ببین من تو رو به عنوان یک عکس اینجا میذارم یادگاری. تو یکی از ارزشمندترین لحظات زندگی منی. فنجون قهوه و شکلات گلگلی که مادرم تقریبا هرروز برای من وسط درسها میاورد. خلاصه تو برای من نشونه یک کوه صبر و بردباری و مهربونی هستی. درضمن، تو با اسپرسوهای بدمزه قهوهفروشیا فرق داری. شکلاتت هم گل داره! برای نوادگانت هم تعریف خواهم کرد که خوشمزه بودی…
***
دلم میخواد یه وقت خالی و مناسب برای غمگین بودن داشته باشم منتها نیست. اصلا حال نمیکنم با این دنیا که همش میخواد امیدوار و خوشحال کنه آدما رو. اصلا با این آدمایی که همش سمت و سوی شادی میرن ارتباط نمیگیرم. یه وقتی، فرصتی، حالتی باید برای غمها کنار گذاشت. همینطور نمیشه که همیشه خندید و شاد بود. یه وقتا باید خرد شد و تکهها رو شمرد.
دلم میخواد یه وقت خالی و مناسب برای غمگین بودن داشته باشم منتها نیست. اصلا حال نمیکنم با این دنیا که همش میخواد امیدوار و خوشحال کنه آدما رو. اصلا با این آدمایی که همش سمت و سوی شادی میرن ارتباط نمیگیرم. یه وقتی، فرصتی، حالتی باید برای غمها کنار گذاشت. همینطور نمیشه که همیشه خندید و شاد بود. یه وقتا باید خرد شد و تکهها رو شمرد.
مدعا دل بود اگر نیرنگ امکان ریختند
بهر این یک قطره خون، صد رنگ توفان ریختند
زین گلستان نی خزان در جلوه آمد، نی بهار
رنگ وهمی از نوای عندلیبان ریختند
خار بستی کرد پیدا کوچهباغ انتظار
بس که مشتاقان به جای اشک مژگان ریختند
تهمت دامان قاتل میکشد هر گل ز من
چون بهار از بس که خونم را پریشان ریختند
از سر تعمیر دل بگذر که معماران عشق
روز اول رنگ این ویرانه ویران ریختند
نیستی عشاق را رفع کدورت بود و بس
از گداز، این شمعها گردی ز دامان ریختند
بیش از این نتوان خطا بستن بر ارباب کرم
کز فضولی آبروی ابر نیسان ریختند
سجدهگاه همت اهل فنا را بندهام
کآبروی هرچه هست این خاکساران ریختند
شبنم ما را درین گلشن تماشا مفت نیست
صد نگه شد آب تا یک چشم حیران ریختند
از گداز پیکرم درد تو گم کرد آشیان
شد ستم بر ناله کآتش در نیستان ریختند
دست و تیغی از ضعیفی ننگ قتلم برنداشت
خون من چون اشک بر تحریک مژگان ریختند
قابل آن آستان کو سجده تا نازد کسی
کز عرق آنجا جبین بینیازان ریختند
نقد عمر رفته بیرون نیست از جیب عدم
هرچه از کاشانه کم شد در بیابان ریختند
تا توانم گلفروش چاک رسوایی شدن
چون سحر بیدل ز هر عضوم گریبان ریختند
-بیدل
بهر این یک قطره خون، صد رنگ توفان ریختند
زین گلستان نی خزان در جلوه آمد، نی بهار
رنگ وهمی از نوای عندلیبان ریختند
خار بستی کرد پیدا کوچهباغ انتظار
بس که مشتاقان به جای اشک مژگان ریختند
تهمت دامان قاتل میکشد هر گل ز من
چون بهار از بس که خونم را پریشان ریختند
از سر تعمیر دل بگذر که معماران عشق
روز اول رنگ این ویرانه ویران ریختند
نیستی عشاق را رفع کدورت بود و بس
از گداز، این شمعها گردی ز دامان ریختند
بیش از این نتوان خطا بستن بر ارباب کرم
کز فضولی آبروی ابر نیسان ریختند
سجدهگاه همت اهل فنا را بندهام
کآبروی هرچه هست این خاکساران ریختند
شبنم ما را درین گلشن تماشا مفت نیست
صد نگه شد آب تا یک چشم حیران ریختند
از گداز پیکرم درد تو گم کرد آشیان
شد ستم بر ناله کآتش در نیستان ریختند
دست و تیغی از ضعیفی ننگ قتلم برنداشت
خون من چون اشک بر تحریک مژگان ریختند
قابل آن آستان کو سجده تا نازد کسی
کز عرق آنجا جبین بینیازان ریختند
نقد عمر رفته بیرون نیست از جیب عدم
هرچه از کاشانه کم شد در بیابان ریختند
تا توانم گلفروش چاک رسوایی شدن
چون سحر بیدل ز هر عضوم گریبان ریختند
-بیدل
Forwarded from آخرین نوار من (Mahdi tapdoghi)
من هیچوقت تو زندگیم نفر دوم نبودم
من هرجا بودم یا نفر اول بودم یا نبودم
من حتی تو مغازه ای که از دیروز مشغول به کار شدم و امروز روز دومم بود نفر اول بودم
میدونم فکر زشت و بدیه ولی از دستم کاری برنمیاد
من هرجا بودم یا نفر اول بودم یا نبودم
من حتی تو مغازه ای که از دیروز مشغول به کار شدم و امروز روز دومم بود نفر اول بودم
میدونم فکر زشت و بدیه ولی از دستم کاری برنمیاد
میان تفاسیر و معانی عمیق تکراری، شکوفه درخت چند ساله ی حیاط پدربزرگ بوییدنیتر میشود.
من از این انتظار
از این انتظار افتضاح
از این آدمای تو خالی پر سروصدا
حالم بهم میخوره
من یه کبودیام رو گونه واقعیت
از این که باشم روشنگر عصر جاهلیت
از سیستم کل دنیا
حکومتها از لفظ حاکمیت حالم بهم میخوره
از این غمی که تو خونس
از اینکه میدونم این حرفا بیهودس
از این عکسای بچه باحالا
با یه سیگار و یه نگاه به دور دست
حالم بهم میخوره
از این انتظار افتضاح
از این آدمای تو خالی پر سروصدا
حالم بهم میخوره
من یه کبودیام رو گونه واقعیت
از این که باشم روشنگر عصر جاهلیت
از سیستم کل دنیا
حکومتها از لفظ حاکمیت حالم بهم میخوره
از این غمی که تو خونس
از اینکه میدونم این حرفا بیهودس
از این عکسای بچه باحالا
با یه سیگار و یه نگاه به دور دست
حالم بهم میخوره
ترجمه بد خوندن:
به نظرم اگر یه کتابی رو میگیرید و میبینید ترجمش بده
به زور ادامش ندید
اگر راه تعویض داره عوض کنید
اگرم نداره اون رو خیلی شیک بذارید تو کتابخونتون و برید پیدیاف بخونید
تو کتابخونه مدرسه شهر یا هرجایی بخونید
از یکی امانت بگیرید
اگرم ریچید که برید یکی دیگه بخرید (این برای من قفله☕️)
خلاصه خودتون رو عذاب ندید
به نظرم اگر یه کتابی رو میگیرید و میبینید ترجمش بده
به زور ادامش ندید
اگر راه تعویض داره عوض کنید
اگرم نداره اون رو خیلی شیک بذارید تو کتابخونتون و برید پیدیاف بخونید
تو کتابخونه مدرسه شهر یا هرجایی بخونید
از یکی امانت بگیرید
اگرم ریچید که برید یکی دیگه بخرید (این برای من قفله☕️)
خلاصه خودتون رو عذاب ندید
اگر واقعا انقدر تنهایی که پیش «من» اومدی من هرچیزی که میتونم رو دراختیارت میذارم تا با هم سرپناه بسازیم.
مردمی که به خانههای تاریک و بیدریچه عادت کردهاند، از پنجرههای باز و نورگیر، گریزان هستند؛ آخر چشمشان را میزند و خستهشان میکند. جنگ با افکار پوسیده، دشوارتر از جنگ رودررویِ جبهههاست.
مجید واعظی
مجید واعظی
بله چشمها میتونن پر از حس و حرف و عمق باشن ولی نه هر آدمی. واقعا نه هر آدمی
در یک جیب پالتوم مرگ و
در جیب دیگرش زندگی را گذاشتم
چقدر چیزهای دوست داشتنی و نفرتانگیز در این دنیا وجود دارد…
در یک جیب پالتوم عقلم را و در جیب دیگر قلبم را گذاشتم
اینگونه بود که توانستم قدم بزنم…
احمد ارهان
در جیب دیگرش زندگی را گذاشتم
چقدر چیزهای دوست داشتنی و نفرتانگیز در این دنیا وجود دارد…
در یک جیب پالتوم عقلم را و در جیب دیگر قلبم را گذاشتم
اینگونه بود که توانستم قدم بزنم…
احمد ارهان