قدمهای آهسته ی انسانها آنقدر زیباست که گاهی یادم میرود دویست ساله نیستم.
امشب هم مرگ در آغوش من به خواب رفت. چه میشود کرد؟
ازدواج ناموفقی داشتیم.
ازدواج ناموفقی داشتیم.
معکوس
رنجی که از «من» بودن میبرم بسیار زیاد است اما لق خودم و رنجم. تا دلم بخواهد دلیل و فرصت برای ساخت رنجهای جدیدی دارم که همگی رنگ و بوی خودم را میدهند. امروز را همینشکل میگذرانم چون دلم میخواهد امروز را بیارزش ببینم. چرت دانستن همهچیز حق من است و بدم…
-شب رفتن اون آدم بلند زار میزنی و تا دمدمای صبح آینده سیاهی که برای خودت به تصویر میکشی یقهات رو ول نمیکنه. ظهر بیدار میشی و میبینی همون چشما رو داری و هنوز همون بو رو میدی. جهان همون شکلی میگرده و تو مجبوری به اینکه تا توالت خودت رو برسونی و الا میشاشی به لباست. میفهمی تو وسط جهانی هستی که خودت ساختی و بسیار گذرندهتر از اونی هست که به علت نبود یک نفر دیگه متوقف بشه. هفته آینده میری اونجا که اولین بار یا آخرین بار اون رو دیدی؛ بغض میکنی؟ نه! تو تموم تلاشت رو میکنی دلتنگ بشی تا باور کنی قصهها و بقیه آدمها راجع به عشق و عاشقی و احساسات دروغ نمیگن. تو زور میزنی تا ناراحت باشی بابت فقدان کسی که بهش میگفتی تموم زندگیت. حدس بزن چی میشه؟ هیچی! حتی بابت دروغی که به خودت و اون آدم گفتی شرمنده نمیشی و احتمالا خدا از اون بالا به مسخرهبازیهات قاهقاه میخنده.
-غریب آشنا
داستان کوتاهِ درحال تکمیل
-غریب آشنا
داستان کوتاهِ درحال تکمیل
معکوس
Video message
خوش گذش.
و درنهایت هم یکی از تیکای زندگیم خورد
اجرای زنده(تقریبا کنسرت) رپ رفتم و دیدم
و درنهایت هم یکی از تیکای زندگیم خورد
اجرای زنده(تقریبا کنسرت) رپ رفتم و دیدم
«غیرقابلتوجیه است عقبماندگی و عاشقِ عقبماندگی خود بودن. عاشقِ اشتباهاتِ خود بودن، غیرقابل بخشش است.»
بهرام بیضایی
بهرام بیضایی
گر تو روزی راز این بازی بدانی
نکته ی رمزش بخوانی
لحظههای زندگی چون موج دریاست
گرچه سرد و سخت زیباست
موج این دریا گرت از سر گذشتست
سرنوشتت سر گذشتست
برفراز قله باور سفر کن
بال خود را بازتر کن
همچو حافظ پایکوبان و غزلخوان
لشکر غم را بسوزان
در فلک سقفی نمانده این زمانه
پر بزن تا بیکرانه
-شیرازی
نکته ی رمزش بخوانی
لحظههای زندگی چون موج دریاست
گرچه سرد و سخت زیباست
موج این دریا گرت از سر گذشتست
سرنوشتت سر گذشتست
برفراز قله باور سفر کن
بال خود را بازتر کن
همچو حافظ پایکوبان و غزلخوان
لشکر غم را بسوزان
در فلک سقفی نمانده این زمانه
پر بزن تا بیکرانه
-شیرازی