقدم که برمیداشتم یک آجر روی سرم خرد میشد.
شاید برند لباسها و نوع پوشش هر منطقه و شهر با هر منطقه و شهر دیگه متفاوت باشه؛ اما لباس کارگرها همهجا یک شکله.
Forwarded from 505 (𝘋𝘦𝘭𝘢𝘳𝘢𝘮)
اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی.
-صادق هدایت
-صادق هدایت