#ننوشته
انگشتان پیری دارم. خموده و بدخلق و پرچین و چروک نیستند؛ پیرند. آنقدر پیر که حتی با واکر هم نمیتوان آنها را سرویس بهداشتی برد. اگر گردویی بیفتد زمین از درخت چندین و چند سالهای که خود کاشتهاند نمیتوانند خم شوند و آن را بردارند. انگشتان من پیرند چون دلشان خواسته. اگر بخواهند پا میشوند و از شوش تا منیریه را میدوند و برمیگردند اما نشستهاند کنج اتاقی که بوی نم گونی برنج میدهد و کلاه نمدی را پرت میکنند این سو و آن سو. تشک سفیدشان رنگ باخته و بوی عرق تا لای اندک موی سرشان پیچیده. فکر میکنند در حمام سر میخورند. از ترس این سرخوردنها نه میروند نه میآیند. چند روز قبل یکی از فرزاندش خبررسانده که فضلالله بیواکر خورده زمین و لگنش شکسته و نمیتواند راه برود. انگشتانم بعد از شنیدن این حرف با مشت روی ران خود میزنند و میگویند بنشین که جایت همینجاست.
انگشتانم را گاهی ته یک انباری زنگ زده پیدا میکنم. با عصا تا آنجا میروند و به وسایل قدیمی نگاهی میاندازند. انباری درست زیر طبقه اول در پشت پارکینگ آپارتمان است اما هرگاه که انگشتانم قصد میکنند به انباری بروند در انزوای خود، بدون اینکه کسی بفهمد یا خیالی در برود؛ از چهار پله ی سنگی حیاط پایین میروند، درخت خرمالو خشکیده را رد میکنند و به در انباری زنگ زدهای که بیست و یک پله فرو رفته در حلق زمین دارد نگاه میکنند. بدون اینکه بگویند چه حیف که پیرم و نمیتوانم از اینها پایین بروم تندتند پلهها را پایین میروند تا همسایهای از بالای بام خانهاش اشکهای او را برای خشکیدگی درخت خرمالو نبیند.کلیدش را از جوراب درمیاورد و درانباری را باز میکند و روی یک چهارپایه ی قدیمی مینشیند و از ابتدا چروکهای کف دستش را میشمارد و به عدد ۷۱ که رسید بیاختیار گریه میکند.
انگشتانم برای اینکه من را به عنوان نوه ی خود بپذیرند سخت تلاش کردند اما آنها نتوانستند چون هرقدر فکر میکردند که نام من چیست فراموششان میشد و میشاشیدند به شلوارشان.
انگشتانم را گذاشتم خانه سالمندان. میدانم دیگران بهتر از من از آنها مراقبت میکنند.
انگشتان پیری دارم. خموده و بدخلق و پرچین و چروک نیستند؛ پیرند. آنقدر پیر که حتی با واکر هم نمیتوان آنها را سرویس بهداشتی برد. اگر گردویی بیفتد زمین از درخت چندین و چند سالهای که خود کاشتهاند نمیتوانند خم شوند و آن را بردارند. انگشتان من پیرند چون دلشان خواسته. اگر بخواهند پا میشوند و از شوش تا منیریه را میدوند و برمیگردند اما نشستهاند کنج اتاقی که بوی نم گونی برنج میدهد و کلاه نمدی را پرت میکنند این سو و آن سو. تشک سفیدشان رنگ باخته و بوی عرق تا لای اندک موی سرشان پیچیده. فکر میکنند در حمام سر میخورند. از ترس این سرخوردنها نه میروند نه میآیند. چند روز قبل یکی از فرزاندش خبررسانده که فضلالله بیواکر خورده زمین و لگنش شکسته و نمیتواند راه برود. انگشتانم بعد از شنیدن این حرف با مشت روی ران خود میزنند و میگویند بنشین که جایت همینجاست.
انگشتانم را گاهی ته یک انباری زنگ زده پیدا میکنم. با عصا تا آنجا میروند و به وسایل قدیمی نگاهی میاندازند. انباری درست زیر طبقه اول در پشت پارکینگ آپارتمان است اما هرگاه که انگشتانم قصد میکنند به انباری بروند در انزوای خود، بدون اینکه کسی بفهمد یا خیالی در برود؛ از چهار پله ی سنگی حیاط پایین میروند، درخت خرمالو خشکیده را رد میکنند و به در انباری زنگ زدهای که بیست و یک پله فرو رفته در حلق زمین دارد نگاه میکنند. بدون اینکه بگویند چه حیف که پیرم و نمیتوانم از اینها پایین بروم تندتند پلهها را پایین میروند تا همسایهای از بالای بام خانهاش اشکهای او را برای خشکیدگی درخت خرمالو نبیند.کلیدش را از جوراب درمیاورد و درانباری را باز میکند و روی یک چهارپایه ی قدیمی مینشیند و از ابتدا چروکهای کف دستش را میشمارد و به عدد ۷۱ که رسید بیاختیار گریه میکند.
انگشتانم برای اینکه من را به عنوان نوه ی خود بپذیرند سخت تلاش کردند اما آنها نتوانستند چون هرقدر فکر میکردند که نام من چیست فراموششان میشد و میشاشیدند به شلوارشان.
انگشتانم را گذاشتم خانه سالمندان. میدانم دیگران بهتر از من از آنها مراقبت میکنند.
چه چیز میانِ آدمها عوض شده؟
نمرة کفشها، نمرة عینکها، رنگِ لباسها
یا رنج که هیچ تغییری نمیکند؟
آیا مُـردنِ آدمها
اخطار نیست؟
چرا آدمها خود را به گاوآهنِ فلسفه میبندند؟
چه چیز جز ما در این مزرعه درو میشود
چه چیز ؟
من از پیچیدهشدن در میانِ کلمات نفرت دارم
چه چیز ما را از این توهّم ــ زنده بودن ــ
از این توهّم ــ مُردن ــ نجات خواهد داد
شهرام شیدایی
چه چیز میانِ آدمها عوض شده؟
نمرة کفشها، نمرة عینکها، رنگِ لباسها
یا رنج که هیچ تغییری نمیکند؟
آیا مُـردنِ آدمها
اخطار نیست؟
چرا آدمها خود را به گاوآهنِ فلسفه میبندند؟
چه چیز جز ما در این مزرعه درو میشود
چه چیز ؟
من از پیچیدهشدن در میانِ کلمات نفرت دارم
چه چیز ما را از این توهّم ــ زنده بودن ــ
از این توهّم ــ مُردن ــ نجات خواهد داد
شهرام شیدایی
احساس میکنم وجود زنان پر از مخدرهای گوناگون و مشروبهای مختلف است. اما در هر مرد تنها یک نخ سیگار نیمهشب آرام میسوزد.
-
-
Forwarded from sajad afsharian / سجاد افشاريان
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بلدرچین ظهر از خواب بیدار شد. از دیشب خوابش نبرده بود و تا دمدمای اذان صبح برای آسمان شب روضه خوانده بود. بلدرچین شبها خوابش نمیبرد.
در آینه خودش را نگاه کرد. موهای آشفتهاش را آشفتهتر کرد. بلدرچین از شانههای طاووس متنفر بود. صبح علی الطلوع مرغ و خروسها دانههایش را خورده بودند و چیزی برایش نمانده بود. کبوترها پروازشان آسمان را پر کرده بود و جایی برای بالهای کوچک بلدرچین نبود. کسی زحماتش را تحویل نمیگرفت. کسی تخم بلدرچین نمیخورد. قدش به ظرف آب نمیرسید.
اما شب که میشد میرفت کنج لانه. آواز خودش را میخواند. جایی که خفاشها به او گوش میکردند.
بلدرچین هرروز بیشتر گرد میشد؛ کسی چه میداند؟ شاید بلدرچین درونش بزرگتر شده بود.
در آینه خودش را نگاه کرد. موهای آشفتهاش را آشفتهتر کرد. بلدرچین از شانههای طاووس متنفر بود. صبح علی الطلوع مرغ و خروسها دانههایش را خورده بودند و چیزی برایش نمانده بود. کبوترها پروازشان آسمان را پر کرده بود و جایی برای بالهای کوچک بلدرچین نبود. کسی زحماتش را تحویل نمیگرفت. کسی تخم بلدرچین نمیخورد. قدش به ظرف آب نمیرسید.
اما شب که میشد میرفت کنج لانه. آواز خودش را میخواند. جایی که خفاشها به او گوش میکردند.
بلدرچین هرروز بیشتر گرد میشد؛ کسی چه میداند؟ شاید بلدرچین درونش بزرگتر شده بود.
ناتوان از تنها بودن. ناتوان از تنها نبودن.
چه عجیب؛ آدمی هر دو را میپذیرد.
- آلبر کامو
چه عجیب؛ آدمی هر دو را میپذیرد.
- آلبر کامو
Beetlejuice
Beetlejuice Beetlejuice
ببینیم یا نه؟
🔴تو وویس پایین بهتون میگم.
پ.ن: اسم فیلم اول که سال 1988 اومد بیتلجوس و اسم سری دوم این فیلم که امسال منتشر شد بیتلجوس بیتلجوسه.
#معرفی_فیلم
Beetlejuice Beetlejuice
ببینیم یا نه؟
🔴تو وویس پایین بهتون میگم.
پ.ن: اسم فیلم اول که سال 1988 اومد بیتلجوس و اسم سری دوم این فیلم که امسال منتشر شد بیتلجوس بیتلجوسه.
#معرفی_فیلم