معکوس
760 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
درمیان بیدارهای عاشق یا دل شکسته

من هنوز خوابم
امید داشتن یکی مانند توسری زدن به افراد دیگر است
کاش بگذارند دیگران آسوده همراه با زندگی بمیرند…
یه دونه داستان کوتاه
از اینا که خودم خیلییی دوستش دارم
تا چند روز دیگه میذارم

صبر کنید قراره خیلی خوب بشه!
حس میکنم تو جامعه ای هستیم که
همه حرف دلشون رو میزنن
همه بدون توجه به قضاوت ها کار میکنن
همه خودشونن
همه تعارف ندارن
هیچکس خجالتی نیست


فقط من خراب موندم؟😭
چطور از مردمی که زیر این همه فشار هستند
و دیگه به خودشون باور ندارن
توقع دارید به آرمان های یه انقلاب و رهبرش
یا دینی که شما تبلیغ می کنید
باور داشته باشن؟
ننویسنده
اینجا کلمات بی معنی است.docx
این چیزی که اینجا ملاحظه می‌کنید فایل پی دی اف رمان منه
که خبر رسید چاپ اولش کاملل فروش رفته
گذاشتم برای شما
بخونید و لذت ببرید❤️
به تازگی گرما را هم دوست دارم. و نمی‌دانم این حس احمقانه و کمیاب از کجا شروع شد. اما جدیدا کافی است دست نوازش این آفتاب منفور را روی سرم حس کنم. به نوعی رهایی می‌رسم که مثالش را زیر باران می شود یافت. وقتی از پوست داغ شده و عرق های پیشانی‌ام یا سری که کم کم درد می‌گیرد می گذرم نمی‌فهمم این خوش بینی من نسبت به آفتاب از کجا شروع شده؛ هر چه هست اینجاست. درون قلب و روی گوشت و تنم.

وقتی این را نوشتم آفتاب شدیدا محصورم کرده بود. گرما مرا از خودم می ربود و جسم و جانم را بخار می‌کرد.
اندکی فکر کردم.
فهمیدم این علاقه از کجاست.
از تمایلم به نابودی و بخار شدن
از نیستی
حتی به دست گرم ترین روزسال!
حس می کنم تو تایپای mbti
من از هر f‌ای f ترم
خودمو دارم به t بودن میزنم
به اندازه تموم سکوتام و ساکن موندنام
اینجا دارم می رقصم
داد می زنم
و دیوووونهههه بازی درمیارم
یه دیالوگ از کنی آکرمن تو اتک خیلی توجهمو جلب کرد:

انقد نفس بکشم تا بمیرم؟
چه زندگی کسل کننده ای!
از اساس استادیم
در جناس استادیم
فاضلیم در دانش
فاضلیم در خوانش
ارج مینهیم اما
شعر فاضلابی را


حسین صفا
مثل نوزاد!


می خزیم روی پوست هم. از عاشق می هراسیم. و واقفیم به این موضوع که روابط ما با یکدیگر قماری است سنگین. به سنگینی روحمان و استخوان هایش که احتمال شکستنش بالاست. حتی گاهی این خرده ریزه هایش که شکسته را جمع و می کنیم و در کیسه ی صبر با خود این طرف و آن طرف می کشیم و می نالیم.
مثل نوازادان کنار هم قرار گرفته در زایشگاه. هر کس به طور اختصاصی در رختخواب خودش می نالد بدون اینکه ناله ی نوزاد دیگر را بشنود. این سمفونی گوش همه را کر می کند و درنهایت برای هر کداممان چیزی جز ناله های خودمان آزاردهنده نیست. چیزی باقی نمی ماند جز اینکه اگر هم قرار بود پرستاری بیاید و آراممان کند
از ترس این همه توقع
تنفر
عقده
و هراس های درونی
و ناله های زیادمان
پا به فرار می گذاشت!
گویا مرگ در رگم می‌دود
پدرم امروز جان تازه ای به من داد
مرا امیدوار به زندگی کرد
روحم تازه شد
و طراوتی خاص در من جوشاند




برام گیلاس خرید!
دل بابا بزرگم جوری از وضعیت پره
که من واقعا نمیفهمم
نمیفهمم
💔
سیاست زده شدیم
نفهمیدم بزرگ شدیم
پر از توهم
و این متوهم بودن
به اینجا کشوند مارو
به این فلاکت



نویسنده ی بی خاصیتی نخواهم شد!
Ziro Roo
Rez
Forwarded from معکوس (آقای نویسنده نیستم)
قسمتی از رمانم ۲



در دل ما چه میگذرد که اینگونه دل‌بسته خود شده‌ایم؟ حق معانی را پایمال میکنیم و میگذریم. درمیان اتاق مینشینم. آتش با صدای گنجشک ها میسوزد و هم‌جوار دل من دود میشود. کمی آن طرف‌تر از جیغ و فریادهای شاد دیگران، کنجی نشسته و برای حال خود زار میزنم. کاش همینقدر دور از افت و خیزهای مردمی که تن مرا مورمور میکند، مینشستم و فقط زار میزدم زیرا گریه نقطه تلاقی اندوهی از قبل برافراشته شده و تسکین ماتمی ناشناخته است و دقیقا ما را در میان خودش و حزن‌ها نگه میدارد و من چقدر به این برزخ نیازمندم. اما این‌ها جز رویایی تو سری خورده نیستند و باید شلاق شادی‌ها و پیچیدگی‌ها را تحمل کنم و دهانم را شکل لبخند بدوزم و جلوی نه یک درخت، بلکه صدها درخت این دنیا سر تعظیم فرود آورم. چرا؟ چون ما مثل هم به دیگران بودن محدودیم و از محدودیت برایت خواهم گفت. شاید این کاغذ پاره‌ها هیچوقت نتوانند مرا به تو برسانند و من واقعی را برایت نسازند. پس لحظه‌های شب را بشمار. ستاره‌ها را دو به دو جفت کن. در میان اعماق تاریکی شب-نه روشنایی آن-راه برو، اشک بریز و محبت کن و هر وقت دلت برای خودت تنگ شد، پنجره را باز کن و بگذار ماه داخل شود.
اصن مگه چیزی هم این وسط مهمه؟