معکوس
از سری داستانهای جدید من و مادربزرگم اینه که اومده خونمون میگم قهوه میخوری؟ ازم میپرسه مدلش چیه میگم گولد(من خودم تا پارسال نمیدونستم فرق قهوه معمولی و گولد رو) گفت نه من فقط بدون کافئین میخورم🤣 خدایا عالیه!
داستان جدید من و مادربزرگم اینطوریه.
از این قراره که همیشه میگفت موهات رو کوتاه کن. حالا اینم جایزه کوتاه شدن موهامه😂😂😂❤️
(لازم به ذکر هست که من جنون نون برنجی دارم و همتون رو به نون برنجی میفروشم)
از این قراره که همیشه میگفت موهات رو کوتاه کن. حالا اینم جایزه کوتاه شدن موهامه😂😂😂❤️
(لازم به ذکر هست که من جنون نون برنجی دارم و همتون رو به نون برنجی میفروشم)
Forwarded from نمیدانست کیست.
زندگی را از ما دزدیده بودند. به ما یاد داده بودند، به صورتهای خونی یکدیگر خیره شویم و ککمان نگزد، که دوستیهایمان را به نان شب بفروشیم، از چیزهای موردعلاقهمان تهوع بگیریم. به ما یاد داده بودند باید دیوارها هم جاسوس همدیگر باشند. شبها که کم کم خیابان تاریک و چراغ خانهها روشن میشد، و دود از دودکشهای سنگی برمیخواست، شبح شبی که به خودش میگفت مبلغ، دعای مرگ میخواند. در کوچهها فریاد میزد: "بکشید! که برای شما پاداشی در نظر گرفته شده بِه از بهشت برین". کسی که کشتن رداپوش را حرام میدانست، شب مردم را به رویای خونین میبرد.
-@reverse131313
-@reverse131313
تو یادت میآید که گم شدهای عزیزجان؟ من یادم نمیآید. نمیدانم بوی عابری، گربهای، برگ افتاده از درختی یا حتی سایهای از یک غریبه بود که افتاد زیر دماغم و من کوچههای زیادی را رفتم و رفتم و رفتم تا دیدم خانهمان از بین دستانم چکه چکه ریخته تو مسیر و ردش غیب شده.
تو یادت میآید که کوچه ماشین و آدم و در و دیوار و آسفالت داشت عزیزجان. من نمیدانم کجا نشستم و کجا خاکبازی کردم. من فراموش کردم کسی نصفه شب آمد که پتویی اضافه از ته کمدش روی من بیندازد یا نه. من دلم برای نگاههای مادرم ته کوچههایی که گم شده بودم تنگ شده بود عزیزجان. من میخواستم ترکهایم را با ترکهای کف آسفالت محله خودمان قسمت کنم و خیابانها مرا از در رنگباختهی خانمان پرت کردند دور. آنقدر دور که بوی قرمهسبزی مادرم نیامد. آنقدر که گرد خستگی پدرم دیگر روی تنم ننشست. آنقدر که دیگر جهان را به رنگ روشن موهای همسر مهربانم قسم نمیدادم. من رنگم را با کاردک بریدهاند. مرا از هرکس که به او عزیز میگفتم بریدهاند. نمیدانم هنوز دستی دارم یا نه. خاطرم نیست کجا از من گرفتنشان اما هنوز مادربزرگم دهانم غذا می
گذارد و چاکهای انگشتانش آن را لذیذتر میکند.
من حرف درست حسابی ندارم.
تو یادت میآید که کوچه ماشین و آدم و در و دیوار و آسفالت داشت عزیزجان. من نمیدانم کجا نشستم و کجا خاکبازی کردم. من فراموش کردم کسی نصفه شب آمد که پتویی اضافه از ته کمدش روی من بیندازد یا نه. من دلم برای نگاههای مادرم ته کوچههایی که گم شده بودم تنگ شده بود عزیزجان. من میخواستم ترکهایم را با ترکهای کف آسفالت محله خودمان قسمت کنم و خیابانها مرا از در رنگباختهی خانمان پرت کردند دور. آنقدر دور که بوی قرمهسبزی مادرم نیامد. آنقدر که گرد خستگی پدرم دیگر روی تنم ننشست. آنقدر که دیگر جهان را به رنگ روشن موهای همسر مهربانم قسم نمیدادم. من رنگم را با کاردک بریدهاند. مرا از هرکس که به او عزیز میگفتم بریدهاند. نمیدانم هنوز دستی دارم یا نه. خاطرم نیست کجا از من گرفتنشان اما هنوز مادربزرگم دهانم غذا می
گذارد و چاکهای انگشتانش آن را لذیذتر میکند.
من حرف درست حسابی ندارم.
یک آدم موفقی تو کار خودش میگفت مهم نیست چقدر خوبید. هیچوقت همه برای شما دست نمیزنن. تو دلشون تحسینتون میکنن ولی شما دست زدن اونها رو برای خودتون نمیبینید. اونها هستند تا شما احساس کمبود کنید.
«بله منم میدونم کلیشهست. اما اگر مخصوصا شما هنرمند هستید و درحال خلق یک اثر هنری، این کلیشهرو دوست داشته باشید و جدی بگیرید.»
«بله منم میدونم کلیشهست. اما اگر مخصوصا شما هنرمند هستید و درحال خلق یک اثر هنری، این کلیشهرو دوست داشته باشید و جدی بگیرید.»
مدت زیادی رو جلوی یک آینه خیالی به خودم نگاه میکنم تا ارزیابی کنم میزان ارزشها و رفتارهام رو. هرچند وقت یکبار این آینه رو میشکنم و میرم یه آینه جدید میخرم. نه به این خاطر که اینطوری خودم رو رها کنم و حس کنم با تغییر آینه تغییر میکنم؛ نه! اینطور نیست. من آینه رو عوض میکنم چون حجم نفرتی که از خودم داشتم توی اون آینه قبلی بیش از اندازه جمع شده بود و حس میکنم نباید این حجم از نفرت از خود رو هر چند دقیقه یکبار ببینم. حالا با شکستن آینه قبلی و گذاشتن یه آینه جدید به خودم فرصت میدم و تغییر میکنم.
میخوام تو نوع ارتباطم با آدما و حوصله و وقتی که هزینه میکنم تجدید نظر کنم و چیزای دیگه. دنبال آینه ی جدید خودمم.
میخوام تو نوع ارتباطم با آدما و حوصله و وقتی که هزینه میکنم تجدید نظر کنم و چیزای دیگه. دنبال آینه ی جدید خودمم.
وقتی ناراحت بودم، به او گفتم که نمیخواهم او را ببینم، پس چراغ را خاموش کرد و در کنارم ماند.
-بریده ای از یک نوشته
-بریده ای از یک نوشته
خوب، خوب و خوشبختیم
خشک و سفت و سرسختیم
ما در اوج تنهایی
چون زنان هرجایی
خوب خوب میدانیم
راه دوستیابی را
گاو اسب انسانیم
حافظان عرفانیم
حامیان زن هستیم
بندگان تن هستیم
پاس پاس میداریم
عشق رختخوابی را
-حسین صفا
خشک و سفت و سرسختیم
ما در اوج تنهایی
چون زنان هرجایی
خوب خوب میدانیم
راه دوستیابی را
گاو اسب انسانیم
حافظان عرفانیم
حامیان زن هستیم
بندگان تن هستیم
پاس پاس میداریم
عشق رختخوابی را
-حسین صفا
سلام شب همه بهخیر.
قرار بود امشب ویدئویی از نقد آرکین رو براتون آپلود کنم که چشمم خورد به نقد جناب احسان منصوری عزیز.
دیدم عملا هرچی که میخواستم بگم رو کامل گفت و دقیقا نظراتش با نظرات من یکی بود.
خب
بهجای من ویدئو باکیفیت ایشون رو داخل یوتیوب ببینید:
https://youtu.be/rMJT2rPvO-4?si=ylfqES_tGZ4AfT11
قرار بود امشب ویدئویی از نقد آرکین رو براتون آپلود کنم که چشمم خورد به نقد جناب احسان منصوری عزیز.
دیدم عملا هرچی که میخواستم بگم رو کامل گفت و دقیقا نظراتش با نظرات من یکی بود.
خب
بهجای من ویدئو باکیفیت ایشون رو داخل یوتیوب ببینید:
https://youtu.be/rMJT2rPvO-4?si=ylfqES_tGZ4AfT11
اقا نوشتههام رو مینویسن رو در و دیوار مدرسه
اصلا یه وضعی…
خشنودی*
اصلا یه وضعی…
خشنودی*
در داستان نویسی چیزی داریم به اسم تفاوت شخصیت و تیپ. فرق اینها چیه؟
مثلا شما وقتی میگی فلانی راننده ماشین سنگینه یه سری مشخصات از اون فرد تو ذهنت میاد که معمولا همشون دارن. به این میگن تیپ.
ولی وقتی شما تو یک داستان راننده ماشین سنگینی رو میبینی که بیش از اندازه با طبیعت مهربونه. انقدر مهربونه که n میلیون هزینه اضافی میکنه تا آلاینده ماشینش کم بشه و خیلی وقتا مشکل اقتصادی داره بهخاطر این مسئله. این میشه شخصیت! چیزی که از تیپ راننده ماشین سنگینها فاصله داره و معمولا شخصیتهای خوب یا خودشون افراطی هستن یا در قسمتی از زندگیشون افراط میشه.
همه این توضیحات رو دادم و امیدوارم براتون مفید باشه که بگم به انسانهای اطرافمون به چشم تیپ نگاه نکنیم. اونها شخصیت داستان زندگی خودشونن. انسانهارو در دستهبندی اجتماعی و ذهنی قرار ندیم چون اونا هرکدوم علاوه بر ویژگیهایی که اونها رو تیپ میکنه قطعا چیزهایی دارن که در کنار هیچکسی قرار نگیرن و اونها رو بابت چیزی که خودشون هستن نگاه کنیم.
(این جهان با کتابِ جناب ر.م خیلی فرق داره)
مثلا شما وقتی میگی فلانی راننده ماشین سنگینه یه سری مشخصات از اون فرد تو ذهنت میاد که معمولا همشون دارن. به این میگن تیپ.
ولی وقتی شما تو یک داستان راننده ماشین سنگینی رو میبینی که بیش از اندازه با طبیعت مهربونه. انقدر مهربونه که n میلیون هزینه اضافی میکنه تا آلاینده ماشینش کم بشه و خیلی وقتا مشکل اقتصادی داره بهخاطر این مسئله. این میشه شخصیت! چیزی که از تیپ راننده ماشین سنگینها فاصله داره و معمولا شخصیتهای خوب یا خودشون افراطی هستن یا در قسمتی از زندگیشون افراط میشه.
همه این توضیحات رو دادم و امیدوارم براتون مفید باشه که بگم به انسانهای اطرافمون به چشم تیپ نگاه نکنیم. اونها شخصیت داستان زندگی خودشونن. انسانهارو در دستهبندی اجتماعی و ذهنی قرار ندیم چون اونا هرکدوم علاوه بر ویژگیهایی که اونها رو تیپ میکنه قطعا چیزهایی دارن که در کنار هیچکسی قرار نگیرن و اونها رو بابت چیزی که خودشون هستن نگاه کنیم.
(این جهان با کتابِ جناب ر.م خیلی فرق داره)