معکوس
760 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
یکی این رو فرستاد و گفت با دیدن اون تابلو یاد این تیکه از کتابم افتاده.
فکر نمی‌کردم یه روز تو نگاه شهر جریان داشته باشم.
فکرشم نمی‌کردم انقدر برخلاف جسمم وجود داشته باشم.
ازتون ممنونم(علی‌الخصوص عکاس)
بسیار فریدونم و کمی فرخزاد.
بلدرچین ظهر از خواب بیدار شد. از دیشب خوابش نبرده بود و تا دم‌دمای اذان صبح برای آسمان شب روضه خوانده بود. بلدرچین شب‌ها خوابش نمی‌برد.
در آینه خودش را نگاه کرد. موهای آشفته‌اش را آشفته‌تر کرد. بلدرچین از شانه‌های طاووس متنفر بود. صبح علی الطلوع مرغ و خروس‌ها دانه‌هایش را خورده بودند و چیزی برایش نمانده بود. کبوتر‌ها پروازشان آسمان را پر کرده بود و جایی برای بال‌های کوچک بلدرچین نبود. کسی زحماتش را تحویل نمی‌گرفت. کسی تخم بلدرچین نمی‌خورد. قدش به ظرف آب نمی‌رسید.
اما شب که می‌شد می‌رفت کنج لانه. آواز خودش را می‌خواند. جایی که خفاش‌ها به او گوش می‌کردند.
بلدرچین هرروز بیشتر گرد می‌شد؛ کسی چه می‌داند؟ شاید بلدرچین درونش بزرگ‌تر شده بود.
ناتوان از تنها بودن. ناتوان از تنها نبودن.
‏چه عجیب؛ آدمی هر دو را می‌پذیرد.

- ‏آلبر کامو
Beetlejuice

Beetlejuice Beetlejuice

ببینیم یا نه؟
🔴تو وویس پایین بهتون می‌گم.

پ.ن: اسم فیلم اول که سال 1988 اومد بیتل‌جوس و اسم سری دوم این فیلم که امسال منتشر شد بیتل‌جوس بیتل‌جوسه.

#معرفی_فیلم
Forwarded from معکوس (ننویسنده)
معکوس
از سری داستان‌های جدید من و مادربزرگم اینه که اومده خونمون میگم قهوه می‌خوری؟ ازم می‌پرسه ‌ مدلش چیه میگم گولد(من خودم تا پارسال نمیدونستم فرق قهوه معمولی و گولد رو) گفت نه من فقط بدون کافئین می‌خورم🤣 خدایا عالیه!
داستان جدید من و مادربزرگم اینطوریه.
از این قراره که همیشه میگفت موهات رو کوتاه کن. حالا اینم جایزه کوتاه شدن موهامه😂😂😂❤️


(لازم به ذکر هست که من جنون نون برنجی دارم و همتون رو به نون برنجی می‌فروشم)
زندگی را از ما دزدیده بودند. به ما یاد داده بودند، به صورت‌های خونی یک‌دیگر خیره شویم و کک‌مان نگزد، که دوستی‌هایمان را به نان شب بفروشیم، از چیز‌های موردعلاقه‌مان تهوع بگیریم. به ما یاد داده بودند باید دیوارها هم جاسوس همدیگر باشند. شب‌ها که کم کم خیابان تاریک و چراغ خانه‌ها روشن می‌شد، و دود از دودکش‌های سنگی برمی‌خواست، شبح شبی که به خودش می‌گفت مبلغ، دعای مرگ می‌خواند. در کوچه‌ها فریاد می‌زد: "بکشید! که برای شما پاداشی در نظر گرفته شده بِه از بهشت برین". کسی که کشتن رداپوش را حرام می‌دانست، شب مردم را به رویای خونین می‌برد‌.
-@reverse131313
تو یادت می‌آید که گم شده‌ای عزیزجان؟ من یادم نمی‌آید. نمی‌دانم بوی عابری، گربه‌ای، برگ افتاده‌ از درختی یا حتی سایه‌ای از یک غریبه بود که افتاد زیر دماغم و من کوچه‌‌های زیادی را رفتم و رفتم و رفتم تا دیدم خانه‌مان از بین دستانم چکه چکه ریخته تو مسیر و ردش غیب شده.
تو یادت می‌آید که کوچه ماشین و آدم و در و دیوار و آسفالت داشت عزیزجان. من نمی‌دانم کجا نشستم و کجا خاک‌بازی کردم. من فراموش کردم کسی نصفه شب آمد که پتویی اضافه از ته کمدش روی من بیندازد یا نه. من دلم برای نگاه‌های مادرم ته کوچه‌هایی که گم شده بودم تنگ شده بود عزیزجان. من می‌خواستم ترک‌هایم را با ترک‌های کف آسفالت محله خودمان قسمت کنم و خیابان‌ها مرا از در رنگ‌باخته‌ی خانمان پرت کردند دور. آنقدر دور که بوی قرمه‌سبزی مادرم نیامد. آنقدر که گرد خستگی پدرم دیگر روی تنم ننشست. آنقدر که دیگر جهان را به رنگ روشن موهای همسر مهربانم قسم نمی‌دادم. من رنگم را با کاردک بریده‌اند. مرا از هرکس که به او عزیز می‌گفتم بریده‌اند. نمی‌دانم هنوز دستی دارم یا نه. خاطرم نیست کجا از من گرفتنشان اما هنوز مادربزرگم دهانم غذا می
گذارد و چاک‌های انگشتانش آن را لذیذتر می‌کند.
من حرف درست حسابی ندارم.
من و تو آخورمان مرگ است.
هرشب هرروز
یک آدم موفقی تو کار خودش می‌گفت مهم نیست چقدر خوبید. هیچ‌وقت همه برای شما دست نمی‌زنن. تو دلشون تحسینتون می‌کنن ولی شما دست زدن اون‌ها رو برای خودتون نمی‌بینید. اون‌ها هستند تا شما احساس کمبود کنید.


«بله منم می‌دونم کلیشه‌ست. اما اگر مخصوصا شما هنرمند هستید و درحال خلق یک اثر هنری، این کلیشه‌رو دوست داشته باشید و جدی بگیرید.»
مدت زیادی رو جلوی یک آینه خیالی به خودم نگاه می‌کنم تا ارزیابی کنم میزان ارزش‌ها و رفتارهام رو. هرچند وقت یکبار این آینه رو می‌شکنم و میرم یه آینه جدید می‌خرم. نه به این خاطر که این‌طوری خودم رو رها کنم و حس کنم با تغییر آینه تغییر می‌کنم؛ نه! این‌طور نیست. من آینه رو عوض می‌کنم چون حجم نفرتی که از خودم داشتم توی اون آینه قبلی بیش از اندازه جمع شده بود و حس می‌کنم نباید این حجم از نفرت از خود رو هر چند دقیقه یک‌بار ببینم. حالا با شکستن آینه قبلی و گذاشتن یه آینه جدید به خودم فرصت می‌دم و تغییر می‌کنم.
می‌خوام تو نوع ارتباطم با آدما و حوصله و وقتی که هزینه می‌کنم تجدید نظر کنم و چیزای دیگه. دنبال آینه ی جدید خودمم.
وقتی ناراحت بودم، به او گفتم که نمی‌خواهم او را ببینم، پس چراغ را خاموش کرد و در کنارم ماند.


-بریده ای از یک نوشته
خوب، خوب و خوش‌بختیم
خشک و سفت و سرسختیم
ما در اوج تنهایی
چون زنان هرجایی
خوب خوب می‌دانیم
راه دوست‌یابی را
گاو اسب انسانیم
حافظان عرفانیم
حامیان زن هستیم
بندگان تن هستیم
پاس پاس می‌داریم
عشق رخت‌خوابی را


-حسین صفا
راست می‌گفتی. من نمی‌تونم ننویسم. تو راست می‌گفتی که من یه شب برام کافیه تا کل عشق درونم به معشوق رو بخشکونم اما نوشتن درونم نمی‌میره. مهم نیست چطوری می‌گذره. می‌نویسم.

داستان جدید رو شروع به نوشتن کردم.