ذهنیتم درباره ی دنیا آنقدر منفرد و تنها بود که حتی خودم هم اکراه داشتم سمت و سویش بروم.
معکوس
لوکوموتیو(نامه).pdf
نگهش میدارم این گوشه دنیا. توی دفتر هم نگهش میدارم. یک روز دوباره با هم میخونیمش. یک روز با صدای بلند برام میخونش…
ببینید من دیشب به این نتیجه رسیدم که تختها محل بزرگداشت انسانهای اولیهان
عمل «مخالفت» مثل یک جنس بنجل زیر دست و پای هرکسی افتاده. آدمها نمیفهمند مخالفت دو برابر موافقت سواد میخواهد.
به نظر من مبادله افکار، احساسات و تجربه ها با شخصی دیگر یکی از بزرگترین نعمت های زندگیست.
نیکلای گوگول
نیکلای گوگول
ببین من تو رو به عنوان یک عکس اینجا میذارم یادگاری. تو یکی از ارزشمندترین لحظات زندگی منی. فنجون قهوه و شکلات گلگلی که مادرم تقریبا هرروز برای من وسط درسها میاورد. خلاصه تو برای من نشونه یک کوه صبر و بردباری و مهربونی هستی. درضمن، تو با اسپرسوهای بدمزه قهوهفروشیا فرق داری. شکلاتت هم گل داره! برای نوادگانت هم تعریف خواهم کرد که خوشمزه بودی…
***
دلم میخواد یه وقت خالی و مناسب برای غمگین بودن داشته باشم منتها نیست. اصلا حال نمیکنم با این دنیا که همش میخواد امیدوار و خوشحال کنه آدما رو. اصلا با این آدمایی که همش سمت و سوی شادی میرن ارتباط نمیگیرم. یه وقتی، فرصتی، حالتی باید برای غمها کنار گذاشت. همینطور نمیشه که همیشه خندید و شاد بود. یه وقتا باید خرد شد و تکهها رو شمرد.
دلم میخواد یه وقت خالی و مناسب برای غمگین بودن داشته باشم منتها نیست. اصلا حال نمیکنم با این دنیا که همش میخواد امیدوار و خوشحال کنه آدما رو. اصلا با این آدمایی که همش سمت و سوی شادی میرن ارتباط نمیگیرم. یه وقتی، فرصتی، حالتی باید برای غمها کنار گذاشت. همینطور نمیشه که همیشه خندید و شاد بود. یه وقتا باید خرد شد و تکهها رو شمرد.
مدعا دل بود اگر نیرنگ امکان ریختند
بهر این یک قطره خون، صد رنگ توفان ریختند
زین گلستان نی خزان در جلوه آمد، نی بهار
رنگ وهمی از نوای عندلیبان ریختند
خار بستی کرد پیدا کوچهباغ انتظار
بس که مشتاقان به جای اشک مژگان ریختند
تهمت دامان قاتل میکشد هر گل ز من
چون بهار از بس که خونم را پریشان ریختند
از سر تعمیر دل بگذر که معماران عشق
روز اول رنگ این ویرانه ویران ریختند
نیستی عشاق را رفع کدورت بود و بس
از گداز، این شمعها گردی ز دامان ریختند
بیش از این نتوان خطا بستن بر ارباب کرم
کز فضولی آبروی ابر نیسان ریختند
سجدهگاه همت اهل فنا را بندهام
کآبروی هرچه هست این خاکساران ریختند
شبنم ما را درین گلشن تماشا مفت نیست
صد نگه شد آب تا یک چشم حیران ریختند
از گداز پیکرم درد تو گم کرد آشیان
شد ستم بر ناله کآتش در نیستان ریختند
دست و تیغی از ضعیفی ننگ قتلم برنداشت
خون من چون اشک بر تحریک مژگان ریختند
قابل آن آستان کو سجده تا نازد کسی
کز عرق آنجا جبین بینیازان ریختند
نقد عمر رفته بیرون نیست از جیب عدم
هرچه از کاشانه کم شد در بیابان ریختند
تا توانم گلفروش چاک رسوایی شدن
چون سحر بیدل ز هر عضوم گریبان ریختند
-بیدل
بهر این یک قطره خون، صد رنگ توفان ریختند
زین گلستان نی خزان در جلوه آمد، نی بهار
رنگ وهمی از نوای عندلیبان ریختند
خار بستی کرد پیدا کوچهباغ انتظار
بس که مشتاقان به جای اشک مژگان ریختند
تهمت دامان قاتل میکشد هر گل ز من
چون بهار از بس که خونم را پریشان ریختند
از سر تعمیر دل بگذر که معماران عشق
روز اول رنگ این ویرانه ویران ریختند
نیستی عشاق را رفع کدورت بود و بس
از گداز، این شمعها گردی ز دامان ریختند
بیش از این نتوان خطا بستن بر ارباب کرم
کز فضولی آبروی ابر نیسان ریختند
سجدهگاه همت اهل فنا را بندهام
کآبروی هرچه هست این خاکساران ریختند
شبنم ما را درین گلشن تماشا مفت نیست
صد نگه شد آب تا یک چشم حیران ریختند
از گداز پیکرم درد تو گم کرد آشیان
شد ستم بر ناله کآتش در نیستان ریختند
دست و تیغی از ضعیفی ننگ قتلم برنداشت
خون من چون اشک بر تحریک مژگان ریختند
قابل آن آستان کو سجده تا نازد کسی
کز عرق آنجا جبین بینیازان ریختند
نقد عمر رفته بیرون نیست از جیب عدم
هرچه از کاشانه کم شد در بیابان ریختند
تا توانم گلفروش چاک رسوایی شدن
چون سحر بیدل ز هر عضوم گریبان ریختند
-بیدل