Forwarded from معکوس (اشتباه نسبتا خوب)
دلش را در دستش گرفت و به راه افتاد. نمیدانست دستانش را مشت کند یا باز، تا دلش روی غبار روح آدم ها نریزد. تمام آن سرزمین پر از جنازه بود. جنازه هایی که جسم نداشتند و نشانه ای از شادی های کاذب دور دست و پایشان پیچیده بود. فقط او مانده بود و او. اویی که نمی خواست دلش را بین آدم ها هدر بدهد اما توکل به پاهایش، او را نجات نداد. و اینگونه ما دلخور شدیم...
"گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم.
از خودم میگریزم. از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام.
از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم؟!
فروغ فرخزاد
از خودم میگریزم. از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام.
از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم؟!
فروغ فرخزاد
Forwarded from "همنشین آرامش"
تو روحت به لطافت ابرهاست
اگر کمی فشرده شود میگرید..
اگر طوفان شود از هم میپاشد..
اما خورشید تو را در آغوشت گیرد و
نسیم در رقص همراهیات میکند..
پس خورشیدت را پیدا کن که هدیهات آغوش گرم و ابدی باشد
#My_txt
اگر کمی فشرده شود میگرید..
اگر طوفان شود از هم میپاشد..
اما خورشید تو را در آغوشت گیرد و
نسیم در رقص همراهیات میکند..
پس خورشیدت را پیدا کن که هدیهات آغوش گرم و ابدی باشد
#My_txt
چنان غم در ریشه هایمان ناگهان نفوذ می کند
که نه حالی است برای مردن
نه حالی است برای ماندن
تو می مانی و زندگی
که نه بوی زندگی را دارد
نه آرامش مرگ را
که نه حالی است برای مردن
نه حالی است برای ماندن
تو می مانی و زندگی
که نه بوی زندگی را دارد
نه آرامش مرگ را
اگر قضاوتتون نمیکردن چه کاری رو انجام میدادید؟
من خودم وسط خیابونا و لا به لای ماشینا میرقصیدم
من خودم وسط خیابونا و لا به لای ماشینا میرقصیدم
زیبا و احمقانه است
مشکلات ما برای دیگران مسخره
و مشکلات دیگران برای ما مسخره است
مشکلات ما برای دیگران مسخره
و مشکلات دیگران برای ما مسخره است
همیشه میگفت حالم خوبه
احتمالا
حال بد همیشه خودکار اطرافش بود
بدون اینکه بخواد
بدون اینکه ازش فاصله بگیره
پس دلیلی نمیدید همیشه بگه حالش واقعا چطوره
اون همیشه از نظر خودش خوب بود
احتمالا
حال بد همیشه خودکار اطرافش بود
بدون اینکه بخواد
بدون اینکه ازش فاصله بگیره
پس دلیلی نمیدید همیشه بگه حالش واقعا چطوره
اون همیشه از نظر خودش خوب بود
امید داشتن یکی مانند توسری زدن به افراد دیگر است
کاش بگذارند دیگران آسوده همراه با زندگی بمیرند…
کاش بگذارند دیگران آسوده همراه با زندگی بمیرند…
یه دونه داستان کوتاه
از اینا که خودم خیلییی دوستش دارم
تا چند روز دیگه میذارم
صبر کنید قراره خیلی خوب بشه!
از اینا که خودم خیلییی دوستش دارم
تا چند روز دیگه میذارم
صبر کنید قراره خیلی خوب بشه!
حس میکنم تو جامعه ای هستیم که
همه حرف دلشون رو میزنن
همه بدون توجه به قضاوت ها کار میکنن
همه خودشونن
همه تعارف ندارن
هیچکس خجالتی نیست
فقط من خراب موندم؟😭
همه حرف دلشون رو میزنن
همه بدون توجه به قضاوت ها کار میکنن
همه خودشونن
همه تعارف ندارن
هیچکس خجالتی نیست
فقط من خراب موندم؟😭
چطور از مردمی که زیر این همه فشار هستند
و دیگه به خودشون باور ندارن
توقع دارید به آرمان های یه انقلاب و رهبرش
یا دینی که شما تبلیغ می کنید
باور داشته باشن؟
و دیگه به خودشون باور ندارن
توقع دارید به آرمان های یه انقلاب و رهبرش
یا دینی که شما تبلیغ می کنید
باور داشته باشن؟
ننویسنده
اینجا کلمات بی معنی است.docx
این چیزی که اینجا ملاحظه میکنید فایل پی دی اف رمان منه
که خبر رسید چاپ اولش کاملل فروش رفته
گذاشتم برای شما
بخونید و لذت ببرید❤️
که خبر رسید چاپ اولش کاملل فروش رفته
گذاشتم برای شما
بخونید و لذت ببرید❤️
به تازگی گرما را هم دوست دارم. و نمیدانم این حس احمقانه و کمیاب از کجا شروع شد. اما جدیدا کافی است دست نوازش این آفتاب منفور را روی سرم حس کنم. به نوعی رهایی میرسم که مثالش را زیر باران می شود یافت. وقتی از پوست داغ شده و عرق های پیشانیام یا سری که کم کم درد میگیرد می گذرم نمیفهمم این خوش بینی من نسبت به آفتاب از کجا شروع شده؛ هر چه هست اینجاست. درون قلب و روی گوشت و تنم.
وقتی این را نوشتم آفتاب شدیدا محصورم کرده بود. گرما مرا از خودم می ربود و جسم و جانم را بخار میکرد.
اندکی فکر کردم.
فهمیدم این علاقه از کجاست.
از تمایلم به نابودی و بخار شدن
از نیستی
حتی به دست گرم ترین روزسال!
وقتی این را نوشتم آفتاب شدیدا محصورم کرده بود. گرما مرا از خودم می ربود و جسم و جانم را بخار میکرد.
اندکی فکر کردم.
فهمیدم این علاقه از کجاست.
از تمایلم به نابودی و بخار شدن
از نیستی
حتی به دست گرم ترین روزسال!
یه دیالوگ از کنی آکرمن تو اتک خیلی توجهمو جلب کرد:
انقد نفس بکشم تا بمیرم؟
چه زندگی کسل کننده ای!
انقد نفس بکشم تا بمیرم؟
چه زندگی کسل کننده ای!