Forwarded from معکوس (آقای نویسنده نیستم)
قسمتی از رمانم ۲
در دل ما چه میگذرد که اینگونه دلبسته خود شدهایم؟ حق معانی را پایمال میکنیم و میگذریم. درمیان اتاق مینشینم. آتش با صدای گنجشک ها میسوزد و همجوار دل من دود میشود. کمی آن طرفتر از جیغ و فریادهای شاد دیگران، کنجی نشسته و برای حال خود زار میزنم. کاش همینقدر دور از افت و خیزهای مردمی که تن مرا مورمور میکند، مینشستم و فقط زار میزدم زیرا گریه نقطه تلاقی اندوهی از قبل برافراشته شده و تسکین ماتمی ناشناخته است و دقیقا ما را در میان خودش و حزنها نگه میدارد و من چقدر به این برزخ نیازمندم. اما اینها جز رویایی تو سری خورده نیستند و باید شلاق شادیها و پیچیدگیها را تحمل کنم و دهانم را شکل لبخند بدوزم و جلوی نه یک درخت، بلکه صدها درخت این دنیا سر تعظیم فرود آورم. چرا؟ چون ما مثل هم به دیگران بودن محدودیم و از محدودیت برایت خواهم گفت. شاید این کاغذ پارهها هیچوقت نتوانند مرا به تو برسانند و من واقعی را برایت نسازند. پس لحظههای شب را بشمار. ستارهها را دو به دو جفت کن. در میان اعماق تاریکی شب-نه روشنایی آن-راه برو، اشک بریز و محبت کن و هر وقت دلت برای خودت تنگ شد، پنجره را باز کن و بگذار ماه داخل شود.
در دل ما چه میگذرد که اینگونه دلبسته خود شدهایم؟ حق معانی را پایمال میکنیم و میگذریم. درمیان اتاق مینشینم. آتش با صدای گنجشک ها میسوزد و همجوار دل من دود میشود. کمی آن طرفتر از جیغ و فریادهای شاد دیگران، کنجی نشسته و برای حال خود زار میزنم. کاش همینقدر دور از افت و خیزهای مردمی که تن مرا مورمور میکند، مینشستم و فقط زار میزدم زیرا گریه نقطه تلاقی اندوهی از قبل برافراشته شده و تسکین ماتمی ناشناخته است و دقیقا ما را در میان خودش و حزنها نگه میدارد و من چقدر به این برزخ نیازمندم. اما اینها جز رویایی تو سری خورده نیستند و باید شلاق شادیها و پیچیدگیها را تحمل کنم و دهانم را شکل لبخند بدوزم و جلوی نه یک درخت، بلکه صدها درخت این دنیا سر تعظیم فرود آورم. چرا؟ چون ما مثل هم به دیگران بودن محدودیم و از محدودیت برایت خواهم گفت. شاید این کاغذ پارهها هیچوقت نتوانند مرا به تو برسانند و من واقعی را برایت نسازند. پس لحظههای شب را بشمار. ستارهها را دو به دو جفت کن. در میان اعماق تاریکی شب-نه روشنایی آن-راه برو، اشک بریز و محبت کن و هر وقت دلت برای خودت تنگ شد، پنجره را باز کن و بگذار ماه داخل شود.
چه لذتی است در این مردن!
درآن زمان که نفس ها را
تو می کشی
و دود می کنی
چه لذتی است در این مردن
در این چشم های باز مرده
روح زیر خاک اسارت رفته
چه لذتی است در این مردن
در این جهان که مقبره است
پس چه روی خاک و چه زیر
جنازه ای هستیم
که راه می رود
یا راه رفته
چه لذتی است در این مردن
اگر که بعد از مرگ
نامه ی اعمال بسته است و پایم گیر
در همین دنیای به اصطلاح آزاد
ساعتی که شده شلیک هرگز
به عقربه بر نمی گرده
درآن زمان که نفس ها را
تو می کشی
و دود می کنی
چه لذتی است در این مردن
در این چشم های باز مرده
روح زیر خاک اسارت رفته
چه لذتی است در این مردن
در این جهان که مقبره است
پس چه روی خاک و چه زیر
جنازه ای هستیم
که راه می رود
یا راه رفته
چه لذتی است در این مردن
اگر که بعد از مرگ
نامه ی اعمال بسته است و پایم گیر
در همین دنیای به اصطلاح آزاد
ساعتی که شده شلیک هرگز
به عقربه بر نمی گرده
این فکر احمقانه که با تکامل همراه با یک نفر
با رابطه
یا با تمام شدن چیزی که به آن تنهاییات میگویی
درد تو
رنج تو
حال خراب دوست داشتنی تو
غم های بوسیدنی تو
دور ریخته می شود
تمام این هارا بریز دور
تو هنوز همانی
که اندکی درصد عشقش بیشتر شده
کمی بال و پر گرفته
اما
چیزی از اینکه تو حس کنی توی قفس هستی کم می کند؟
نه!
تو هنوز همانی
همان که اسارت می طلبد
همان که درگیر خودش است
همان که نمی تواند شک های بیخودش را رها کند
تو هنوز همان زندانی هستی که بودی
و عاشق شدن
و تنها نبودن
چیزی از اینکه تو زندانی هستی
کم نمی کند!
با رابطه
یا با تمام شدن چیزی که به آن تنهاییات میگویی
درد تو
رنج تو
حال خراب دوست داشتنی تو
غم های بوسیدنی تو
دور ریخته می شود
تمام این هارا بریز دور
تو هنوز همانی
که اندکی درصد عشقش بیشتر شده
کمی بال و پر گرفته
اما
چیزی از اینکه تو حس کنی توی قفس هستی کم می کند؟
نه!
تو هنوز همانی
همان که اسارت می طلبد
همان که درگیر خودش است
همان که نمی تواند شک های بیخودش را رها کند
تو هنوز همان زندانی هستی که بودی
و عاشق شدن
و تنها نبودن
چیزی از اینکه تو زندانی هستی
کم نمی کند!
من نمیفهمم
الان داری به زبون فارسی متن مینویسید
اسم و مکان و ماه انگلیسی انتخاب کردنتون دیگه چیه؟
الان داری به زبون فارسی متن مینویسید
اسم و مکان و ماه انگلیسی انتخاب کردنتون دیگه چیه؟
من میخواستم یک ……. باشم
Anonymous Poll
9%
جاسوئیچی
5%
مرغ
15%
همین آدم
23%
آدمی متفاوت با الانم
24%
هیچی
8%
کرم خاکی
17%
هیچ کدام
یه سری آهنگ ها هستن تو پلی لیستتون
هزاربار هم گوش کرده باشید
بازم ازش نمی گذرید
همونو بفرستید
هزاربار هم گوش کرده باشید
بازم ازش نمی گذرید
همونو بفرستید
معکوس
میای اینجا و این آهنگی که این زیر میذارم رو فریاددددددد میزنی باهاش
آخیش……
خالی شدم
صدامم گرفت البته
خالی شدم
صدامم گرفت البته
عشق باندینی (شخصیت داستان)تو مجموعه ی فانته وقتی ناپدید شد
و باندینی رمانش رو تموم کرد
روی کتاب نوشت تقدیم به عشق من
و کتاب رو پرت کرد تو دل بیابون
خیلی دوست دارم یه بار این اتفاق بیوفته
حتی به قیمت مرگ معشوق😭😔
و باندینی رمانش رو تموم کرد
روی کتاب نوشت تقدیم به عشق من
و کتاب رو پرت کرد تو دل بیابون
خیلی دوست دارم یه بار این اتفاق بیوفته
حتی به قیمت مرگ معشوق😭😔
خون را در شیشه ی دل نهان باید کرد.
و لب دنیا را برای بوسه هایش خون!
کوچه های شهر را باید ترس پاشید
و با موسیقی باید سر مردمان را دار زد
عشق را باید پشت خاکریزی قایم، و انسانیت را ترک باید کرد.
شمشیر عذاب را تیز
و در گلوی خود
باید
کرد
و لب دنیا را برای بوسه هایش خون!
کوچه های شهر را باید ترس پاشید
و با موسیقی باید سر مردمان را دار زد
عشق را باید پشت خاکریزی قایم، و انسانیت را ترک باید کرد.
شمشیر عذاب را تیز
و در گلوی خود
باید
کرد
منم باید با آخرین قطاری که آخرین گلوله آخرین خشاب بود می رفتم
اما نرفتم
یه اسلحه جدید آوردم
خشاب جدید
گلوله های زیاد
خیلی زیاد
اما نرفتم
یه اسلحه جدید آوردم
خشاب جدید
گلوله های زیاد
خیلی زیاد
آدمایی که دارن بلاکم میکنن یا باهام قطع ارتباط میکنن
بدون اینکه دلیلشو خودم بدونم
داره از موهای سرم بیشتر میشه
بدون اینکه دلیلشو خودم بدونم
داره از موهای سرم بیشتر میشه
من عاشق لحظههایی میشم که آدم بعد از انجام یه کاری
بیاد بگه
واقعا من بودم که اون کاررو انجام دادم؟
بیاد بگه
واقعا من بودم که اون کاررو انجام دادم؟
دیروز گفت:«اگر روزی مشکلی داشته باشم که نتونم حلش کنم نفس کشیدن رو تموم می کنم. حتی باور دارم مشکلات روحی روانی هم درمان دارن. تماما»
فردا جنازهاش بود و یک برگه کاغذ که روش نوشته شده بود:
مشکلم وجود من بود
حل شد!
فردا جنازهاش بود و یک برگه کاغذ که روش نوشته شده بود:
مشکلم وجود من بود
حل شد!
احساس میکنم او مدت ها بود منتظر شکست خوردن است
اصلا انگار علاقه خاصی به شکست داشت!
برایم سوال شد
چرا؟
چرا یک آدم دلش میخواهد در یک مسابقه
در عشق
یا حتی در زندگی و اهدافش شکست بخورد؟
یعنی تا این حد همیشه موفق است؟
تا پاسخش را یک شب خودش به من داد
گفت:«من یک آدم تنوع طلبم. و سالهاست شکست نخوردم و دنبال این حسرت و تنوع می گردم. میدانی چرا؟ چون مدت هاست من تماما شکسته ام. پس جایی برای شکست بیشتر وجود ندارد»
اصلا انگار علاقه خاصی به شکست داشت!
برایم سوال شد
چرا؟
چرا یک آدم دلش میخواهد در یک مسابقه
در عشق
یا حتی در زندگی و اهدافش شکست بخورد؟
یعنی تا این حد همیشه موفق است؟
تا پاسخش را یک شب خودش به من داد
گفت:«من یک آدم تنوع طلبم. و سالهاست شکست نخوردم و دنبال این حسرت و تنوع می گردم. میدانی چرا؟ چون مدت هاست من تماما شکسته ام. پس جایی برای شکست بیشتر وجود ندارد»